۲۶ بهمن ۱۳۸۹
یک جمعبندی شخصی از جشنوارهی بیست و نهم
۱۴ بهمن ۱۳۸۹
ما هیچ، ما هیچ، ما هیچ ...
ویژگی عجیبی دارم. گاهی، حرفها و بعضی از اوقات هم، اوهام و تفکراتم را به صورت رنگی میبینم! برای مثال، موقع شنیدن حرفهای کسی، رنگ کلماتش را متوجه میشوم. بعضی وقتها هم، فکر و خیالهایم را رنگی میبینم! چند روز قبل، کسی را دیدم که حرفهایاش، بنفش و زرد بود. امروز هم، سلام مصطفی، همخانهام، نارنجی بود. یا اینکه، پدربزرگم همیشه در خیالاتم آبیست و ...
قبلتر هم گفته بودم، آدمیام که زیاد به حرف زدن علاقهای ندارد. بهطور کلی، کلام را، راه درستی برای انتقال ایدهها نمیدانم. نمیتوانم به زبان اعتماد کنم اما خُب، روش بهتری هم تا به حال پیدا نکردهام. اما، این، باعث شده در خیلی از مواقع، بیش از حد کم حرف باشم. معمولن، بیشتر چیزهایی را که در ذهنم برای خودشان میچرخند، بیان نمیکنم.
همین کمحرفیام، باعث شده، دوستان زیادی نداشته باشم. ناراحت هم نیستم. ترجیح میدهم با همینها که کلامم را بهتر میفهمند همصحبت بشوم. هر چند با خیلی از دوستان ِ بیش از حد صمیمیام هم، تمامن راحت نیستم.
روزی بر حسب اتفاق (؟) با دوستی آشنا شدم. اشتراکات، حداقل از پشت مانیتور، تعدادشان زیاد بود. اولین بار، توی همان کافهی کذایی «گندم» دیدماش. باورم نمیشد. یک جورهایی «خودش» بود. همان حلقهی مفقوده انگار. کسی را پیدا کرده بودم که حرفهایام را میفهمید. من ِ معمولن کمحرف، سه-چهار ساعتی، توی همان دیدار اول، با دوست تازه کشف شدهام حرف زدم. با هم از سینما گفتیم، از موسیقی، از علایقمان، از عشقهای ناکام و حسرتهای به دل مانده. فهمیدم آدم باید اصل جنس را پیدا کند. باید بگردد تا با رفیقی رفاقت کند، که هم را میفهمند. کسی که نیاز نباشد برایاش، فکرها و احساساتت را بیش از حد توضیح بدهی. کسی که خودش سر ِ نخ را بگیرد و تا تهاش برود. کسی که...
دیروز یکی از تلخترین و البته، عجیبترین تماسهای تلفنی عمرم را تجربه کردم. همین دوستی که بالا گفتم، زنگ زد و ناگهان گفت که دیگر ایران نیست و قرار هم نیست دیگر برگردد. بیش از حد شوکه شدم. حرف خاصی نتوانستم بزنم. حتا نتوانستم بگویم که چرا قبلترش به من نگفتی. فقط تنهایی و خستهگی صدایاش را حس کردم و مثل یک آدم بیمصرف، سعی کردم، به شرایط جدید اُمیدوارش کنم. مثل احمقها فقط توانستم بگویم من هم تا یکی-دو سال دیگر، شاید به تو ملحق شدم.
راستاش را بگویم؛ از خودم بدم آمد. از الکن بودن زبان و خیلی چیزهای دیگر هم...
بعدش من چه کردم؟ هیچ! فقط فهمیدم رنگ صدایاش بیش از حد خاکستریست. موزیک «تلگراف رُد» از دایر استریتس را توی گوشام فرو کردم و خیره ماندم و به رنگ خاکستری فکر کردم...
همین.
