۲۶ بهمن ۱۳۸۹

یک جمع‌بندی شخصی از جشن‌واره‌ی بیست و نهم

این‌جا، درباره‌ی بعضی فیلم‌ها که دوست داشته‌ام، یا فیلم‌هایی که از فرط بد بودن، لجم را درآورده‌اند، چند خطی نوشته‌ام که لزومن نه نقد است و نه ریویو. یک اظهارنظر خُلاصه‌ی شخصی‌ست، آن هم در شرایطی که فیلم‌ها فقط یک بار دیده شده‌اند (به جز فیلم اصغر فرهادی که سه بار دیدمش و هنوز هم برای تماشای‌اش تشنه‌ام).

فیلم‌هایی که دوست داشتم (به ترتیب):

جُدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی) 1/2****
مسلمن بهترین فیلم جشن‌واره!
اصغر فرهادی، حالا آقای سینمای ایران‌ست. فرهادی، فیلم به فیلم پیش‌رفت کرده و حالا، کامل‌ترین اثرش را ساخته. فیلمی که مایه‌ی مباهات سینمای ایران‌ست. سه‌گانه‌ی «داوری/دروغ»‌ش، با داستان جُدایی نادر از سیمین تکمیل شده. فیلمی که در فیلم‌نامه، از لحاظ جزئیات، نمونه‌ی دیگری در سینمای ایران شاید نداشته باشد. «جُدایی نادر از سیمین» بر خلاف نظر منتقد «برنامه‌ی هفت» نیازی به تعلیق، آن‌هم از نوع کلاسیک هیچکاکی‌اش ندارد. این فیلمی‌ست که با ریزه‌کاری‌ها و معرفی شخصیت‌های‌اش، با بازی‌های اعجاب برانگیزش، آن‌چُنان مخاطب را درگیر می‌کند که گاهی همراه با شخصیت‌ها اشک می‌ریزد و گاهی نفسش بالا نمی‌آید.
یکی از نکات جالب فیلم همان تیتراژ ابتدایی‌اش است. جایی که در دادگاه خانواده، دستگاه کُپی‌ای را می‌بینیم که شناس‌نامه و سند تکثیر می‌کند. اگر دقت کنید، شناس‌نامه‌هایی با عکس‌های حمید فرخ‌نژاد و هدیه تهرانی هم می‌بینید. انگار پایان ماجرای زوج «چهارشنبه سوری»، فیلم دیگر اصغر فرهادی هم به طلاق کشیده شده‌ست.
این از آن فیلم‌هاست که موقع اکرانش، باید بیش‌تر درباره‌اش بحث کرد...

چیزهایی هست که نمی‌دانی (فردین صاحب‌الزمانی) ****
بدون شک دوستش دارم. این شخصی‌ترین و دلی‌ترین فیلم جشن‌واره برای من بود. جوری که مثلن مثل «راننده تاکسی» یا نمونه‌ی دیگر وطنی‌اش، «تنها دوبار زندگی می‌کنیم»، خودم را در آن پیدا کردم.
فیلم، ماجرای مردی بود، که تنهایی و حرف‌نزدن‌ عادتش شده بود. با ماشین قدیمی امریکائی‌اش مسافرکشی می‌کرد. عشق قدیمی‌اش هنوز از اعماق قلبش می‌خواستش و او، بلد نبود که چه‌طور، این عشق را پاسخ دهد. تا این‌که با مسافری جدید –با بازی فوق‌العاده‌ی لیلا حاتمی ِ دوست‌داشتنی- مواجه می‌شود و دیگر زندگی، وقتی با زنی گرم‌تر می‌شود، ارزش ریسک کردن را دارد...
فیلم پر از لحظه‌های سکوت است. پر از قاب‌های سرد و خالی که می‌شود در سکوت‌شان فکر کرد و خود را بازیافت و به ماجراهایی، از جنس ِ چیزهایی هست که نمی‌دانی فکر کرد...
این فیلم هم اگر اکران بشود، خیلی بیش‌تر از این‌ها، درباره‌اش حرف دارم.

اسب حیوان نجیبی است (عبدالرضا کاهانی) 1/2***
یکی از بهترین نمونه‌ها، برای اثبات این‌که همین چیز دنیا، بیش از حد ابسورد و جفنگ‌ست (به اسم وب‌لاگ هم نظری داشته باشید).
فیلم، یک کمدی ابسورد، تمام معناست. با آدم‌های عجیبی که اتفاقن، نمونه‌های‌شان در همین دنیای اطراف‌مان کم نیستند. پلیسی که رشوه می‌گیرد، آهنگ‌سازی که از فرط کم طرف‌دار بودن، به هر که می‌رسد یک کُپی از موزیکش را اهدا می‌کند، مردی که بیش از حد قرض بالا آورده و مستی تنها راه فرارش شده و ... پر از موقعیت‌های مضحک و خنده‌دار که احمقانه‌ هم شاید جلوه کنند ولی همه‌شان ما به ازای بیرونی دارند.
خوبی این مدل کمدی‌های ابسورد این‌ست که می‌خندانند ولی تلخ هم هستند. از آن مدل تلخی‌ها که یقه‌ی آدم را رها هم نمی‌کنند. اُمیدوارم فیلم، بدون هیچ مشکلی اکران هم بشود.


یه حبّه قند (رضا میرکریمی) 1/2***
داستان دوست‌داشتنی یک خانواده‌ی شلوغ که برای عقد جوان‌ترین دخترشان، دور هم جمع می‌شوند. فیلم، پر از شخصیت‌های ریز و درشت است. روابط‌شان، به گرمی قاب‌های تصویر است و به دل مخاطب می‌نشیند. دوربین به نرمی و سیالی بین شخصیت‌های مختلف می‌چرخد و ما را با آن‌ها آشنا می‌کند. فیلم دو نیمه‌ی شاد و غم‌گین دارد که هر دو تای‌شان هم‌دلی‌برانگیز هستند.
مثل همیشه، نگار جواهریان، با نقش مهمی که دارد، در فیلم می‌درخشد.

مرگ کسب و کار من است (امیر ثقفی) ***
فیلم تلخی‌ست و دیالوگ کم دارد. شاید حتا نیمی از زمان فیلم بدون دیالوگ، توی برف، شخصیت‌ها را، فقط با یک موزیک آرام دنبال می‌کنیم.
داستان سه مرد که از روی فقر و بی‌چاره‌گی‌شان مجبورند کابل‌های برق را بدزدند و همین، عاملی می‌شود که در نهایت، به سمت سرنوشت محتوم‌شان پیش بروند. فیلم فوق‌العاده فیلم‌برداری شده. نماهای سفید و پر از برف فیلم، چشم‌نواز هستند.
این هم از فیلم‌هایی‌ست که اُمیدوارم رنگ پرده‌ی اکران را به خودش ببیند.

آلزایمر (احمدرضا معتمدی) 1/2**
زنی را به دیوانه‌خانه فرستاده‌اند، چون گمان می‌کند، هم‌سرش زنده‌ست؛ در شرایطی که همه، ادعا می‌کنند مرد در تصادفی سوخته‌ست. بیست سال بعد، مردی که هوش و حواس درست و حسابی ندارد، پیدا می شود و زن فکر می‌کند همان شوهر گُم‌شده‌ست و دیگران سعی دارند زن را مُجاب کنند که قضیه غیر از این‌ست و مرد به ظاهر شیاد را به زندان بفرستند. مسئله این نیست که متوجه بشویم کدام راست می‌گوید، نکته این‌جاست که ببینیم واکنش‌ها به این قضیه چیست. این‌که کدام، بیش‌تر به آن‌چه که می‌گوید ایمان دارد...
فیلم ریتم کُندی دارد. بازی‌گران‌اش، علی‌رغم خوب بودن، نقش‌هایی از فیلم‌های قبلی‌شان را تکرار می‌کنند ولی، تمام این‌ها اهمیتی ندارد؛ چرا که با فیلم خوبی طرفیم.

