۱۹ تیر ۱۳۹۰

سوختن در آب


خوب‌تر نگاه‌اش که کنی، وسوسه‌انگیز هم هست. حداقل برای مدتی...

نکته‌ی اصلی‌اش «لاقیدی»‌ست؛ به‌هیچ‌چیز و هیچ‌کس، قرار نیست دل ببندی. قرار نیست پای ِ چیزی بمانی. تازه این "قرار نیست" هم از قبل، تعریف نکرده‌ای. می‌شود این‌طور گفت حصاری دور و برت نداری. بخواهی می‌نشینی و نخواستی هم می‌روی. نه کار برای‌ات مهم می‌شود و نه زن‌هایی که می‌آیند و می‌روند. اصلن می‌دانی که چیزی، قرار نیست برای‌ات بماند. فهمیده‌ای همه‌چیز مسخره‌تر از این حرف‌هاست که برای‌اش مرثیه‌سُرایی کنی. پس خودت، از همان اول‌، می‌دانی دست ِ آخر، چیزی نیست که آن انتها، در چنگ‌ات باقی‌مانده باشد...

نتیجه‌اش می‌شود پرسه‌زدن. با همه بودن و با هیچ‌کس نبودن. پوزخندهای همیشه‌گی به مردم عادی و احیانن نداشتن رفیق و تنهایی. اما نه از آن جنس تنهایی‌های مرسوم؛ آن نوع از تنهایی که برای خودت، آقای دُنیا هستی و همه‌چیز و همه‌کس به هیچ‌جای‌ات نیست...

دیدید! شاید غیر ممکن باشد ولی وسوسه‌انگیزست. حداقل برای مدتی...


***

همیشه همه‌چیز رو به جلو نیست
گاهی مجبورید
یک یا
دو قدم
عقب برگردید
از بقیه کناره بگیرید
یک‌ماه از همه‌چیز
دوری کنید
هیچ کاری نکنید
نخواهید که
هیچ‌کاری بکنید
آرامش حُکم‌فرماست
خرامش حُکم‌فرماست
هرچه که طلب می‌کنی
با تلاش زیاد
به‌دست نمی‌آید
ده‌سال
از همه کناره بگیرید
قوی‌تر می‌شوید
بیست‌سال از همه کناره بگیرید
قوی‌تر می‌شوم
در هر حال
چیزی برای بُردن نیست
و
به یاد داشته باش
دومین چیز برتر
در این دنیا
خواب آسوده‌ی شبانه‌ست
و برترین:
مرگ آرام
در این بین
قبض گاز را
به‌موقع بپردازید
و با زنان
زمان قاعده‌گی‌شان
جر و بحث نکنید.

چارلز بوکوفسکی
ترجمه‌ی پیمان خاکسار


پوستر بالا، مربوط به فیلم «کافه‌گرد» است که بوکوفسکی فیلم‌نامه‌اش را نوشته. جُدای این‌که فیلم خوبی‌ست و می‌شود ازش لذت بُرد، به‌نظرم، یکی از بهترین راه‌ها برای آشنایی و نزدیک شُدن به دنیای عجیب و غریبی‌ست، که بوکوفسکی در شعرها و داستان‌های‌اش ترسیم می‌کند. دنیایی که احیانن می‌تواند پیش‌نهادی باشد برای خیلی‌ها، به‌خصوص برای آن‌ها که «خسته»اند.

۲۰ خرداد ۱۳۹۰

تصاویر دنیای خیالی

اکنون کجاست؟
چه می‌کند؟
کسی که فراموش‌اش کرده‌ام...‏

عباس کیارستمی


تصویر چیزی را می‌گفت که به خاطر نمی‌آوردم. به‌گمان‌ام ثبت شُده بود تا لحظه‌ای را ابدی کند. احتمالن چیزی مثل باقی عکس‌ها. دختری خندان در قاب! مشخصن پر از شادی. با ژستی مغرورانه و نگاهی عشوه‌آمیز توی لنز. فکر کردم تا جزئیاتی از لحظه‌ی ثبت عکس به‌خاطر بیاورم ولی انگار همه چیز پاک شُده بود. از نشانه‌های ظاهری ِ عکس، محیط ِ پس‌زمینه و دختر خندان توی عکس، می‌شد چیزهایی فهمید اما برای منی که خودم عکس را گرفته بودم، این‌ها کم بود.

شروع کردم به خیال‌بافی و داستان‌سُرایی. سعی کردم دختر توی عکس را، این‌بار در ذهن‌ام و از روی نشانه‌هایی که داشتم، از نو خلق کنم. شعری برای دستان سفید و کشیده‌اش بگوی‌ام. از چشمان‌اش حرفی بزنم. از لب و دهان داغ‌اش. از خنده‌های مثل شراب‌اش و سفیدی پوست‌اش...

این‌ها خیالی بودند؟ داشتم از روی عکس داستان‌سُرایی می‌کردم یا فقط نشانه‌های عینی را که از دختر به سختی یادم مانده بود، توی ذهن‌ام مرور می‌کردم؟ مهم بود آیا؟ نمی‌دانم... من داشتم دختری را توی ذهن‌ام می‌ساختم که رویایی بود. همه‌چیز تمام بود و بدون ِ ایراد. به گمان‌ام عجیب بود چون روزی، واقعن همین‌طور فکر می‌کردم. فکر می‌کردم فرشته‌ی سپید پوشی‌ست که آمده پروازم دهد. خنده‌دار است؟ می‌دانم. اما به دل‌ام ماند همین‌ها را برای‌اش بگویم...

فهمیدم فراموش‌اش کرده‌ام و نکرده‌ام. که گاهی درباره‌اش فکر می‌کنم ولی این دیگر آن آدم واقعی که می‌شناختم نیست. من، درباره‌ی آدمی فکر می‌کنم که ساخته‌گی‌ست. آدمی که دوست داشتم باشد ولی نبود. احیانن آدمی که فقط در خواب و خیال می‌تواند باشد. آدمی که به قول شاعر* نام و نشانی ندارد. از تصاویر جادوئی می‌آید و خیالی‌ست...


* این شعر را، با تکیه بر دو خطِ آخرش را بخوانید...