۲۲ دی ۱۳۸۹
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد
«رستگاری» هم برای خودش داستان پیچیدهای دارد. گاهی وقتها، برای رسیدن به آن، باید مثل بنجامین فیلم «گراجوئت/فارغالتحصیل»، برایاش جنگید. باید برایاش خطر کرد. دیوانهبازی درآورد حتا. بنجامین برای رسیدن به رستگاریاش، برای کمالاش، باید به آب و آتش بزند. نباید از مشکلات بترسد. اگر آن معشوقهی دوستداشتنی را میخواهد، باید اصول را بشکند. نامتعارف باشد. دل شیر داشته باشد. هزینهاش را هم بپردازد. اما در پایان، به دلخواهاش میرسد. با «صدای سکوت»، دست محبوبهاش را میگیرد و پای خطبهی عقد، حتا بعد از جاری شدناش، تو دهنی محکمی به مادر بدطینت عروس و رقیباش میزند و فرار میکند. این همان داستان «تکامل»ست. داستان آشنای رستگاری.
اما مگر رستگاری فقط همین راه را دارد؟ داستاناش که به همین سادهگیها نیست. از آن طرف هم، گاهی باید با دیو درون جنگید. یا حتا شاید فرشتهی درون! هزینهاش این بار، شاید بیشتر و سختتر هم باشد. گاهی باید رها کرد. گذاشت و برای همیشه رفت. یکبار ماجرایاش می شود شبیه به کابِ «اینسپشن»، که دست آخر فهمید برای رهاییاش، برای آزادیاش، برای رسیدن به همان رستگاری، باید گذاشت و رفت. باید فراموش کرد، حتا اگر سختترین باشد. باید یاد آن محبوبهی ازلی را به تاریخ سپرد. حتا نباید خواباش را هم دیگر دید. و این آسان نیست. ولی مگر غیر از این، برای رستگاری راهی مانده؟
اما ماجرا، پیچیدهتر هم ممکنست بشود. بحث شد؛ گاهی باید با «دیو/فرشته»ی درون جنگید. اینبار، همان طور که مُرشدِ «قوی سیاه» میگوید: "رسیدن به کمال، فقط در بینقص بودن نیست؛ گاهی باید بگذاری و رها کنی". باید آن موجود ساده و سربهزیر که در نگاه خانواده و اجتماع، شیرین و دوست داشتنیست، نباشی. باید طغیان کنی. و البته، اول از همه، طغیان علیه خودت. دیدید؟ این بار سختتر از قبل هم شد. باید خود را شکست. باید در دیگری –که میتواند رها کند، میتواند دنیا را به هیچ حساب کند- استحاله یافت. بله! اینبار داستان، داستان ِ آشنای مرگست. گاهی باید که برای رستگاری، مُرد...
عنوان، بخشی از غزل مولاناست.
پینوشت: موسیقی فیلم «قوی سیاه»، با آن موتیف وهمناکاش، این روزها مُدام در ذهنام میچرخد و تکرار میشود. از اینجا بشنوید یا داونلود کنید.
۱۲ دی ۱۳۸۹
از تنهاییها ...
۶ دی ۱۳۸۹
دوستت دارم؛ تا آسمان قدری بلند شود ...
1
۲۸ آذر ۱۳۸۹
از همین لحظههای سکوتِ مردانهیِ لذتبخشی که خودش ناگاه میآید و ...
فصل پایانی «کریمر علیه کریمر». بعد از آنهمه جنجال و کشمکش بین پدر و پسر خردسال داستان. حالا جایی رسیدهاند که جنس رابطهشان، از همین جنس رفاقت مردانهی همراه با سکوت شده. آن سکانس طلایی درست کردن صبحانه در سکوت؛ و رابطه و رفاقتی که بدون نیاز به حرف زدن، گاهی با نگاهی، گاهی با لبخندی و گاهی با قطره اشکی، خودش مسیرش را درست جلو میرود.
۲۶ آبان ۱۳۸۹
سحر از بسترم بوی گل آید...
بله. خیال بود. خواب بود. اصلن چه میدانم غیرواقعی (؟) بود. مگر مهم است؟ مگر جای دیگری جز خیال مانده که در آن با هم باشیم. بگذار تا ابد در خیال زندگی کنم. وقتی خیالم تو هستی...
همین. فقط خواستم بگویمش...