خیابان(های) آرام (کمال تبریزی) 1/2**
یک کمدی-سیاسی اجتماعی خوب و قابل‌قبول. هم حرفی را که می‌خواهد، می‌زند و هم با شوخی‌های‌اش، خوب می‌خنداند. فیلم پر از بازی‌گوشی‌های بصری‌ست. از دوربین روی دست گرفته تا نوشته‌هایی که وارد تصویر می‌شوند و انیمیشن خنده‌دارش. این فیلم، احتمالن توانایی این را دارد که یکی از پر فروش‌ترین فیلم‌های سال بعد شود. بازی حسن معجونی، شیرین و زیباست.

آفزیقا (هومن سیدی) **
فیلم بسیار عالی و با ریتمی سرسام‌اور شروع می شود اما هر چه جلوتر می‌رود از نفس می‌افتد و پایانی دارد که راستش با منطق شخصیت‌های فیلم نمی‌خواند. با وجود این، فیلمی‌ست دیدنی که با طنزهای کلامی‌اش، می‌شود به آن نمره‌ی قابل قبولی داد.

سعادت‌آباد (مازیار میری) **
فیلم یک موقعیت وودی آلنی را، با پرداختی حداقل در ظاهر، فرهادی‌وار بیان می‌کند. سه زوج در خانه‌ای دور هم جمع می‌شوند. دو به دو، هر کدام چیزی را از هم، و گاهی بیش‌تر از یک نفر پنهان می‌کنند. فیلم موتیفی دارد که بسیار عالی سر جای‌اش نشسته، اما ایرادش این‌ست که جاهایی از نفس می‌افتد و دست نامرئی کارگردان، قصه را جلو می‌برد. شاید اگر شخصیت‌ها پُخته‌تر می‌بودند، فیلم می‌توانست، هم‌چون آثار اخیر فرهادی، ستایش شود. بازی مهناز افشار هم در این فیلم، در سطح سایر بازی‌گران نیست.
در کُل فیلم خوبی‌ست که ارزش دیدن و بحث کردن را دارد.

ورود آقایان ممنوع (رامبُد جوان) **
یک کمدی-رومانتیک دوست‌داشتنی. ماجرای مدیره‌ی مدرسه‌ای، که از مردها نفرت دارد و بر حسب شرایطی مجبور می شود، یک دبیر شیمی مرد را استخدام کند. فیلم عملن داستان این‌ست که خانم مدیر چه‌طور نرم می شود و تن به ازدواج می‌دهد.
شوخی‌های کلامی فوق‌العاده‌ای در فیلم داریم که نمونه ی وطنی کم دارند. بازی مانی حقیقی، شیرین و دوست‌داشتنی ست.

فرزند صُبح (بهروز افخمی؟) **
این فیلمی‌ست که کارگردانش هم به خاطر جو بد راه افتاده علیه فیلم، آن را اثر خودش نمی‌داند ولی به نظر من، فیلم قابل‌قبولی‌ست. ایراد‌های فیلم اکثرن حول این می‌چرخد که چرا فیلم داستان خاصی ندارد و یا چرا بازه‌های دراماتیک‌تر زندگی امام خُمینی را پوشش نمی‌دهد.
نکته این‌جاست لزومن هر فیلمی، قرار نیست قصه تعریف کند. این فیلمی‌ست از جنس سینمای ضدقصه. عملن داستان در آن حذف شده و به برهه‌ی کودکی روح‌الله پرداخته که شاید کش و قوس داستانی نداشته باشد. اتفاقن این نکته‌ی جالبی‌ست که بشود از زندگی کسی که این همه بالا و پایین داشته، زمانی بدون اتفاق قابل ذکری را انتخاب کرد و به آن پرداخت.
فیلم داستان کودکی روح‌الله‌ است. زمانی که بیش‌تر نگاه می‌کند. زمانی که یاد می‌گیرد. فیلم سرشار از نماهای فوق‌العاده ست. عملن از هرگونه احساسات‌گرایی رایج خالی‌ست تا بشود مهم‌ترین بازه‌ی زندگی هر کس که همان خُردسالی‌اش هست را به نمایش درآورد و بیش از آن‌که احساسی درگیرش شد، درباره‌اش فکر کرد. بازی‌های زمانی فیلم و فضای پر از اوهامش به خوبی درآمده، هرچند ممکن‌ست برای یک تماشاگر بی‌حوصله، کسل کننده باشد. هم‌چنین، فضا و اتمسفر آن‌ سال‌ها، با دکورها و لباس‌ها و ... بسیار عالی شده.
فیلم ایراداتی هم دارد. مهم‌ترین‌شان، دوبله‌ی شبیه به برره‌ی اهالی خُمین‌ست! هم‌چنین فیلم، نیاز به تصحیح قاب دارد. با وجود تمام این‌ها، همین فیلم بی‌صاحب موجود، فیلم خوبی‌ست.

کوچه ملّی (مهرشاد کارخانی) *
راستش، فیلم خوبی نیست. فیلم‌نامه پر از ایراد است. از لحاظ منطق دچار مشکل‌ست و داستان سینماپارادیزویی‌اش، اصلن درنیامده ولی می شود دوستش داشت.
مهم‌ترین دلیلش، به نماهایی مربوط است که فیلم‌های قدیمی ِ سینمای ایران را نمایش می‌دهد. برای نسل ما که فیلم‌های قدیمی ایرانی را روی پرده ندیده و مثلن، ابهت بهروز وثوقی را درک نکرده، همین فیلم غنیمتی‌ست. علاوه بر این، تیتراژ پایانی فیلم را دریا دادور، می‌خواند. اتفاقن یکی از بهترین موزیک‌های فریدون فروغی را هم می‌خواند و این هم بسیار دوست‌داشتنی ست. به جز این، بازی‌گر زن فیلم، که اتفاقن بازی بسیار بدی هم کرده و اسمش را هم نمی‌دانم، چهره‌ی دوست‌داشتنی‌ای (!) دارد.

فیلم‌هایی که از فرط بد بودن، ناخوش‌ام کردند (ترتیبش با خودتان!):

گزارش یک جشن (ابراهیم حاتمی‌کیا) 0
فیلم بسیار بد است. می‌خواهد داستانش را در یک فضای غریب تعریف کند و حرفش را جوری بزند که به کسی برنخورد که اتفاقن اصلن هم ایرادی ندارد ولی مشکل از جایی شروع می شود که داستان، منطق خودش را زیر پا می گذارد. شخصیت‌ها، ناگهان تغییر موضع می‌دهند. مثلن زنی که شخصیت محکمی دارد، ناگهان رومانتیک می‌شود و کوتاه می‌اید و خودش را پنهان می‌کند و در حالی که به شیوه ی سنگ نوردها، یک بُرج مضحک را بالا می‌رود، خطبه ی عقد می‌خواند! همین داستان در مورد دو شخصیت اصلی دیگر فیلم هم اتفاق می‌افتد.
فیلم دلش می‌خواهد داستانی بگوید که به حوادث سال پیش هم مربوط باشد، برای همین، عده‌ای زن و مرد را، در موقعیتی خنده‌دار، ده دقیقه، با یک موزیک مزخرف توی خیابان‌ها می‌گرداند. به‌نظرم این اشارات سیاسی-اجتماعی فیلم به زور به داستان تحمیل شده‌اند و برای همین، بیش از آن که متاثرکننده باشند، کُپی مضحکی از آن‌چه که باید را به نمایش می‌گذارند و این دردناک‌ست.
حاتمی‌کیا یا باید به همان حاج کاظم‌اش برگردد یا سینما را کنار بگذارد. هم‌چنان بی‌تعارف!