عنوان، نام کتابی از بابک احمدی است.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

چند پیش‌نهاد

کتاب

اگر علاقه‌مند ادبیات پلیسی و رُمان‌های جنایی هستید و کتاب‌های سیاه انتشارات طرح نو و سری کتاب‌های پلیسی قطع پالتویی انتشارات هرمس را قبلن خوانده‌اید، خبرهای خوبی برای‌تان دارم. انتشارات مُروارید –که با کتاب‌های شعرش، معرف حضورتان هست- پنج رُمان پلیسی جدید، منتشر کرده. سه کتاب ارژینال از ژرژ سیمنون و کمیسر مگره‌ی دوست داشتنی به نام‌های «سایه بازی»، «دیوانه‌ای در شهر» و «مشتری شنبه‌ها» و همین‌طور دو کتاب غیر ارژینال که شرلوک هلمز افسانه‌ای، شخصیت اصلی‌شان است به نام‌های «ماجرای جدید شرلوک هلمز» و «شرلوک هلمز در محلول هفت درصدی». کتاب‌های هلمز از این جهت غیر ارژینال هستند که سر آرتور کانن دویل نویسنده‌شان نیست و افرادی دیگر، همان هُلمز افسانه‌ای را دوباره زنده کرده‌اند. با وجود این، هر پنج کتاب خواندنی هستند و عیشی برای علاقه‌مندان رمان‌های کلاسیک پلیسی فراهم کرده‌اند.


مجله

احیانن هر مجله‌خوان ایرانی، با «شهروند امروز» و «مهرنامه»، آشنایی دارد و احتمالن «نافه» را هم می‌شناسد. حالا، همان گروهی که بخش‌های ادبی/هنری/سینمایی «شهروند امروز» و «مهرنامه» را تهیه می‌کردند و پیش از این «نافه» را می‌گرداندند، مجله‌ی جدیدی منتشر می‌کنند به اسم «تجربه». مجله‌ی جدید، همان طرح ِ جلد آشنای دور قرمز را دارد. پر از مطالب خواندنی سینمایی و ادبی و هنری‌ست و می‌تواند خوراک مناسبی برای یک ماه مجله‌خوان‌های ایرانی فراهم کند.



فیلم

علاوه بر فیلم‌هایی که جایزه می‌گیرند و معروف‌تر می‌شوند، همیشه فیلم‌هایی هم هستند که کمی مهجورتر می‌مانند و چه بسا، از دسته‌ی قبلی بهتر هم باشند. از جمله‌ی این فیلم‌های امسال، «ولنتاین غم‌گین»، «کارلوس» و «یک سال دیگر» هستند.
«ولنتاین غم‌گین» یک داستان عاشقانه‌ی بسیار تلخ است که شاید از فرط غم‌ناک بودن هر کسی نتواند تحمل‌اش کند. با این حال، فیلم چه از لحاظ سینمایی و فرم‌اش، و چه از لحاظ احساسی، بسیار کامل است.


فیلم بعدی، یا شاید درست‌تر باشد بگویم سریال بعدی، «کارلوس» است. مجموعه‌ی سه فیلم ِ تقریبن دو ساعته، که برای شبکه‌ی تلویزیونی «کانال پلو» فرانسه، تهیه شده. فیلم داستان اوج و فرود تروریست ِ مطرح دوران جنگ سرد، یعنی کارلوس را روایت می‌کند. کسی که با اندیشه‌های به اصطلاح انقلابی‌اش، باعث و بانی قتل بسیاری از مردم بی‌گناه شد. علاوه بر این‌ها و جُدای درام هیجان‌انگیزش، دیدن رابطه‌ی کارلوس با کشورهای عربی که این روزها درگیر انقلاب هستند، می‌تواند نشانه‌های جالبی برای تحلیل به ما بدهد.


فیلم آخر، فیلم جدید مایک لی انگلیسی‌ست. «یک سال دیگر» که از جهاتی به «رازها و دروغ‌ها»، شاهکار قبلی مایک لی بسیار شبیه‌ست، یک داستان امروزی از آدم‌های تنها و مشکل دار اطراف ما می‌تواند باشد. فیلمی با جزئیات فراوان و بسیار باورپذیر.



وب‌لاگ

این یکی، پیش‌نهادی شخصی‌ست. وب‌لاگی به تازه‌گی ساخته‌ام که در آن عکس‌هایی را که می‌گیرم در آن می‌گذارم. به نوعی، فوتوبلاگ شخصی من است. این لینک‌اش: Captured in a Frame

البته چون وب‌لاگ در دامنه‌ی بلاگ اسپات ثبت شده و این دامنه برای کسانی که در ایران هستند مسدود شُده، می‌بایست به نحوی از سد گذشت! البته اگر دوست داشته باشید و اهل گوگل‌ریدر باشید، بدون هیچ دردسری، می‌توانید فیدش را به گودرتان اضافه‌ کنید. خوش‌حال می شوم به آن سر بزنید.


پی‌نوشت: توی نشریه‌ی «تجربه»، من هم یادداشتی درباره‌ی فیلم «قوی سیاه» که بسیار دوست‌اش دارم، نوشته‌ام. بیش‌تر خوش‌حال می‌شوم که آن را هم بخوانید.

۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

نامه‌هایی از اعماق دریا



اگر دوست من هستی
کمکم کن تا رهای‌ات کنم...
و اگر دل‌دارم،
کمک کن تا از دستت شفا پیدا کنم...
اگر فقط می‌دانستم
که این اقیانوس چه‌قدر عمیق‌ست... هیچ‌گاه قصد شنا کردن در آن را نمی‌داشتم...
اگر فقط می‌دانستم... چه‌گونه تمام می‌شود،
‌هیچ‌گاه آغازش نمی‌کردم

***
طلب تو را دارم... پس به من بیاموز هیچ‌گاه طلب نکنم
به من بیاموز
چه‌گونه ریشه‌های عشقت را از اعماقم قطع کنم
به من بیاموز
چه‌گونه می‌شود اشک‌ها را در چشمان‌ام بخُشکانم
و چه‌گونه می‌شود عشقت را در خودم بمیرانم

***
اگر پیام‌بر هستی
تطهیرم کن از این طلسم
رستگارم کن از این الحاد...
که عشق تو هم‌چون بی‌دینی‌ست...
منزه‌ام گردان از این کفر

اگر قدرت‌مند هستی...
رهای‌ام کن از این دریا
که نمی‌دانم چه‌گونه در آن غرقه نشوم
موج‌های آبی... در چشمانت
مرا تا عمق می‌کشانند
آبی...
آبی...
و هیچ نیست آن‌جا، مگر رنگ آبی
و من تجربه‌ای ندارم
در راندن قایق‌ها
و در عشق...