پینوشت دو: از باباطاهر بخوانید: « چو شب گیرم خیالش را در آغوش / سحر از بسترم بوی گل آید».
۱۰ آبان ۱۳۸۹
همینقدر محتوم، همینقدر اَبسورد
باز هم جلوتر میرویم. زن و مرد ابتدای داستان، که آشنایی با هم نداشتند. جوری که دقیق متوجه نمیشویم از کجا، نقش زن و شوهر را بازی میکنند. اما نسخهای کپی از واقعیت را. حالا انگار پانزده سال از ازدواجشان گذشته. دیگر خبری از شور و هیجان نیست. مرد که عروس و دامادهای جوان را میبیند، با تنفر سرش را برمیگرداند. زن و مرد داستانمان، دیگر با هم کنار نمیآیند. حتی روی مسائل جزئی و پیش پا افتاده. دچار روزمرگی شدهاند. در سادهترین مکالماتشان عصبی میشوند و حرف نزدن را ترجیح میدهند. و دست آخر هم در تعلیقی که مشخص نمیکنند رابطهشان را ادامه خواهند داد یا خیر، رهایمان میکنند.
فرق ندارد از کدام زاویه ببینیمشان. زن و مردی که شور و شر جوانی از سرشان افتاده و تازه با هم آشنا شدهاند یا همان جوانکهای بختبرگشتهی خرافاتی، که فکر میکنند فلان کلیسا برای جاری شدن خطبهی عقد، شانس میآورد. انتهای همهشان همان باغ بیبرگیست. نقطهی نهایی همین جاست. جایی که دیگر خبری از عشق و دلبری نیست و تاریکی دم غروب بیداد میکند. حتمیت محکم به سرمان میخورد. جوری که انگار هیچ چارهای نیست. بله رفقا سرنوشت همین است؛ همین قدر محتوم، همینقدر ابسورد...
پینوشت: فیلم جدید عباس کیارستمی؛ کپی بهجای اصل
۲۹ مهر ۱۳۸۹
نامهای به او
سلام العیکم. خوبی؟ سلامتی؟ درس و دانشگاه چهطور؟ خوب هستند؟! در کل، اوضاع به کام است؟
راستاش را بخواهی خستهتر از آنم که بتوانم برایات نامه بنویسم ولی مگر ممکن است از من چیزی بخواهی و من نه بگویم. حال و احوالم بد نیست. میگذرانم. همان درگیریهای ذهنی همیشگی هستند و من هم بهشان عادت کردهام. درس و دانشگاه هم وقت زیادی نمیگیرند. اما این چند روزه برای سمینار انرژی زیادی گذاشتهام. راستی دوشنبه بعدازظهر پرزنتیشن دارم، اگر وقت داشتی و حوصله، خوشحال میشوم بیایی. زندگی شخصی هم اوضاعاش مثل همیشه است. این روزها خیلی بیشتر پیش میآید که قفسهی سینهام تیر میکشد. مصطفی مدام از من میخواهد دکتر بروم، ولی خستهتر از آنم که دکتر بروم.
چند تا آلبوم موزیک جدید گرفتهام که مُدام دارم بهشان گوش میدهم. یکیشان سهتقطیره از کیوسک است که موزیک عشق و مرگ در دنیای مجازیشان را تا حالا هزار بار گوش دادهام. آن دیگری آلبوم جدید رضا یزدانیست. همانی که اگر یادت باشد توی شمارهی اول نگاه، برایاش پرونده درآوردیم. آنوقتها که زیاد معروف نشده بود و راستاش از این لحاظ که یکجورهایی خودمان کشفاش کردهایم، حس غرور دارم. داشتم میگفتم، آلبوم جدیدش را خیلی دوست دارم. بهخصوص ترانهی میعادگاه. راجع به عاشقیست که در اوج هیجان و سرخوشی ناشی از عشق، از معشوقهاش میخواهد، مکانی را برای قرار انتخاب کند حتی اگر آنجا جزیره برمودا یا جاکارتای اندونزی باشد!