آسمان محبوب (داریوش مهرجوئی) 0
این فیلمی‌ست که نمی شود از آن حمایت کرد. فیلم بیش از حد بد است و نشان دهنده‌ی این‌که، مهرجوئی، انگار حال و روز خوشی ندارد. داستان ماورایی فیلم، خنده‌دارست و حتا لیلا حاتمی هم این‌جا، کمکی به فیلم نکرده. راستش الان نمی‌دانم از دوبله‌ی مضحک شخصیت مانی حقیقی بگویم یا آن برق چشم‌های‌اش که در تمام فیلم‌هایی که توی عمرم دیده‌ام، چیزی مزخرف‌تر از این ندیده‌ام. از دستیار مشنگی که اسمش افلاطون است یا آن سکانس با تدوین افتضاحی که مانی حقیقی از توی رودخانه مروارید بیرون می‌آورد.
مهرجوئی، با بالا رفتن سنش، انگار حوصله ندارد به فیلمش دقت کند. فیلم بیش از حد شلخته و آشفته‌ست. حرف دلم را که بخواهم بزنم باید بگویم آشغال است. همین.

سیزده59 (سامان سالور) 0
نه این‌که لزومن و در هر شرایطی مستقل بودن خوب‌ست اما ای کاش، سامان سالور هم‌چنان فیلم‌های جمع و جورتری می‌ساخت که اکران نمی‌شدند تا این فیلم بی سر و ته را. قبل از شروع جشن‌واره دو فیلم فرهادی و همین فیلم سالور را بهشان اُمید داشتم، که سالور، با فضاحت تمام، خاطره‌ی فیلم‌های خوبش مثل «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» یا مستند مدرنش «آرامش با دیازپام 10» را یک‌جا پاک کرد.
عملن به جز سکانس ابتدایی فیلم، و گریم پرستوئی، فیلم چیزی جز سرافکندگی برای ارائه ندارد. یک آشغال تمام عیار دیگر!

یک نکته: فیلم‌های بد دیگر، کم نبودند: پاریس تا پاریس، گلوگاه، آقا یوسف، برف روی شیروانی داغ، آینه‌های روبه‌رو، راه‌ آبی ابریشم، پایان‌نامه و... که البته در مورد نظر ندادن، برای وقت خواننده‌ی احتمالی و اعصاب خودم احترام فائل بوده‌ام. همین‌طور این‌که، فیلم «جُرم» مسعود کیمیایی را ندیده‌ام که البته هم، ندیده می‌گویم هیچ چیزی را از دست نداده‌ام!

یک نکته‌ی دیگر: این جشن‌واره، از لحاظ بازی‌گری، مطلقن در اختیار لیلا حاتمی دوست‌داشتنی بود. در تمام فیلم‌های‌اش (منظور، آن‌چه که مهرجوئی ساخته نیست، چون من شرم دارم کار مهرجوئی را فیلم بدانم) عالی بود. علاوه بر او، ساره بیات در «جُدایی نادر از سیمین» درخشان بود. همین‌طور نگار جواهریان دوست‌داشتنی که او هم طبق معمول، عالی بازی کرده بود (در «یه حبّه قند»).

از بازی‌گران مرد هم، فقط بازی پیمان معادی در فیلم «جُدایی نادر از سیمین» عالی بود و باقی بازی‌گران مرد، بازی‌های فوق‌العاده و درخشانی نداشتند که مرا به ستایش از خودشان وا به دارند.

در مورد کارگردانی، نمی‌شود به گزینه‌ی دیگری به جز اصغر فرهادی فکر کرد. آن‌قدر میزانسن‌های فیلمش در موقعیت‌های شلوغ خوب درآمده و آن‌قدر بازی‌ها طبیعی و روان‌ست که به غیر از «جُدایی نادر از سیمین»، هیچ فیلمی شایسته‌ی دریافت بهترین کارگردانی نیست.

مسلمن بهترین فیلم‌نامه هم متعلق به «جُدایی نادر از سیمین»‌ست. به خاطر این‌که ساختمانش را آن‌چنان، بدون نقص روی هم سوار می‌کند و جلو می‌برد و جزئیات حتا به ظاهر بی‌اهمیتش را آن قدر عالی به مخاطب نشان می‌دهد، که تماشاگر را بارها و بارها مجبور می‌کند به حافظه‌اش رجوع کند و حقیقتی را پیدا کند. همین‌طور، شخصیت‌های‌اش را این‌قدر عالی معرفی می‌کند که فکر نمی‌کنیم حتا ذره‌ای از ما دور هستند.

در فیلم‌برداری، فیلم‌های «جُدایی نادر از سیمین» به خاطر سیال بودن بودن دوربین و احساس نکردن‌اش، «یه حبّه قند» به خاطر گرم و پر عمق بودن قاب‌ها، و «مرگ کسب و کار مکن است» به خاطر زیبا بودن نماها، از سایر فیلم‌ها بهتر بودند.

در تدوین، نمی‌توانم اسمی به جز «جُدایی نادر از سیمین» بیاورم که دقیقن در جای خودش، ریتم می‌گرفت و به موقع، آرام می‌شد. تدوین این فیلم، چیزی از جنس خود زندگی بود.

نکته‌ی نهایی: این جشن‌واره‌، تمامن متعلق به اصغر فرهادی و لیلا حاتمی دوست‌داشتنی بود.

۱۴ بهمن ۱۳۸۹

ما هیچ، ما هیچ، ما هیچ ...

ویژگی عجیبی دارم. گاهی، حرف‌ها و بعضی از اوقات هم، اوهام و تفکراتم را به صورت رنگی می‌بینم! برای مثال، موقع شنیدن حرف‌های کسی، رنگ کلماتش را متوجه می‌شوم. بعضی وقت‌ها هم، فکر و خیال‌هایم را رنگی می‌بینم! چند روز قبل، کسی را دیدم که حرف‌های‌اش، بنفش و زرد بود. ام‌روز هم، سلام مصطفی، هم‌خانه‌ام، نارنجی بود. یا این‌که، پدربزرگم همیشه در خیالاتم آبی‌ست و ...

***

قبل‌تر هم گفته بودم، آدمی‌ام که زیاد به حرف زدن علاقه‌ای ندارد. به‌طور کلی، کلام را، راه درستی برای انتقال ایده‌‌ها نمی‌دانم. نمی‌توانم به زبان اعتماد کنم اما خُب، روش بهتری هم تا به حال پیدا نکرده‌ام. اما، این، باعث شده در خیلی از مواقع، بیش از حد کم حرف باشم. معمولن، بیش‌تر چیزهایی را که در ذهنم برای خودشان می‌چرخند، بیان نمی‌کنم.