***

اگر کمی دوستم داری...
بگیر دستم را
که من پُر از خواهش‌ام
از فرق سرم
تا پاها

من، زیر آب نفس می‌کشم
و غرق می‌شوم...
غرق می‌...
غرق...


نزار قبانی
برگردان از انگلیسی: مسعود ناسوتی

۱۶ فروردین ۱۳۹۰

درباره‌ی جدایی نادر از سیمین


آیا «جدایی نادر از سیمین» در مقایسه با «درباره‌ی الی...» فیلمی متفاوت است؟ این دو فیلم، آیا به نوعی مکمل هم هستند؟ آیا می‌شود این دو فیلم را دو نگاه جُدا به مسئله‌ای واحد دانست؟

اگر قرار نباشد بحث پوسیده‌ی «تئوری مولف» را پیش بکشیم، من، فیلم اخیر فرهادی را در ادامه‌ی فیلم قبلی‌اش می‌دانم. شباهت‌ها، غیر قابل انکار هستند. اگر فقط وجه تماتیک دو فیلم را در نظر بگیریم، در هر دو فیلم، با داستانی روبه‌رو هستیم که عده‌ای در موقعیت قضاوت قرار می‌گیرند. افرادی عادی، که ترجیح می‌دهند زندگی عادی‌شان را ادامه بدهند، بر اثر سلسله مراتبی از حرکات اشتباه، که در نگاه اول هر کدام‌شان قابل توجیه‌ست، به‌وجود آورنده‌ی موقعیتی می‌شوند که عیار اخلاقی‌شان را باید محک بزنند.

علاوه بر این، هر دو فیلم، به نوعی قوم‌نگاری طبقه‌ی متوسط ایرانی در دهه‌ی هشتاد هستند. فرهادی در این دو فیلم، به طرز بی‌رحمانه‌ای، با جزئیات فراوان، چیزهای که دور و برمان می‌بینیم را به تصویر کشیده. این دو فیلم، شاید به نوعی، در آینده بتوانند حتا به ابزارهایی برای جامعه‌شناسی مردم ایران، با تمام تناقضات بی در و پیکرمان هم تبدیل شوند.

آیا «جدایی نادر از سیمین» را می‌شود نوعی تفتیش عقاید اجتماعی دانست؟ آیا کارگردان عامدانه، ریا کاری و تقلا برای ابراز وجود و رسیدن به پیروزی را با نقاط ضعف دو طبقه‌ی فرودست و متوسط جامعه ترکیب کرده تا به نتیجه‌ی سیاه و سفید دل‌خواهش برسد؟ یا این‌که چنین نگاهی را درست نمی‌دانید؟

این دیگر از آن حرف‌هاست! اگر کسی هست که گمان می‌کند در «جدایی نادر از سیمین» با شخصیت‌های سیاه و سفید طرفیم؛ یا معنی سیاه و سفید را نمی‌داند یا فیلم را به‌درستی ندیده! در این فیلم، تقریبن تمام شخصیت‌ها خاکستری هستند. یعنی از جنس واقعیت. همانی که دور و برمان هم می‌بینیم. شخصیت‌ها، چه از طبقه‌ی فرودست و چه از طبقه‌ی متوسط، جوری ترسیم شده‌اند که در کنار نقاط ضعف‌شان، ویژگی‌های هم‌دلی‌برانگیز هم دارند. اگر نادر شخصیتی‌ست که بر سر اصول‌ش لج‌بازی می‌کند و حاضر نیست به اشتباهش اعتراف کند، در مقابل، برای پدر پیرش، هر کاری انجام می‌دهد. اگر راضیه قضیه‌ی تصادف را پنهان می‌کند، در عوض در انتها حاضرست از زندگی‌اش بگذرد ولی کاری خلاف آن‌چه که بدان اعتقاد دارد انجام ندهد. اگر حجت حاضر می‌شود گناه ِ دست روی قرآن گذاشتن را قبول کند، موقعیتش طوری ترسیم شده که اگر هر کدام‌مان به جای‌اش قرار داشتیم، ممکن بود همان کار را انجام دهیم.

علاوه بر مثال‌های بالا که خیلی بیش‌تر می‌شود بسطشان داد، به‌نظرم این نگاه که فکر کنیم فرهادی، با توجه به موقعیت خدای‌گانی‌اش به عنوان خالق اثر، قصد داشته تماشاگر را به نتیجه‌ی خاصی که مدنظرش بوده، برساند، به‌شدت اشتباهست. فیلم همان‌طور که خود فرهادی هم در مصاحبه‌های‌اش گفته، در واقع یک طرح مسئله‌ست. فیلم‌ساز قصد نداشته کمبودها و عقده‌های دو طبقه از جامعه‌ی ایرانی را پررنگ کند و به عنوان اشتباه، به صورت‌شان بکوباند. اگر این‌طور بود، شخصیت‌پردازی به گونه‌ای می‌شد که از شخصیتی بدمان می‌آمد و دیگری را دوست داشتیم. اگر این‌طور بود بعد از اتمام فیلم، به جایی که غرق در صورت مسئله شویم و درباره‌ی شخصیت‌ها فکر کنیم، می‌بایست به‌خاطر نشان دادن ضعف‌ها و عقده‌های‌مان یا از خودمان و یا از خالق اثر متنفر می‌شدیم و ...

به‌نظرم اگر هم‌چه سوالی طرح می‌شود، به‌خاطر لحن فیلم‌های فرهادی‌ست. قبل‌تر هم گفته بودم، جنس سینمای فرهادی، می‌تواند حتا به «سینمای آزار» هم تکیه بزند. از این جهت که شخصیت‌های داستان در موقعیت‌های سخت و رقت‌بار قرار می‌گیرند و از طرفی، چون شخصیت‌پردازی آن‌قدر کامل صورت گرفته که مخاطب با دیدن مشکلات، دچار همان حس خفقان می‌شود و آزار می‌بیند، می‌تواند این شائبه را به‌وجود بیاورد که فرهادی قصد آزار مخاطب‌ش را دارد که البته با ادعای خنده‌دار عده‌ای که می‌گویند فرهادی شخصیت‌های‌اش را دوست ندارد و از این رو به عمد در موقعیت‌های سخت قرارشان می‌دهد، به کل متفاوت‌ست.