فیلم هم که طبق معمول میبینم. چند شب پیش یک فیلم آرژانتینی دیدم به اسم رازی در چشمانشان. همانی که اُسکار امسال را برد. فیلم خیلی به من چسبید. دو داستان عاشقانه را با یک ماجرای پلیسی ترکیب کرده بودند و نتیجهاش معجونی، خوش بَر و رو بود. برایات یک کپی ازش میزنم. سریال هم کم و بیش میبینم. بیگ بنگ تئوری و چگونه با مادرتان آشنا شدم. هر دو تایشان سیتکام هستند. هرچند به پای فرندز نمیرسند ولی توی این روزهای خستگی میچسبند.
خانهی جدید هم بد نیست. با همخانهایهای جدیدم، راحتتر از پارسال هستم. هرچند خانه کمی دورتر از پلیتکنیک است ولی اینیکی را بیشتر دوست دارم. اینترنت خانه هم که به راه افتاده و من مدام پشت لپتاپ نشستهام و توی گوگلریدر چرخ میخورم و گهگاه پستی مینویسم. انگار آنجا خانهی اصلیام شده ولی لامصب این وبلاگ چیز دیگریست. فضای آبیاش را دوست دارم. یکجورهایی آرامم میکند. حس میکنم بوی دریا را میدهد. البته میدانم؛ اینچند وقت خیلی کمکار شدهام. باید فکری بهحالش بکنم و بیشتر بنویسم. راستی اگر خواستی لینک گوگلریدرم را هم برایات مینویسم. اگر خواستی سری بزن. خوشحال میشوم. فیس.بوک هم که هست. به قول ابی: اون که هیچ!
با وجود اینکه امسال دوستان بیشتری در تهران دارم ولی همچنان این تنهایی لعنتی اذیتام میکنم. گاهی وقتها همینطور بیخود و باری بههر جهت توی خیابانها راه میافتم و قدم میزنم. معمولا از بلوار کشاورز شروع میکنم و بعدش توی ولیعصر، تا جایی که بتوانم بالا میروم. خسته هم که میشوم، برمیگردم چهارراه ولیعصر و توی کافه گندم، همانی که توی کوچه پشن، روبهروی تئاتر شهر است مینشینم و قهوه سفارش میدهم. سعی میکنم به سبک تو زیاد شیریناش نکنم و راستاش تازه یاد گرفتهام از مزهی تلخ قهوه لذت ببرم.
خسته شدی؟ من که شدم! خواستم شروع نامهام، مثل آن قبلی، شعری از مولانا برایات بنویسم ولی با خودم گفتم اینبار کمی پُستمدرناش کنم و از همان اول، مستقیم بپرم سر اصل مطلب. بگذریم. مثل قبلیها اینجا جاییست که ناگهان متوقف میشوم و نامه را تمام میکنم. همیشه شاد و سرزنده باشی.
مسعود
پنجشنبه، 29 مهر، ساعت چهار و سی دقیقهی صبح
پینوشت: راستی این هم لینک گوگلریدرم. داشت یادم میرفت ...
۲۰ مهر ۱۳۸۹
Love Foolosophy
آمد روبرویم ایستاد چشمهایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشمهایش از سفیدی برفها یکدستتر و سبکتر بود. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشتهام. گفت فقط و فقط من را دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ میگویی. گفتم راست میگویی.
آنوقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستادهام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مسالهی مهمی است که دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش میگوید دروغ میگویی، دروغ گفته باشد.
پینوشت: تیتر درخشان این پست، عنوان موزیکی از گروه انگلیسی Jamiroquai است.
۴ مهر ۱۳۸۹
عزیزم بیا یه کم خودمون رو مسخره کنیم !
مینیمال ورودی: تقریبا دربارهی هر موضوعی که کسی تا به حال تجربهاش نکرده بود، میگفت "نصف عمرت بر فناست". یک روز، بعد از یکی دو ساعت حرف زدن با او، به این نتیجه رسیدم که تا به حال چندین عمر به روزگار (؟) بدهکارم.