***

همین کم‌حرفی‌ام، باعث شده، دوستان زیادی نداشته باشم. ناراحت هم نیستم. ترجیح می‌دهم با همین‌ها که کلامم را بهتر می‌فهمند هم‌صحبت بشوم. هر چند با خیلی از دوستان ِ بیش از حد صمیمی‌ام هم، تمامن راحت نیستم.
روزی بر حسب اتفاق (؟) با دوستی آشنا شدم. اشتراکات، حداقل از پشت مانیتور، تعدادشان زیاد بود. اولین بار، توی همان کافه‌ی کذایی «گندم» دیدم‌اش. باورم نمی‌شد. یک جورهایی «خودش» بود. همان حلقه‌ی مفقوده انگار. کسی را پیدا کرده بودم که حرف‌های‌ام را می‌فهمید. من ِ معمولن کم‌حرف، سه-چهار ساعتی، توی همان دیدار اول، با دوست تازه کشف شده‌ام حرف زدم. با هم از سینما گفتیم، از موسیقی، از علایق‌مان، از عشق‌های ناکام و حسرت‌های به دل مانده. فهمیدم آدم باید اصل جنس را پیدا کند. باید بگردد تا با رفیقی رفاقت کند، که هم را می‌فهمند. کسی که نیاز نباشد برای‌اش، فکرها و احساساتت را بیش از حد توضیح بدهی. کسی که خودش سر ِ نخ را بگیرد و تا ته‌اش برود. کسی که...

***

دیروز یکی از تلخ‌ترین و البته، عجیب‌ترین تماس‌های تلفنی عمرم را تجربه کردم. همین دوستی که بالا گفتم، زنگ زد و ناگهان گفت که دیگر ایران نیست و قرار هم نیست دیگر برگردد. بیش از حد شوکه شدم. حرف خاصی نتوانستم بزنم. حتا نتوانستم بگویم که چرا قبل‌ترش به من نگفتی. فقط تنهایی و خسته‌گی صدای‌اش را حس کردم و مثل یک آدم بی‌مصرف، سعی کردم، به شرایط جدید اُمیدوارش کنم. مثل احمق‌ها فقط توانستم بگویم من هم تا یکی-دو سال دیگر، شاید به تو ملحق شدم.
راست‌اش را بگویم؛ از خودم بدم آمد. از الکن بودن زبان و خیلی چیزهای دیگر هم...

***

بعدش من چه کردم؟ هیچ! فقط فهمیدم رنگ صدای‌اش بیش از حد خاکستری‌ست. موزیک «تلگراف رُد» از دایر استریتس را توی گوش‌ام فرو کردم و خیره ماندم و به رنگ خاکستری فکر کردم...
همین.

۲۲ دی ۱۳۸۹

بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد

«رستگاری» هم برای خودش داستان پیچیده‌ای دارد. گاهی وقت‌ها، برای رسیدن به آن، باید مثل بنجامین فیلم «گراجوئت/فارغ‌التحصیل»، برای‌اش جنگید. باید برای‌اش خطر کرد. دیوانه‌بازی درآورد حتا. بنجامین برای رسیدن به رستگاری‌اش، برای کمال‌اش، باید به آب و آتش بزند. نباید از مشکلات بترسد. اگر آن معشوقه‌ی دوست‌داشتنی را می‌خواهد، باید اصول را بشکند. نامتعارف باشد. دل‌ شیر داشته باشد. هزینه‌اش را هم بپردازد. اما در پایان، به دل‌خواه‌‌اش می‌رسد. با «صدای سکوت»، دست محبوبه‌اش را می‌گیرد و پای خطبه‌ی عقد، حتا بعد از جاری شدن‌اش، تو دهنی محکمی به مادر بدطینت عروس و رقیب‌اش می‌زند و فرار می‌کند. این همان داستان «تکامل»‌ست. داستان آشنای رستگاری.

اما مگر رستگاری فقط همین راه را دارد؟ داستان‌اش که به همین ساده‌گی‌ها نیست. از آن طرف هم، گاهی باید با دیو درون جنگید. یا حتا شاید فرشته‌ی درون! هزینه‌اش این بار، شاید بیش‌تر و سخت‌تر هم باشد. گاهی باید رها کرد. گذاشت و برای همیشه رفت. یک‌بار ماجرای‌اش می شود شبیه به کابِ «اینسپشن»، که دست آخر فهمید برای رهایی‌اش، برای آزادی‌اش، برای رسیدن به همان رستگاری، باید گذاشت و رفت. باید فراموش کرد، حتا اگر سخت‌ترین باشد. باید یاد آن محبوبه‌ی ازلی را به تاریخ سپرد. حتا نباید خواب‌اش را هم دیگر دید. و این آسان نیست. ولی مگر غیر از این، برای رستگاری راهی مانده؟

اما ماجرا، پیچیده‌تر هم ممکن‌ست بشود. بحث شد؛ گاهی باید با «دیو/فرشته‌»ی درون جنگید. این‌بار، همان طور که مُرشدِ «قوی سیاه» می‌گوید: "رسیدن به کمال، فقط در بی‌نقص بودن نیست؛ گاهی باید بگذاری و رها‌ کنی". باید آن موجود ساده و سربه‌زیر که در نگاه خانواده و اجتماع، شیرین و دوست داشتنی‌ست، نباشی. باید طغیان کنی. و البته، اول از همه، طغیان علیه خودت. دیدید؟ این بار سخت‌تر از قبل هم شد. باید خود را شکست. باید در دیگری –که می‌تواند رها کند، می‌تواند دنیا را به هیچ حساب کند- استحاله یافت. بله! این‌بار داستان، داستان ِ آشنای مرگ‌ست. گاهی باید که برای رستگاری، مُرد...


عنوان، بخشی از غزل مولاناست.


پی‌نوشت: موسیقی فیلم «قوی سیاه»، با آن موتیف وهم‌ناک‌اش، این روزها مُدام در ذهن‌ام می‌چرخد و تکرار می‌شود. از این‌جا بشنوید یا داونلود کنید.

۱۲ دی ۱۳۸۹

از تن‌هایی‌ها ...


۳
گفته بودم زیبا‌تر
از تمام ستارگانی هستی
که سینمای ِ جهان کشف کرده است،

حالا هزار سال نوری
دور شده‌ای از من
و هزار بار زیبا‌تر.

۴
حتا از آدمک برفی
شال و کلاهی بر جا می‌ماند
و هویج کبودی بر چَمن زرد،

اما به یادگار از تو
نمانده در این خانه هیچ
جُز سرمای قلب یخ‌زده‌ات.


۶
یاد گرفته‌ام تنهایی‌ام را
ماهرانه پشت روزنامه‌ای
پنهان کنم،

اما از مهتاب
که بوی ِ شانه‌های تو را می‌دهد
چیزی را نمی‌توان پنهان کرد.

۷
آسمان
و هر چه آبی ِ دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگ ِ هدر رفته است.

بر بوم روزهای حرام شده
چه رنگ‌ها که هدر رفتند
و تو نشدند.

بخش‌هایی از «هفت تَنکای تنهایی»، از مجموعه‌ی «کبریت خیس»؛ سروده‌ی عباس صفاری

پی‌نوشت: عکس بالا مشخصن از «کازابلانکا»ست؛ یکی از بزرگ‌ترین عاشقانه‌های تاریخ سینما.

۶ دی ۱۳۸۹

دوستت دارم؛ تا آسمان قدری بلند شود ...


1
پیش از آن‌که محبوب من شوی
چندین و چند گاهشمار در کار بود
هندیان گاهشمار خود را داشتند،
چینیان گاهشمار خود را،
پارسیان گاهشمار خود را،
مصریان گاهشمار خود را ...
و از آن پس که محبوبم شدی
شیوه‌ی گفتار مردم این‌چُنین شد:
سالِ هزارْ پیش از چشمان او
سده‌ی دهم پس از چشمان او.