آیا «جدایی نادر از سیمین» را می‌شود واکنشی به شرایط اجتماعی روز دانست؟ نشانه‌های این واکنش چیست؟

به‌طور عام، هر فیلمی که مورد استقبال واقع می‌شود، دارای ویژگی‌هایی از شرایط زندگی عمومی مخاطبانش هست. اگر فیلم موفق می‌شود مردم را همراه خودش کند، پس چیزهایی دارد که در زندگی تماشاگرش آشناست. ترسیم‌گر موقعیت‌هایی‌ست که یا برای تماشاگر پیش آمده، یا ممکن‌ست دغدغه‌اش باشد. با توجه به جامعه امروز ایرانی و مردمش، این فیلم هم، آینه‌ای تمام قد از شرایط اجتماعی روز است.

فیلم عملن دو دیدگاه متفاوت در زندگی امروز ایرانی را نشان می‌دهد. اول، دیدگاهی مبتنی بر اصولی ثابت و غیرقابل تغییر که نادر نشانه‌ی آن‌ست و دیگری، دیدگاهی که حتا با وجود این‌که ممکن‌ست متهم به ترسو یا ضعیف بودن بشود، ترجیح می‌دهد به وقتش، پای‌اش را از معرکه بیرون بکشد و به هر طریقی که شده، خودش را نجات بدهد؛ که سیمین سمبل این نگاه است. در همان ابتدای فیلم، در سکانس دادگاه، سیمین قصد دارد به خاطر شرایط امروزی، ایران را ترک کند و نادر به خاطر پدرش تن به چنین کاری نمی‌دهد. فیلم عملن در تک‌تک سکانس‌های‌اش موقعیت‌هایی به‌وجود می‌آورد که گاهی کفه‌ی سیمین سنگین می‌شود و گاهی کفه‌ی نادر. اگر نادر در سکانس اول فیلم و در دادگاه محق به‌نظر می‌آید، با پافشاری بی‌مورد بر بی‌گناه بودنش (که بعدن متوجه می‌شویم این‌طور نیست)، غائله را بیش از حد کش می‌دهد و در نهایت زندگی‌اش و آینده‌ی دخترش را احیانن تباه می‌کند.

فیلم با نشان دادن این دو سبک از زندگی، در واقع نظرات خیل عظیمی از مردم جامعه را پوشش می‌دهد. عده‌ای که فکر می‌کنند با شانه خالی کردن و ترک موقعیت می‌توانند زندگی بهتری داشته باشند و عده‌ای که فکر می‌کنند می‌شود بمانند و بر اصول‌شان پافشاری کنند تا زندگی بهتری برای خودشان بسازند.
علاوه بر این، فیلم درباره‌ی طبقه‌ی محروم جامعه هم تصویری واقعی به نمایش می‌گذارد. بخشی از جامعه که شاید به خاطر فقر فرهنگی، در نگاه خیلی‌های‌مان، عقب‌افتاده جلوه کند با نشانه‌هایی، باور پذیر و هم‌دلی‌برانگیز نشان داده می‌شود.
از این لحاظ، به‌گمانم، «جدایی نادر از سیمین» یکی از اجتماعی‌ترین فیلم‌های ایرانی‌ست که بدون قضاوت خاصی، بسیاری از ضعف‌ها و نقاط قوت جامعه‌ی ایرانی را نشان می‌دهد.

آیا گمان می‌کنید نظر منتقدانی که می‌گویند ساختار «جدایی نادر از سیمین» تلویزیونی‌ست و مثلن در مقایسه با «چهارشنبه سوری» -که قصه‌ی آن هم بیش‌تر در فضای داخلی سپری می‌شد- ایماژ و تصویر کم دارد، درست‌ است؟

این هم از همان حرف‌هاست! هر فیلمی با توجه به موقعیتی که بنا می‌کند و ساختاری که دارد، نوعی از تصویرسازی را می‌طلبد. در عصری که پست‌مدرنیسم خیلی از نظرات و کلیشه‌های سابقن رایج را از بین برده، عجیب‌ست بگوییم چون در دکوپاژ فیلم، مدیوم شات به مقدار زیاد استفاده شده، پس تلویزیونی‌ست.

نکته‌ی مهم در تصویربرداری این فیلم، همین نوع ِ فاصله از شخصیت‌هاست. دوربین قرار نیست بیش از حد به شخصیتی نزدیک شود تا قضاوتی را در ناخودآگاه مخاطب به‌وجود آورد و یا این‌که، با نماهای بازتر، موقعیتی خداگونه را تصویر کند. فاصله‌ی دوربین طوری با شخصیت‌ها تنظیم شده که مخاطب به عنوان یک شخص سوم خاموش، خودش را در تک‌تک موقعیت‌ها احساس کند. نوع فیلم‌برداری روی‌دست فیلم، که بر خلاف «درباره‌ی الی...» با تکان‌های‌اش، استرس را منتقل می‌کرد، این‌بار آرام‌تر شده و احساس نمی‌شود. این نوع حرکت سیال دوربین در همان راستای درگیر کردن ِ ناخودآگاه مخاطب قرار دارد.

علاوه بر این‌ها، اگر منظور از «ایماژ»، روایت با تصویر به جای دیالوگ است، باز هم فیلم نمره‌ی قبولی می‌گیرد. برای مثال رجوع کنید به سکانس شلوغی که سیمین، جوری که دیالوگ‌هایی در مورد رفتن یا نرفتنش با ترمه دارد، مقداری از پول‌های توی کشو را می‌شمارد تا به کارگرانی که قرار است پیانو را جابه‌جا کنند، بدهد؛ که بعدها همین، قوه‌ی حرکت درام فیلم می‌شود.