یک: تنها چیزهایی که از دنبال کردن نتایج دو فصل اخیر لیگ انگلیس نصیبام شده، اعصابخردیهای مداوم و شکست و اگر بین خودمان بماند، تحقیر است. لیورپولِ این یکی-دو فصل به نفسنفس افتاده. در خانهاش مساوی میکند. پشتسر هم میبازد و فقط گاهی، همان لیورپولی میشود که میشناختم (منظورم بیست دقیقه از بازی چند روز پیش با شیطانهای اولدترافورد بود). این وسط یکی باید پیدا شود و همت کند (پول خرج کند؟) و نجاتمان بدهد. باور کنید اینجوری نمیشود.
دو: در راستای اینکه مدتهاست وظیفهی فیلمدیدن و کتابخواندن و موزیک گوشدادن را به من محول کردهاند و من هم مرتبا باید دربارهی مسایلِ موارد فوق حرف بزنم و احیانا قلمفرسایی کنم، در این قسمت میخواهم یک گروه موسیقی راک ایرانی را معرفی کنم. خانمها، آقایان این شما و این هم گروه The Ways. اسفند ماه سال پیش، گروه The Ways، آلبوم استرس را به صورت مجانی و البته کاملا زیرزمینی، در وبسایتشان برای داونلود قرار دادند و بعد از مدتها امکان شنیدن موسیقی راک، که هم اصالت راکاش را حفظ کرده و هم زباناش فارسی شده را برای دوستداران راک فراهم کردند. ویژگی مثبت این گروه، وُکالیست فوقالعادهی آن (کاوه آفاق) است. این اقا از همانهاییست که در صدایاش ذات موزیک راک را دارد. احتمالا توضیح و تفسیر بیشتر این جمله که باعث روشنتر شدن بحث بشود، غیرممکن است، پس به همهتان توصیه میکنم به سایتشان بروید و موزیکها و یا ویدئوهایشان را داونلود کنید و بشنوید. شنیدن آهنگهای تهران، بنبست و اتاق آبی بهشدت و در اسرع وقت توصیه میشود. اخیرا هم ویدئوی قصهی زیرزمین که مربوط به تیتراژ مستند Rock On هست، در سایتشان قرار گرفته و البته مرتبا هم از برخی شبکههای تلویزیونی پخش میشود. ویدئوی قصهی زیرزمین آنقدر عالیست که تقریبا به جرئت میتوانم بگویم یکی از بهترین موزیک-ویدئوهای ایرانی بوده که تا به حال دیدهام.
برای ورود به وبسایت اختصاصی گروه The Ways اینجا کلیک کنید!
مینیمال خروجی: از خانه بغلی سر و صدای عروسی بلند شده بود. با خودش گفت: "منی که واسه اونها که عاشق میشن دل میسوزونم، باید برای حال اونهایی که ازدواج میکنن چه غلطی بکنم...".
پینوشت: آنچه که احیانا آن بالا خواندید قرار بود با بکگراندی از موزیک و صدای بیاحساس خودم، بهصورت پادکست عرضه شود و دمویی از موزیکهای The Ways هم هنگام قرائت بخش مربوط به معرفیشان شنیده شود که واضح است، نشد!
۳۱ شهریور ۱۳۸۹
«خاطره» خود کلانتر جان است ...
اما دنیا را، اگر بخواهیم کمی واقعبینانهتر بنگریم، نتیجهی نهایی، خلاف آن خواهد بود. روزهای خوش تمام میشوند و ناملایمات از راه میرسند. روزهای بد آنچنان رسیدهاند که تمام سرمایهتان را بر باد میدهند. و تنها چیزی که باقی میماند «تنهایی»ست. قدم زدنهای یک نفره آمدهاند و سکوت. سکوتهایی از جنس سنگین مرگ. روزی میرسد که رودخانه را میبینید و بهیادش میافتید. قایقی را میبینید و از تنهایی رنج میبرید. داستان پیش از خواب رادیو را میشنوید و به گریه میافتید. و آن روز هر نوازش دست و دست بر شانهانداختنی که در محل گذرتان میبینید، میشود عذابی جانکاه. دیگر قلب برای خودش، ساز ناکوک میزند. از تنظیم افتاده و این «خاطرات» خوش گذشته، تبدیل به «مُخاطرات» شدهاند. «خاطره» خود غمیست عمیق. در دل آرزویی میکنید که شاید محال باشد. دوست دارید تمام آنچه را که دارید، درجا بدهید تا همهچیز به روال سابقش برگردد. تمام نشانهها و خاطرات پاک شوند و زندگی، حداقل، به «تاریخ پیش از چشمان او» برگردد. آیا این شدنیست....