4
بیش از این نمی‌توانم
در بیشه‌های گیسوانت پیش‌روی کنم
که از سال‌ها پیش
در روزنامه‌ها اعلام کرده‌اند که من مفقودالاثر هستم ...

5
کلام را دیگر نرسد که تو را بگوید ...
کلمات چون اسب چوبین شده‌اند
شب و روز در پی تو می‌پویند
و به تو نمی‌رسند ...

8
مشکل من با نقد این است
که هرگاه شعری به رنگ سیاه نوشتم
گفتند که آن را از چشمانت رونویسی کرده‌ام ...

11
اگر مردی می‌شناسی
که بیش از من، تو را دوست می‌دارد
او را به من نشان بده
تا به او تبریک بگویم ...
و پس از آن، او را بکشم ...


از شعر بلند «جهان ساعات خود را با چَشمان تو تنظیم می‌کند»؛ سروده‌ی نِزار قبّانی / ترجمه‌ی موسی اسوار

۲۸ آذر ۱۳۸۹

از همین لحظه‌های سکوتِ مردانه‌یِ لذت‌بخشی که خودش ناگاه می‌آید و ...

از یک‌جایی به بعد اگر رفاقت‌ها شدند از جنس رفاقت پدر و پسر فیلم «کریمر علیه کریمر»، یا چه می‌دانم، مثلن عین آن جنس رفاقتی که بوچ و ساندنس داشتند، باید خودت را خوش‌بخت‌ترین مرد دنیا بدانی. بی‌هیچ اغراقی.

***
آن‌شب که طبق معمول با دوستان جمع شدیم و خوش‌گذرانی کردیم و لذت بردیم و خندیدیم و تو هم مثلن با ما راه آمدی اما از چشمان‌ت خواندم که از ته دل‌ت نمی‌خندی. بعدترش که بقیه خوابیدند، من و تو رفتیم لب آن پنجره‌ -که شهر دل‌گیر و کثیف و ساختمان‌های نخراشیده را نشان‌مان می‌داد- تا مثلن هوای تازه‌ای به سر و صورت‌مان بخورد. برای‌ت سیگاری روشن کردم. دست‌م را روی شانه‌ت گذاشتم. و سکوت مردانه‌ی لذت‌بخشی که خودش آمد. تا صبح نشستیم و برای‌م گفتی از روزگار‌ت و آن دم‌دم‌های صبح، نم‌نم اشک توی چشم‌های هر دوتای‌مان جمع شده بود. ناخواسته هم آمده و جمع شده بود. حرفی نداشتم که بزنم. چیزی نمی‌توانستم بگویم که درد را کم‌تر کنم، اما از صمیم قلب‌م فهمیدم‌ت. و تو هم این را فهمیدی. و بعدترش پیاده‌روی هم‌راه با سکوت و سیگار. رفاقت ما همین بود...

***



فصل پایانی «کریمر علیه کریمر». بعد از آن‌همه جنجال و کشمکش بین پدر و پسر خردسال داستان. حالا جایی رسیده‌اند که جنس رابطه‌شان، از همین جنس رفاقت مردانه‌ی هم‌راه با سکوت شده. آن سکانس طلایی درست کردن صبحانه در سکوت؛ و رابطه و رفاقتی که بدون نیاز به حرف زدن، گاهی با نگاهی، گاهی با لب‌خندی و گاهی با قطره اشکی، خودش مسیرش را درست جلو می‌رود.

۲۶ آبان ۱۳۸۹

سحر از بسترم بوی گل آید...

نه این‌که دلم نمی‌خواهد، نمی‌توانم. این فکر و خیال‌ت آن‌قدر فرو رفته و ته‌نشین شده که دست من نیست انگار. که جزئی از من‌ست. آن‌هم جزئی نافرمان. خیال‌ت برای خودش دارد جولان می‌دهد. خواب و بیداری هم سرش نمی‌شود. مثلن همین دی‌شب که به سراغ‌م آمدی. نفهمیدم دقیقن از کجا ولی مثل همیشه، کنار هم داشتیم قدم می‌زدیم. توی کوچه پس کوچه‌های همان شهر لعنتی. دست‌ت را هم گرفته بودم. با آن خنده‌های‌ت می‌گفتی داری معتاد می‌شوی. مراقب هستی؟ و من می‌گفتم کجای کاری خانم. مدت‌هاست معتادت شده‌ام و راه فرار نیست. توی خواب فهمیدم که خواب می‌بینم. همین شد یک‌دفعه دست‌ت را رها کردم و روی پله‌های ورودی یک خانه‌ی قدیمی نشستم و اشک ریختم. آمدی کنارم. گفتی چی شده؟ نمی‌توانستم بگویم تو خوابی. تو خیال منی. من دیوانه‌ی تو شده‌ام. آن یاد و حضورت رفته برای خودش جا خوش کرده. به جای همه‌ی این‌ها دست‌ت را گرفتم و کنار خودم، روی پله نشاندم‌ت. آن طره‌ی موی‌ت را که از مقنعه‌ی سیاهت بیرون آمده و بود و زیباترت کرده‌ بود، لمس کردم. سرت را روی شانه‌ام گذاشتی. باز یادم رفت که همه‌ش خواب و خیال است. عمق چشمان‌ت را نگاه کردم. لب‌خند کم‌رنگی زدم. محو تماشای صورت‌ت شدم. آن‌قدر که نفهمیدم شب شده. لب و دهان‌ت را غنچه کردی و با لحن بچه‌گانه‌ و دوست‌داشتنی مربوط به خودت گفتی این‌قدر دید نزن. این‌بار قهقهه زدم. داشتم لذت می‌بردم. خواستم صورت‌م را به صورت‌ت نزدیک کنم که خجالت کشیدم. فهمیدی و خودت جلوتر آمدی ...

بله. خیال بود. خواب بود. اصلن چه می‌دانم غیرواقعی (؟) بود. مگر مهم است؟ مگر جای دیگری جز خیال مانده که در آن با هم باشیم. بگذار تا ابد در خیال زندگی کنم. وقتی خیال‌م تو هستی...

همین. فقط خواستم بگویم‌ش...


پی‌نوشت یک: فیلم جدید کریستوفر نولان، «اینسپشن» فیلم خیلی خوبی‌ست. بدون تعارف شاهکار است. فُرم فوق‌العاده‌ای دارد. فیلم‌نامه‌اش حساب شده‌ست. تدوین و موزیک‌ش استادانه هستند. روایت جذابی دارد و ... . تمام این‌ها را می‌دانم. ولی آن بخشی از فیلم که برای شخص من جذاب‌تر و دل‌نشین‌تر بود، رابطه‌ی دو دلداده‌ی فیلم بود. زن و مردی که فقط در خواب می‌توانستند با هم باشند و مردی که عمدن می‌خوابید تا خیال زن‌ش را ببیند. واضح‌ست آن‌چه بالا خواندید عرض ارادتی به این جنبه‌ی خاص از «اینسپشن» بود و هیچ جنبه‌ی شخصی‌ای نداشت!

پی‌نوشت دو: از باباطاهر بخوانید: « چو شب گیرم خیالش را در آغوش / سحر از بسترم بوی گل آید».