آیا حذف صحنه‌ی تصادف، از نظر شما نوعی رودست زدن و غافل‌گیر کردن تماشاگر است یا این‌که تابعی از ساختار قصه و مضمون فیلم است که پنهان‌کاری را در تار و پودش مخفی کرده؟

این جایی‌ست که به‌نظرم فیلم ایراد دارد. البته حذف تصادف، نه رودست زدن به تماشاگر است و نه موضوعی فرامتنی که با تفاسیری بخواهیم پنهان‌کاری را در ساختار فیلم هم وارد بدانیم. فرهادی جوری داستانش را چیده که «مجبور» می‌شود در آن صحنه، لحظه‌ی تصادف را نشان ندهد.
فیلم، عملن استراتژی‌اش را بنا گذاشته بر نشان دادن بی‌رحمانه‌ی جزئیات. یعنی تقریبن فیلم، تمام اتفاقات را، حتا شده در گوشه‌ای از قاب، که کم‌تر به چشم می‌آید، نشان می‌دهد اما صحنه‌ی تصادف، که اهمیت روایی بسیار زیادی دارد، حذف می‌شود و بعدتر، به‌عنوان یکی از پیچش‌های داستانی و نقاط گره‌گشایی، زمانی که موتور درام از حرکت افتاده، بیان می‌شود. به‌نظر من این «گسست فُرمی»، از معدود ایرادهای فیلم‌ست که متاسفانه ایراد بزرگی هم هست.

شخص فرهادی، در مصاحبه‌ای، این ایراد را وارد ندانسته و گفته که من همیشه صحنه‌هایی را به عهده‌ی تماشاگرم می‌گذارم و همه چیز را نشان نمی‌دهم. از طرف دیگر فرهادی می‌گوید من با نشان دادن صحنه‌ی از حال رفتن راضیه در اتوبوس، بعد از تصادف، و یا نحوه‌ی بُرش سکانس تصادف و آن بوق ممتدی که در انتها می‌آید، به‌نوعی آن تصادف را به نمایش گذاشته‌ام. جدای این‌که این دو گزاره‌ی فرهادی متناقض هستند، نوع روایت، اصلن اجازه‌ی بیان مینیمال صحنه‌ی تصادف را نمی‌دهد. اولن به این خاطر، که آن «تصادف»، ارزش و وزن روایی بسیار زیادی دارد و از طرف دیگر، در لفافه بیان‌کردنش، هیچ نکته‌ی مثبتی از لحاظ نوع داستان‌گویی و روایت، و امتیاز دادن به تماشاگر محسوب نمی‌شود.

از طرف دیگر، عده‌ای هستند که می‌گویند فیلم، لزومن ساختار کلاسیک ندارد، پس می‌تواند حذف در روایت را در ساختارش داشته باشد. ضمن این‌که به نظر این دوستان احترام می‌گذارم و روایت مینیمال یا حذف را در سینمای مدرن و یا پست‌مدرن، به‌جا و درست می‌دانم، باید این نکته را هم اضافه کنم که در سینمای مدرن هم، روایت، منطق خاص خودش را زیر پا نمی‌گذارد. اگر فیلمی منطق روایت مینی‌مال را برای خودش در نظر می‌گیرد، می‌تواند از این نوع روایت استفاده کند اما نمی‌شود وقتی که داستان دچار سکته می‌شود، بخشی از روایت را حذف کرد و آن را از ملزومات سینمای غیر کلاسیک دانست. این توجیه، به‌نظر، بیش از حد ضعیف می‌آید.

بیش از همه، چه چیزی در این فیلم توجه شما را به خود جلب کرده؟ بعد از تمام شدن فیلم بیش‌تر به کدام جنبه‌های فیلم فکر کرده‌اید؟

در واقع این اثر فرهادی، که به نظرم کامل‌ترین و بهترین فیلمش هم هست، آن‌قدر چیزهای خوب و بی‌نقص دارد که نمی‌شود به همه‌شان به عنوان جواب این سوال اشاره کرد! فیلم، در فیلم‌نامه، یک نمونه‌ی عالی‌ست. منطق مهندس‌وار فرهادی، که همه‌چیز را به خاطر هدفی –هر چند در ظاهر بی‌ارزش- در فیلم‌نامه‌اش گنجانده، قابل تحسین‌ست. نمونه‌اش همان سکانس فوق‌العاده‌ی پول شمردن سیمین یا مجموعه اتفاقات زنجیره‌وار که باعث می‌شود آشغال روی راه‌پله‌ها بیافتد و پیره‌مرد از خانه خارج شود و راضیه به دروغ، سرگیجه‌اش را در پاسخ به هم‌سایه بهانه‌ کند و بعدتر لیز بودن راه‌پله باعث اتفاق‌های بعدی شود. موارد این‌چنینی که در فیلم‌نامه تعدادشان کم نیست، باعث می‌شوند تا فیلم آخر فرهادی را، چیزی بالاتر از کلاس سینمای ایران بدانیم.

علاوه بر این، باید فرهادی را به‌خاطر نگاه تیزبینانه‌اش به جامعه و شناخت جزء جزء آن، ستود. فیلم با تکیه بر جزئیاتش آن‌چنان جامعه‌ی امروز ایرانی را تصویر کرده، که شاید حتا از واقعیت دور و برمان هم واقعی‌تر باشد! فرهادی با به‌وجود آوردن موقعیت‌های خاص برای شخصیت‌های‌اش و بنا بر اقتضای داستان، عملن شرایطی را برای تماشاگر به‌وجود می‌آورد که تا مدت‌ها درباره‌ی قضاوت‌های اخلاقی شخصیت‌ها فکر کند و خودش را در جای‌شان قرار بدهد. که این خوب‌ست.


توضیح: سوال‌های بالا، همان‌هایی هستند که در مجله‌ی نافه، مطرح شده بودند.

۱۲ اسفند ۱۳۸۹

انگارْ رسم روزگار چُنین‌ست...


آن قدیم‌ها یادم می‌آید که معلّم ریاضی‌مان توابع مثلثاتی را درس می‌داد. از ضلع‌های مجاور و مقابل به وتر می‌گفت و سینوس و کسینوس را. نمودارهای‌شان را می‌کشید که مُدام خودشان را تکرار می‌کردند و بالا می‌رفتند، اوج می‌گرفتند و بعدش سقوط می‌کردند. به ته درّه می‌رسیدند و همین‌طور تا بی‌نهایت ادامه می‌دادند...

***

دل‌تنگی و کم‌حوصله بودن که چیز عجیب و غریبی نیست. می‌آید و هست و بعدترش، احیانن می‌رود. دلیل خاصی هم نمی‌خواهد. همین که بیدار شُده‌ای و روزت را از فرط بی‌حالی با یک سیب زرد به جای صُبحانه، شروع کرده‌ای، کافی‌ست تا پایه‌های‌اش را مُحکم کند و همین‌طور که جلوتر می‌روی، مثل آن تابع مثلثاتی، بیش‌تر به ته درّه نزدیک می‌شوی...