جنگ علیه تکنولوژیِ غریبِ پاکسازیِ خاطره، بیفایده است. خاطرات از بین میروند. هرچند کورسوی امیدی باقی مانده...
پینوشت: هر آنچه خواندید با ارادتی عمیق نسبت به فیلم شاهکار درخشش ابدی یک ذهن بیآلایش نوشته شده و تیتر هم ناگفته پیداست از کجا آمده.
۱۱ مرداد ۱۳۸۹
کلمات
و این ماجرای زنیست که در رقصگاه، با «کلمات» معشوقش زیبا میشود؛ و برای خودش داستان دیگری دارد که شنیدنیست...
شعری از «نِزار قبانی» با صدای جادویی «ماجدة الرومی».
آنگاه که با من به رقص برمیخیزد، کلماتی به نجوا میگوید ... که چون دیگر کلمات نیست
یأخذنی من تحـت ذراعی یزرعنی فی إحدى الغیمات
مرا از زیرِ بازو میگیرد، و در یکی ابر مینشاند
والمطـر الأسـود فی عینی یتساقـط زخات زخات
باران سیاه در چشمانم، نمنم ... نمنم میبارد
یحملـنی معـه یحملـنی لمسـاء وردی الشـرفـات
مرا با خود ... به شامگاهی میبَرَد که مهتابیهایش گُلفام است
وأنا کالطفلـة فی یـده کالریشة تحملها النسمـات
و من چون دخترکی در دستان او، چون یکی پر، که نسیم میبَرَدش
یهدینی شمسـا یهـدینی صیفا و قطیـع سنونوّات
به من آفتابی پیشکش میکند، و تابستانی ... و دستهای از پرستوها
یخـبرنی أنی تحفتـه و أساوی آلاف النجمات
با من میگوید که گرانبهاترین هدیهی اویم، و با هزاران ستاره برابر
و بأنـی کنـز وبأنی أجمل ما شاهد من لوحات
که من گنجم ... و زیباترین نگارهای که دیده است
یروی أشیـاء تدوخـنی تنسینی المرقص والخطوات
چیزهایی باز میگوید ... که سرگیجه را نصیبم میکند، بهطوری که رقصگاه و گامها را از یاد میبرم
کلمات تقلـب تاریخی تجعلنی امرأة فی لحظـات
کلماتی ... که تاریخم را باژگونه میکند، و در لحظاتی مرا زن میسازد
یبنی لی قصـرا من وهـم لا أسکن فیه سوى لحظات
مرا قصری از وهم میسازد که جز لحظههایی چند، در آن سکنا نمیگیرم
وأعود أعود لطـاولـتی لا شیء معی إلا کلمات
و بازمیگردم ... بر سر میز خود بازمیگردم، هیچ با من نیست ... جز کلمات
تصورش برای خودم هم سخت بود که این ترانهی عربی، این روزها، زندگیام را دگرگون کند. در برابرش چیزی برای بیان ندارم و به زانو افتادهام. فقط میتوانم شنیدناش را توصیه کنم. البته همراه با خواندن متن عربی شعر و ترجمهی فارسیاش.
علاوه بر این، تا سبز شوم از عشق، کتاب بالینی این روزهایام شده. مجموعهای از اشعار نِزار قبانی که توسط «انتشارات سخن»، در سال 1384، به ترجمهی «موسی اسوار» منتشر شده. جدای شعرهای مسحور کنندهی نِزار قبانی که آنقدر فوقالعادهاند که نیازی به تعریف و تمجید من ندارند، این کتاب ویژگی دیگری هم دارد و آن اینکه متن عربی شعرها هم در کنار ترجمهی فارسی موجود است و میشود بیشتر در اشعار غرقه شد. متن عربی و ترجمهی فارسی شعر بالا از همین کتاب است.