۱۰ آبان ۱۳۸۹

همین‌قدر محتوم، همین‌قدر اَبسورد

شروع ماجرا جایی‌ست که انگار ربط چندانی به آن بحث نهایی‌مان ندارد؛ کنفرانسی برای معرفی ترجمه‌ی ایتالیایی کتابی که احتمالا جز چند استاد دانشگاه، شخص دیگری، علاقه‌ای به خواندن‌اش ندارد. بعدتر با زنی‌ آشنا می‌شویم که برای نویسنده‌ی میان‌سال و خوش‌بر و روی داستان‌مان لوندی می‌کند. با هم آشنا می‌شوند و حرف می‌زنند. از ایده‌ها و آرزوهای‌شان. زن از خواهرش می‌گوید و مرد هم جوک بی‌مزه‌ای تعریف می‌کند. مناظر را تماشا می‌کنند و درباره‌ی کُپی و اصل حرف می‌زنند. کپی‌هایی که ارزش‌شان هیچ کم از آن جنس اصل نیست. به کافه‌ای می‌روند و قهوه می‌نوشند. عروس و دامادهای جوان را در کلیسایی می‌بینند که طبق روایتی، خوش‌شانسی برای‌شان می‌آورد.

باز هم جلوتر می‌رویم. زن و مرد ابتدای داستان، که آشنایی‌ با هم نداشتند. جوری که دقیق متوجه‌ نمی‌شویم از کجا، نقش زن و شوهر را بازی می‌کنند. اما نسخه‌ای کپی از واقعیت را. حالا انگار پانزده سال از ازدواج‌شان گذشته. دیگر خبری از شور و هیجان نیست. مرد که عروس و دامادهای جوان را می‌بیند، با تنفر سرش را برمی‌گرداند. زن و مرد داستان‌مان، دیگر با هم کنار نمی‌آیند. حتی روی مسائل جزئی و پیش‌ پا افتاده. دچار روزمرگی شده‌اند. در ساده‌ترین مکالمات‌شان عصبی می‌شوند و حرف نزدن را ترجیح می‌دهند. و دست آخر هم در تعلیقی که مشخص نمی‌کنند رابطه‌شان را ادامه خواهند داد یا خیر، رهای‌مان می‌کنند.


فرق ندارد از کدام زاویه ‌ببینیم‌شان. زن و مردی که شور و شر جوانی از سرشان افتاده و تازه با هم آشنا شده‌اند یا همان جوانک‌های بخت‌برگشته‌ی خرافاتی، که فکر می‌کنند فلان کلیسا برای جاری شدن خطبه‌ی عقد، شانس می‌آورد. انتهای همه‌شان همان باغ بی‌برگی‌ست. نقطه‌ی نهایی همین جاست. جایی که دیگر خبری از عشق و دلبری نیست و تاریکی دم غروب بی‌داد می‌کند. حتمیت محکم به سرمان می‌خورد. جوری که انگار هیچ چاره‌ای نیست. بله رفقا سرنوشت همین است؛ همین قدر محتوم، همین‌قدر ابسورد...

پی‌نوشت: فیلم جدید عباس کیارستمی؛ کپی به‌جای اصل

۲۹ مهر ۱۳۸۹

نامه‌ای به او

سلام العیکم. خوبی؟ سلامتی؟ درس و دانشگاه چه‌طور؟ خوب هستند؟! در کل، اوضاع به کام است؟

راست‌اش را بخواهی خسته‌تر از آنم که بتوانم برای‌ات نامه بنویسم ولی مگر ممکن است از من چیزی بخواهی و من نه بگویم. حال و احوالم بد نیست. می‌گذرانم. همان درگیری‌های ذهنی همیشگی هستند و من هم بهشان عادت کرده‌ام. درس و دانشگاه هم وقت زیادی نمی‌گیرند. اما این چند روزه برای سمینار انرژی زیادی گذاشته‌ام. راستی دوشنبه بعدازظهر پرزنتیشن دارم، اگر وقت داشتی و حوصله، خوش‌حال می‌شوم بیایی. زندگی شخصی هم اوضاع‌اش مثل همیشه است. این روزها خیلی بیش‌تر پیش می‌آید که قفسه‌ی سینه‌ام تیر می‌کشد. مصطفی مدام از من می‌خواهد دکتر بروم، ولی خسته‌تر از آنم که دکتر بروم.

چند تا آلبوم موزیک جدید گرفته‌ام که مُدام دارم بهشان گوش می‌دهم. یکی‌شان سه‌تقطیره از کیوسک است که موزیک عشق و مرگ در دنیای مجازی‌شان را تا حالا هزار بار گوش داده‌ام. آن دیگری آلبوم جدید رضا یزدانی‌ست. همانی که اگر یادت باشد توی شماره‌ی اول نگاه، برای‌اش پرونده درآوردیم. آن‌وقت‌ها که زیاد معروف نشده بود و راست‌اش از این لحاظ که یک‌جورهایی خودمان کشف‌اش کرده‌ایم، حس غرور دارم. داشتم می‌گفتم، آلبوم جدیدش را خیلی دوست دارم. به‌خصوص ترانه‌ی میعادگاه. راجع به عاشقی‌ست که در اوج هیجان و سرخوشی ناشی از عشق، از معشوقه‌اش می‌خواهد، مکانی را برای قرار انتخاب کند حتی اگر آن‌جا جزیره برمودا یا جاکارتای اندونزی باشد!

فیلم هم که طبق معمول می‌بینم. چند شب پیش یک فیلم آرژانتینی دیدم به اسم رازی در چشمان‌شان. همانی که اُسکار امسال را برد. فیلم خیلی به من چسبید. دو داستان عاشقانه را با یک ماجرای پلیسی ترکیب کرده بودند و نتیجه‌اش معجونی، خوش بَر و رو بود. برای‌ات یک کپی ازش می‌زنم. سریال هم کم و بیش می‌بینم. بیگ بنگ تئوری و چگونه با مادرتان آشنا شدم. هر دو تای‌شان سیت‌کام هستند. هرچند به پای فرندز نمی‌رسند ولی توی این روزهای خستگی می‌چسبند.

خانه‌ی جدید هم بد نیست. با هم‌خانه‌ای‌های جدیدم، راحت‌تر از پارسال هستم. هرچند خانه کمی‌ دورتر از پلی‌تکنیک است ولی این‌یکی را بیش‌تر دوست دارم. اینترنت خانه هم که به راه افتاده و من مدام پشت لپ‌تاپ نشسته‌ام و توی گوگل‌ریدر چرخ می‌خورم و گه‌گاه پستی می‌نویسم. انگار آن‌جا خانه‌ی اصلی‌ام شده ولی لامصب این وب‌لاگ چیز دیگری‌ست. فضای آبی‌اش را دوست دارم. یک‌جورهایی آرامم می‌کند. حس می‌کنم بوی دریا را می‌دهد. البته می‌دانم؛ این‌چند وقت خیلی کم‌کار شده‌ام. باید فکری به‌حالش بکنم و بیش‌تر بنویسم. راستی اگر خواستی لینک گوگل‌ریدرم را هم برای‌ات می‌نویسم. اگر خواستی سری بزن. خوش‌حال می‌شوم. فیس.‌بوک هم که هست. به قول ابی: اون که هیچ!

با وجود این‌که امسال دوستان بیش‌تری در تهران دارم ولی هم‌چنان این تنهایی لعنتی اذیت‌ام می‌کنم. گاهی وقت‌ها همین‌طور بی‌خود و باری به‌هر جهت توی خیابان‌ها راه می‌افتم و قدم می‌زنم. معمولا از بلوار کشاورز شروع می‌کنم و بعدش توی ولی‌عصر، تا جایی که بتوانم بالا می‌روم. خسته هم که می‌شوم، برمی‌گردم چهارراه‌ ولی‌عصر و توی کافه‌ گندم، همانی که توی کوچه‌ پشن، روبه‌روی تئاتر شهر است می‌نشینم و قهوه سفارش می‌دهم. سعی می‌کنم به سبک تو زیاد شیرین‌اش نکنم و راست‌اش تازه یاد گرفته‌ام از مزه‌ی تلخ قهوه لذت ببرم.