هر چه توی درّه، بیش‌تر سقوط می‌کنی، کم‌حوصله‌گی هم اوج می‌گیرد. هوای خُنک و بارانی که می‌بارد، هیچ شوقی را برنمی‌انگیزاند. حال و هوای دم عید را هم، حس نمی‌کنی. شور و حال مردم، و شلوغی‌شان را نه تنها دُنبال نمی‌کنی، بلکه برای‌ات عجیب هم هستند. حس خودآزاری هم، احیانن اوج می‌گیرد. و این «بد» است؛ اما چاره چیست؟

***

نشسته‌ام. کنار دستم یک لیوان چای سرد است که تیره‌گی و تلخی‌اش حتا چشم‌های‌ام را هم می‌زند. یک نخ کنت ِ لایت تمام خاکستر شده کنارش و نامجو که فریاد می‌زند: "هفت‌ات رو بالا بود و ...".


تیتر، موتیف ِ‌ -اندکی تغییریافته- کتاب ِ «سلاخ‌خانه‌ی شُماره پنج» ِ کورت ونه‌گات است. توی آن کتاب ِ فوق‌العاده، هر وقت مرگی اتفاق می‌افتاد، راوی این‌طور می‌گفت.


۲ اسفند ۱۳۸۹

از خاطرات سال بلوا

نمی‌دانم از دل‌تنگی عاشق‌ترم
یا از عاشقی
دل‌تنگ‌تر!
فقط می‌دانم
در آغوش منی
بی آن‌که باشی
و رفته‌ای
بی آن‌که نباشی.

عيد امسال هم
می‌توانم تنهايی سوت بزنم
همين که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می‌بينم.
لبخند يادت نرود!

تشنه‌ام
و تو نیستی.
مثل آب باران
گودی کمرم را
با نوازش دست‌هات
پر می‌کنم
تا از خشک‌سالی نبودنت
زنده برهم.
دست‌هات مال کمر من؟

از اين تنهايی هزارساله
خسته‌ام
از بس تنهايی غذا خورده‌ام
تا لقمه‌ای نان به دهن می‌گذارم
باران شروع می‌شود
و من چتر ندارم
تو را دارم.

می‌دانی؟
می‌دانی چرا بند نمی‌آيد
اين باران؟
خدا از خجالت آب شده.


عباس معروفی

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

یک جمع‌بندی شخصی از جشن‌واره‌ی بیست و نهم

این‌جا، درباره‌ی بعضی فیلم‌ها که دوست داشته‌ام، یا فیلم‌هایی که از فرط بد بودن، لجم را درآورده‌اند، چند خطی نوشته‌ام که لزومن نه نقد است و نه ریویو. یک اظهارنظر خُلاصه‌ی شخصی‌ست، آن هم در شرایطی که فیلم‌ها فقط یک بار دیده شده‌اند (به جز فیلم اصغر فرهادی که سه بار دیدمش و هنوز هم برای تماشای‌اش تشنه‌ام).

فیلم‌هایی که دوست داشتم (به ترتیب):

جُدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی) 1/2****
مسلمن بهترین فیلم جشن‌واره!
اصغر فرهادی، حالا آقای سینمای ایران‌ست. فرهادی، فیلم به فیلم پیش‌رفت کرده و حالا، کامل‌ترین اثرش را ساخته. فیلمی که مایه‌ی مباهات سینمای ایران‌ست. سه‌گانه‌ی «داوری/دروغ»‌ش، با داستان جُدایی نادر از سیمین تکمیل شده. فیلمی که در فیلم‌نامه، از لحاظ جزئیات، نمونه‌ی دیگری در سینمای ایران شاید نداشته باشد. «جُدایی نادر از سیمین» بر خلاف نظر منتقد «برنامه‌ی هفت» نیازی به تعلیق، آن‌هم از نوع کلاسیک هیچکاکی‌اش ندارد. این فیلمی‌ست که با ریزه‌کاری‌ها و معرفی شخصیت‌های‌اش، با بازی‌های اعجاب برانگیزش، آن‌چُنان مخاطب را درگیر می‌کند که گاهی همراه با شخصیت‌ها اشک می‌ریزد و گاهی نفسش بالا نمی‌آید.
یکی از نکات جالب فیلم همان تیتراژ ابتدایی‌اش است. جایی که در دادگاه خانواده، دستگاه کُپی‌ای را می‌بینیم که شناس‌نامه و سند تکثیر می‌کند. اگر دقت کنید، شناس‌نامه‌هایی با عکس‌های حمید فرخ‌نژاد و هدیه تهرانی هم می‌بینید. انگار پایان ماجرای زوج «چهارشنبه سوری»، فیلم دیگر اصغر فرهادی هم به طلاق کشیده شده‌ست.
این از آن فیلم‌هاست که موقع اکرانش، باید بیش‌تر درباره‌اش بحث کرد...

چیزهایی هست که نمی‌دانی (فردین صاحب‌الزمانی) ****
بدون شک دوستش دارم. این شخصی‌ترین و دلی‌ترین فیلم جشن‌واره برای من بود. جوری که مثلن مثل «راننده تاکسی» یا نمونه‌ی دیگر وطنی‌اش، «تنها دوبار زندگی می‌کنیم»، خودم را در آن پیدا کردم.
فیلم، ماجرای مردی بود، که تنهایی و حرف‌نزدن‌ عادتش شده بود. با ماشین قدیمی امریکائی‌اش مسافرکشی می‌کرد. عشق قدیمی‌اش هنوز از اعماق قلبش می‌خواستش و او، بلد نبود که چه‌طور، این عشق را پاسخ دهد. تا این‌که با مسافری جدید –با بازی فوق‌العاده‌ی لیلا حاتمی ِ دوست‌داشتنی- مواجه می‌شود و دیگر زندگی، وقتی با زنی گرم‌تر می‌شود، ارزش ریسک کردن را دارد...
فیلم پر از لحظه‌های سکوت است. پر از قاب‌های سرد و خالی که می‌شود در سکوت‌شان فکر کرد و خود را بازیافت و به ماجراهایی، از جنس ِ چیزهایی هست که نمی‌دانی فکر کرد...
این فیلم هم اگر اکران بشود، خیلی بیش‌تر از این‌ها، درباره‌اش حرف دارم.