خسته شدی؟ من که شدم! خواستم شروع نامه‌ام، مثل آن قبلی، شعری از مولانا برای‌ات بنویسم ولی با خودم گفتم این‌بار کمی پُست‌مدرن‌اش کنم و از همان اول، مستقیم بپرم سر اصل مطلب. بگذریم. مثل قبلی‌ها این‌جا جایی‌ست که ناگهان متوقف می‌شوم و نامه را تمام می‌کنم. همیشه شاد و سرزنده باشی.

قربانت
مسعود
پنج‌شنبه، 29 مهر، ساعت چهار و سی دقیقه‌ی صبح


پی‌نوشت: راستی این هم لینک گوگل‌ریدرم. داشت یادم می‌رفت ...

۲۰ مهر ۱۳۸۹

Love Foolosophy

آمد روبرویم ایستاد چشم‌هایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشم‌هایش از سفیدی برف‌ها یک‌دست‌تر و سبک‌تر بود. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشته‌ام. گفت فقط و فقط من را دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ می‌گویی. گفتم راست می‌گویی.
آن‌وقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستاده‌ام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مساله‌ی مهمی است که دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می‌گوید دروغ می‌گویی، دروغ گفته باشد.

پوریا عالمی، دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند، انتشارات روزنه، چاپ اول 1388


پی‌نوشت: تیتر درخشان این پست، عنوان موزیکی از گروه انگلیسی Jamiroquai است.

۴ مهر ۱۳۸۹

عزیزم بیا یه کم خودمون رو مسخره کنیم !

مینی‌مال ورودی: تقریبا درباره‌ی هر موضوعی که کسی تا به حال تجربه‌اش نکرده بود، می‌گفت "نصف عمرت بر فناست". یک روز، بعد از یکی دو ساعت حرف زدن با او، به این نتیجه رسیدم که تا به حال چندین عمر به روزگار (؟) بدهکارم.

یک: تنها چیزهایی که از دنبال کردن نتایج دو فصل اخیر لیگ انگلیس نصیب‌ام شده، اعصاب‌خردی‌های مداوم و شکست و اگر بین خودمان بماند، تحقیر است. لیورپولِ این یکی-دو فصل به نفس‌نفس افتاده. در خانه‌اش مساوی می‌کند. پشت‌سر هم می‌بازد و فقط گاهی، همان لیورپولی می‌شود که می‌شناختم (منظورم بیست دقیقه از بازی چند روز پیش با شیطان‌های اولدترافورد بود). این وسط یکی باید پیدا شود و همت کند (پول خرج کند؟) و نجات‌مان بدهد. باور کنید این‌جوری نمی‌شود.

دو: در راستای این‌که مدت‌هاست وظیفه‌ی فیلم‌دیدن و کتاب‌خواندن و موزیک‌ گوش‌دادن را به من محول کرده‌اند و من هم مرتبا باید درباره‌ی مسایلِ موارد فوق حرف بزنم و احیانا قلم‌فرسایی کنم، در این قسمت می‌خواهم یک گروه موسیقی راک ایرانی را معرفی کنم. خانم‌ها، آقایان این شما و این هم گروه The Ways. اسفند ماه سال پیش، گروه The Ways، آلبوم استرس را به صورت مجانی و البته کاملا زیرزمینی، در وب‌سایت‌شان برای داونلود قرار دادند و بعد از مدت‌ها امکان شنیدن موسیقی راک، که هم اصالت راک‌اش را حفظ کرده و هم زبان‌اش فارسی شده را برای دوست‌داران راک فراهم کردند. ویژگی مثبت این گروه، وُکالیست فوق‌العاده‌ی آن (کاوه آفاق) است. این اقا از همان‌هایی‌ست که در صدای‌اش ذات موزیک راک را دارد. احتمالا توضیح و تفسیر بیش‌تر این جمله که باعث روشن‌تر شدن بحث بشود، غیرممکن است، پس به همه‌تان توصیه می‌کنم به سایت‌شان بروید و موزیک‌ها و یا ویدئو‌های‌شان را داونلود کنید و بشنوید. شنیدن آهنگ‌های تهران، بن‌بست و اتاق آبی به‌شدت و در اسرع وقت توصیه می‌شود. اخیرا هم ویدئوی قصه‌ی زیرزمین که مربوط به تیتراژ مستند Rock On هست، در سایت‌شان قرار گرفته و البته مرتبا هم از برخی شبکه‌های تلویزیونی پخش می‌شود. ویدئوی قصه‌ی زیرزمین آن‌قدر عالی‌ست که تقریبا به جرئت می‌توانم بگویم یکی از بهترین موزیک-ویدئوهای ایرانی بوده که تا به حال دیده‌ام.
برای ورود به وب‌سایت اختصاصی گروه The Ways این‌جا کلیک کنید!

مینی‌مال خروجی: از خانه‌ بغلی سر و صدای عروسی بلند شده بود. با خودش گفت: "منی که واسه اون‌ها که عاشق می‌شن دل می‌سوزونم، باید برای حال اون‌هایی که ازدواج می‌کنن چه غلطی بکنم...".

پی‌نوشت: آن‌چه که احیانا آن بالا خواندید قرار بود با بک‌گراندی از موزیک و صدای بی‌احساس خودم، به‌صورت پادکست عرضه شود و دمویی از موزیک‌های The Ways هم هنگام قرائت بخش مربوط به معرفی‌شان شنیده شود که واضح است، نشد!


۳۱ شهریور ۱۳۸۹

«خاطره» خود کلانتر جان است ...