اسب حیوان نجیبی است (عبدالرضا کاهانی) 1/2***
یکی از بهترین نمونه‌ها، برای اثبات این‌که همین چیز دنیا، بیش از حد ابسورد و جفنگ‌ست (به اسم وب‌لاگ هم نظری داشته باشید).
فیلم، یک کمدی ابسورد، تمام معناست. با آدم‌های عجیبی که اتفاقن، نمونه‌های‌شان در همین دنیای اطراف‌مان کم نیستند. پلیسی که رشوه می‌گیرد، آهنگ‌سازی که از فرط کم طرف‌دار بودن، به هر که می‌رسد یک کُپی از موزیکش را اهدا می‌کند، مردی که بیش از حد قرض بالا آورده و مستی تنها راه فرارش شده و ... پر از موقعیت‌های مضحک و خنده‌دار که احمقانه‌ هم شاید جلوه کنند ولی همه‌شان ما به ازای بیرونی دارند.
خوبی این مدل کمدی‌های ابسورد این‌ست که می‌خندانند ولی تلخ هم هستند. از آن مدل تلخی‌ها که یقه‌ی آدم را رها هم نمی‌کنند. اُمیدوارم فیلم، بدون هیچ مشکلی اکران هم بشود.


یه حبّه قند (رضا میرکریمی) 1/2***
داستان دوست‌داشتنی یک خانواده‌ی شلوغ که برای عقد جوان‌ترین دخترشان، دور هم جمع می‌شوند. فیلم، پر از شخصیت‌های ریز و درشت است. روابط‌شان، به گرمی قاب‌های تصویر است و به دل مخاطب می‌نشیند. دوربین به نرمی و سیالی بین شخصیت‌های مختلف می‌چرخد و ما را با آن‌ها آشنا می‌کند. فیلم دو نیمه‌ی شاد و غم‌گین دارد که هر دو تای‌شان هم‌دلی‌برانگیز هستند.
مثل همیشه، نگار جواهریان، با نقش مهمی که دارد، در فیلم می‌درخشد.

مرگ کسب و کار من است (امیر ثقفی) ***
فیلم تلخی‌ست و دیالوگ کم دارد. شاید حتا نیمی از زمان فیلم بدون دیالوگ، توی برف، شخصیت‌ها را، فقط با یک موزیک آرام دنبال می‌کنیم.
داستان سه مرد که از روی فقر و بی‌چاره‌گی‌شان مجبورند کابل‌های برق را بدزدند و همین، عاملی می‌شود که در نهایت، به سمت سرنوشت محتوم‌شان پیش بروند. فیلم فوق‌العاده فیلم‌برداری شده. نماهای سفید و پر از برف فیلم، چشم‌نواز هستند.
این هم از فیلم‌هایی‌ست که اُمیدوارم رنگ پرده‌ی اکران را به خودش ببیند.

آلزایمر (احمدرضا معتمدی) 1/2**
زنی را به دیوانه‌خانه فرستاده‌اند، چون گمان می‌کند، هم‌سرش زنده‌ست؛ در شرایطی که همه، ادعا می‌کنند مرد در تصادفی سوخته‌ست. بیست سال بعد، مردی که هوش و حواس درست و حسابی ندارد، پیدا می شود و زن فکر می‌کند همان شوهر گُم‌شده‌ست و دیگران سعی دارند زن را مُجاب کنند که قضیه غیر از این‌ست و مرد به ظاهر شیاد را به زندان بفرستند. مسئله این نیست که متوجه بشویم کدام راست می‌گوید، نکته این‌جاست که ببینیم واکنش‌ها به این قضیه چیست. این‌که کدام، بیش‌تر به آن‌چه که می‌گوید ایمان دارد...
فیلم ریتم کُندی دارد. بازی‌گران‌اش، علی‌رغم خوب بودن، نقش‌هایی از فیلم‌های قبلی‌شان را تکرار می‌کنند ولی، تمام این‌ها اهمیتی ندارد؛ چرا که با فیلم خوبی طرفیم.

خیابان(های) آرام (کمال تبریزی) 1/2**
یک کمدی-سیاسی اجتماعی خوب و قابل‌قبول. هم حرفی را که می‌خواهد، می‌زند و هم با شوخی‌های‌اش، خوب می‌خنداند. فیلم پر از بازی‌گوشی‌های بصری‌ست. از دوربین روی دست گرفته تا نوشته‌هایی که وارد تصویر می‌شوند و انیمیشن خنده‌دارش. این فیلم، احتمالن توانایی این را دارد که یکی از پر فروش‌ترین فیلم‌های سال بعد شود. بازی حسن معجونی، شیرین و زیباست.

آفزیقا (هومن سیدی) **
فیلم بسیار عالی و با ریتمی سرسام‌اور شروع می شود اما هر چه جلوتر می‌رود از نفس می‌افتد و پایانی دارد که راستش با منطق شخصیت‌های فیلم نمی‌خواند. با وجود این، فیلمی‌ست دیدنی که با طنزهای کلامی‌اش، می‌شود به آن نمره‌ی قابل قبولی داد.

سعادت‌آباد (مازیار میری) **
فیلم یک موقعیت وودی آلنی را، با پرداختی حداقل در ظاهر، فرهادی‌وار بیان می‌کند. سه زوج در خانه‌ای دور هم جمع می‌شوند. دو به دو، هر کدام چیزی را از هم، و گاهی بیش‌تر از یک نفر پنهان می‌کنند. فیلم موتیفی دارد که بسیار عالی سر جای‌اش نشسته، اما ایرادش این‌ست که جاهایی از نفس می‌افتد و دست نامرئی کارگردان، قصه را جلو می‌برد. شاید اگر شخصیت‌ها پُخته‌تر می‌بودند، فیلم می‌توانست، هم‌چون آثار اخیر فرهادی، ستایش شود. بازی مهناز افشار هم در این فیلم، در سطح سایر بازی‌گران نیست.
در کُل فیلم خوبی‌ست که ارزش دیدن و بحث کردن را دارد.