هر آن‌چه اکنون داریم، از گذشته‌مان است. راحت‌تر بگویم، هر چه هستیم و داریم، از خاطرات‌مان است. بعضی‌های‌شان، شاید در ظاهر، کوچک و پیش‌پاافتاده باشند، اما در باطنِ امر، قضیه شکل دیگری‌ست. روزی را به خاطر می‌آورید که با معشوقه‌تان، دست بر شانه‌اش، در پارکی از یک شهر جهنمی، قدم می‌زده‌اید. یا کنار رودخانه‌ای رفته‌اید و قایق‌سواری کرده‌اید. مُدام از هم‌دیگر عکس گرفته‌اید و شادی کرده‌اید. بزرگ‌ترین لذت را وقتی برده‌اید که دستان لطیفش را نوازش کرده‌اید و اتفاقات عجیب برای‌تان افتاده. اصلا چرا راه دور برویم؛ همان اتفاقات ساده، همراه با محبوب هم، همیشه در یاد هستند. گاز زدن یک تکه شیرینی نیمه‌خورده‌ی یار، یا حتی داستان‌های پیش از خوابی که برای هم تعریف می‌کرده‌اید، همه و همه جزو فراموش‌ناشدنی‌ها هستند. قرار ملاقاتی که در صبحی زود، روبه‌روی ساختمان قدیمی سفید رنگی که با هم گذاشته‌اید و از شوق دیدار، تا صبح بیدار مانده‌اید. شعرهایی که برای هم نوشته‌اید و «میوه‌ی پخته‌شده»ای که به هم تعارف کرده‌اید. «قلب‌های‌تان را با هم میزان کرده‌اید» و دنیا را بسیار زیباتر از آن‌چه که بوده، دیده‌اید. این‌ها چیزهایی هستند که همیشه می‌مانند. در روزهای سخت که حتی سیگار هم ترک‌تان کرده، همراه‌تان هستند و شاید، تنها قوه‌ی محرکه‌ی زندگی پوچ و خالی می‌شوند...
اما دنیا را، اگر بخواهیم کمی واقع‌بینانه‌تر بنگریم، نتیجه‌ی نهایی، خلاف آن خواهد بود. روزهای خوش تمام می‌شوند و ناملایمات از راه می‌رسند. روزهای بد آن‌چنان رسیده‌اند که تمام سرمایه‌تان را بر باد می‌دهند. و تنها چیزی که باقی می‌ماند «تن‌هایی»ست. قدم زدن‌های یک نفره آمده‌اند و سکوت. سکوت‌هایی از جنس سنگین مرگ. روزی می‌رسد که رودخانه را می‌بینید و به‌یادش می‌افتید. قایقی را می‌بینید و از تنهایی رنج می‌برید. داستان پیش از خواب رادیو را می‌شنوید و به گریه می‌افتید. و آن روز هر نوازش دست و دست بر شانه‌انداختنی که در محل گذرتان می‌بینید، می‌شود عذابی جان‌کاه. دیگر قلب برای خودش، ساز ناکوک می‌زند. از تنظیم افتاده و این «خاطرات» خوش گذشته، تبدیل به «مُخاطرات» شده‌اند. «خاطره» خود غمی‌ست عمیق. در دل آرزویی می‌کنید که شاید محال باشد. دوست دارید تمام آن‌چه را که دارید، درجا بدهید تا همه‌چیز به روال سابقش برگردد. تمام نشانه‌ها و خاطرات پاک شوند و زندگی، حداقل، به «تاریخ پیش از چشمان او» برگردد. آیا این شدنی‌ست....
×××
جایی از غیب می‌رسد و می‌فهمید هستند کسانی که بتوانند، آرزوی محال‌تان را برآورده کنند. نزدشان می‌روید. التماس شان می‌کنید تا خاطرات را پاک کنند و آن‌ها هم دست به کار می‌شوند و درست در میانه‌ی کارشان، پشیمان می‌شوید. و تازه این‌جاست که به جمله‌ی اول این متن می‌رسید. علیه‌شان می‌جنگید، هرچند چاره‌ای ندارید. می‌فهمید اگر خاطرات روزهای خوش را از دست بدهید، دیگر چیز ارزش‌مندی باقی نمی‌ماند...
جنگ علیه تکنولوژیِ غریبِ پاک‌سازیِ خاطره، بی‌فایده است. خاطرات از بین می‌روند. هرچند کورسوی امیدی باقی مانده...

×××
انگار تفاوتی ندارد. چه تکنولوژی غریب باشد، چه نباشد، نتیجه یک‌سان است. روزی دیگر، جایی، دوباره با هم روبه‌رو می‌شوید. انگار این سرنوشت است که دوباره شما را به هم رسانده. و قاعدتا از آن هم گریزی نیست. دوباره چراغ‌های رابطه را روشن می‌کنید. اما این‌بار می‌دانید، آن تکه شیرینی گاز زده، چیز دیگری‌ست (چون طعم تنهایی را چشیده‌اید؟ یا آن شخص آن‌چنان در دل و جان رسوخ کرده که نمی‌شود به‌سادگی حذفش کرد؟). دست‌اندازهای پیش‌روی‌تان و عدم‌تفاهم‌های آینده را پیش‌بینی می‌کنید. حتی جدایی‌ها را پیش‌‌بینی می‌کنید. اما می‌دانید که راهی به جز این نیست. انگار همه‌چیز در بازسازی روزهای شاد و «خاطرات» خوش آینده است ...

پی‌نوشت: هر آن‌چه خواندید با ارادتی عمیق نسبت به فیلم شاه‌کار درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش نوشته شده و تیتر هم ناگفته پیداست از کجا آمده.

۱۱ مرداد ۱۳۸۹

کلمات

و این ماجرای زنی‌ست که در رقص‌گاه، با «کلمات» معشوقش زیبا می‌شود؛ و برای خودش داستان دیگری دارد که شنیدنی‌ست...

شعری از «نِزار قبانی» با صدای جادویی «ماجدة الرومی».

برای داونلود کلمات



یسمعنی حـین یراقصنی کلمات لیست کالکلمات
آن‌گاه که با من به رقص برمی‌خیزد، کلماتی به نجوا می‌گوید ... که چون دیگر کلمات نیست

یأخذنی من تحـت ذراعی یزرعنی فی إحدى الغیمات
مرا از زیرِ بازو می‌گیرد، و در یکی ابر می‌نشاند

والمطـر الأسـود فی عینی یتساقـط زخات زخات
باران سیاه در چشمانم، نم‌نم ... نم‌نم می‌بارد

یحملـنی معـه یحملـنی لمسـاء وردی الشـرفـات
مرا با خود ... به شام‌گاهی می‌بَرَد که مه‌تابی‌هایش گُل‌فام است

وأنا کالطفلـة فی یـده کالریشة تحملها النسمـات
و من چون دخترکی در دستان او، چون یکی پر، که نسیم می‌بَرَدش

یهدینی شمسـا یهـدینی صیفا و قطیـع سنونوّات
به من آفتابی پیش‌کش می‌کند، و تابستانی ... و دسته‌ای از پرستوها

یخـبرنی أنی تحفتـه و أساوی آلاف النجمات
با من می‌گوید که گران‌بهاترین هدیه‌ی اویم، و با هزاران ستاره برابر

و بأنـی کنـز وبأنی أجمل ما شاهد من لوحات
که من گنجم ... و زیباترین نگاره‌ای که دیده است

یروی أشیـاء تدوخـنی تنسینی المرقص والخطوات
چیزهایی باز می‌گوید ... که سرگیجه را نصیبم می‌کند، به‌طوری که رقص‌گاه و گام‌ها را از یاد می‌برم

کلمات تقلـب تاریخی تجعلنی امرأة فی لحظـات
کلماتی ... که تاریخم را باژگونه می‌کند، و در لحظاتی مرا زن می‌سازد

یبنی لی قصـرا من وهـم لا أسکن فیه سوى لحظات
مرا قصری از وهم می‌سازد که جز لحظه‌هایی چند، در آن سکنا نمی‌گیرم

وأعود أعود لطـاولـتی لا شیء معی إلا کلمات
و بازمی‌گردم ... بر سر میز خود بازمی‌گردم، هیچ با من نیست ... جز کلمات


تصورش برای خودم هم سخت بود که این ترانه‌ی عربی، این روزها، زندگی‌ام را دگرگون کند. در برابرش چیزی برای بیان ندارم و به زانو افتاده‌ام. فقط می‌توانم شنیدن‌اش را توصیه کنم. البته همراه با خواندن متن عربی شعر و ترجمه‌ی فارسی‌اش.

علاوه بر این، تا سبز شوم از عشق، کتاب بالینی این روزهای‌ام شده. مجموعه‌ای از اشعار نِزار قبانی که توسط «انتشارات سخن»، در سال 1384، به ترجمه‌ی «موسی اسوار» منتشر شده. جدای شعرهای مسحور کننده‌ی نِزار قبانی که آن‌قدر فوق‌العاده‌اند که نیازی به تعریف و تمجید من ندارند، این کتاب ویژگی دیگری هم دارد و آن این‌که متن عربی شعرها هم در کنار ترجمه‌ی فارسی موجود است و می‌شود بیش‌تر در اشعار غرقه شد. متن عربی و ترجمه‌ی فارسی شعر بالا از همین کتاب است.