ورود آقایان ممنوع (رامبُد جوان) **
یک کمدی-رومانتیک دوست‌داشتنی. ماجرای مدیره‌ی مدرسه‌ای، که از مردها نفرت دارد و بر حسب شرایطی مجبور می شود، یک دبیر شیمی مرد را استخدام کند. فیلم عملن داستان این‌ست که خانم مدیر چه‌طور نرم می شود و تن به ازدواج می‌دهد.
شوخی‌های کلامی فوق‌العاده‌ای در فیلم داریم که نمونه ی وطنی کم دارند. بازی مانی حقیقی، شیرین و دوست‌داشتنی ست.

فرزند صُبح (بهروز افخمی؟) **
این فیلمی‌ست که کارگردانش هم به خاطر جو بد راه افتاده علیه فیلم، آن را اثر خودش نمی‌داند ولی به نظر من، فیلم قابل‌قبولی‌ست. ایراد‌های فیلم اکثرن حول این می‌چرخد که چرا فیلم داستان خاصی ندارد و یا چرا بازه‌های دراماتیک‌تر زندگی امام خُمینی را پوشش نمی‌دهد.
نکته این‌جاست لزومن هر فیلمی، قرار نیست قصه تعریف کند. این فیلمی‌ست از جنس سینمای ضدقصه. عملن داستان در آن حذف شده و به برهه‌ی کودکی روح‌الله پرداخته که شاید کش و قوس داستانی نداشته باشد. اتفاقن این نکته‌ی جالبی‌ست که بشود از زندگی کسی که این همه بالا و پایین داشته، زمانی بدون اتفاق قابل ذکری را انتخاب کرد و به آن پرداخت.
فیلم داستان کودکی روح‌الله‌ است. زمانی که بیش‌تر نگاه می‌کند. زمانی که یاد می‌گیرد. فیلم سرشار از نماهای فوق‌العاده ست. عملن از هرگونه احساسات‌گرایی رایج خالی‌ست تا بشود مهم‌ترین بازه‌ی زندگی هر کس که همان خُردسالی‌اش هست را به نمایش درآورد و بیش از آن‌که احساسی درگیرش شد، درباره‌اش فکر کرد. بازی‌های زمانی فیلم و فضای پر از اوهامش به خوبی درآمده، هرچند ممکن‌ست برای یک تماشاگر بی‌حوصله، کسل کننده باشد. هم‌چنین، فضا و اتمسفر آن‌ سال‌ها، با دکورها و لباس‌ها و ... بسیار عالی شده.
فیلم ایراداتی هم دارد. مهم‌ترین‌شان، دوبله‌ی شبیه به برره‌ی اهالی خُمین‌ست! هم‌چنین فیلم، نیاز به تصحیح قاب دارد. با وجود تمام این‌ها، همین فیلم بی‌صاحب موجود، فیلم خوبی‌ست.

کوچه ملّی (مهرشاد کارخانی) *
راستش، فیلم خوبی نیست. فیلم‌نامه پر از ایراد است. از لحاظ منطق دچار مشکل‌ست و داستان سینماپارادیزویی‌اش، اصلن درنیامده ولی می شود دوستش داشت.
مهم‌ترین دلیلش، به نماهایی مربوط است که فیلم‌های قدیمی ِ سینمای ایران را نمایش می‌دهد. برای نسل ما که فیلم‌های قدیمی ایرانی را روی پرده ندیده و مثلن، ابهت بهروز وثوقی را درک نکرده، همین فیلم غنیمتی‌ست. علاوه بر این، تیتراژ پایانی فیلم را دریا دادور، می‌خواند. اتفاقن یکی از بهترین موزیک‌های فریدون فروغی را هم می‌خواند و این هم بسیار دوست‌داشتنی ست. به جز این، بازی‌گر زن فیلم، که اتفاقن بازی بسیار بدی هم کرده و اسمش را هم نمی‌دانم، چهره‌ی دوست‌داشتنی‌ای (!) دارد.

فیلم‌هایی که از فرط بد بودن، ناخوش‌ام کردند (ترتیبش با خودتان!):

گزارش یک جشن (ابراهیم حاتمی‌کیا) 0
فیلم بسیار بد است. می‌خواهد داستانش را در یک فضای غریب تعریف کند و حرفش را جوری بزند که به کسی برنخورد که اتفاقن اصلن هم ایرادی ندارد ولی مشکل از جایی شروع می شود که داستان، منطق خودش را زیر پا می گذارد. شخصیت‌ها، ناگهان تغییر موضع می‌دهند. مثلن زنی که شخصیت محکمی دارد، ناگهان رومانتیک می‌شود و کوتاه می‌اید و خودش را پنهان می‌کند و در حالی که به شیوه ی سنگ نوردها، یک بُرج مضحک را بالا می‌رود، خطبه ی عقد می‌خواند! همین داستان در مورد دو شخصیت اصلی دیگر فیلم هم اتفاق می‌افتد.
فیلم دلش می‌خواهد داستانی بگوید که به حوادث سال پیش هم مربوط باشد، برای همین، عده‌ای زن و مرد را، در موقعیتی خنده‌دار، ده دقیقه، با یک موزیک مزخرف توی خیابان‌ها می‌گرداند. به‌نظرم این اشارات سیاسی-اجتماعی فیلم به زور به داستان تحمیل شده‌اند و برای همین، بیش از آن که متاثرکننده باشند، کُپی مضحکی از آن‌چه که باید را به نمایش می‌گذارند و این دردناک‌ست.
حاتمی‌کیا یا باید به همان حاج کاظم‌اش برگردد یا سینما را کنار بگذارد. هم‌چنان بی‌تعارف!

آسمان محبوب (داریوش مهرجوئی) 0
این فیلمی‌ست که نمی شود از آن حمایت کرد. فیلم بیش از حد بد است و نشان دهنده‌ی این‌که، مهرجوئی، انگار حال و روز خوشی ندارد. داستان ماورایی فیلم، خنده‌دارست و حتا لیلا حاتمی هم این‌جا، کمکی به فیلم نکرده. راستش الان نمی‌دانم از دوبله‌ی مضحک شخصیت مانی حقیقی بگویم یا آن برق چشم‌های‌اش که در تمام فیلم‌هایی که توی عمرم دیده‌ام، چیزی مزخرف‌تر از این ندیده‌ام. از دستیار مشنگی که اسمش افلاطون است یا آن سکانس با تدوین افتضاحی که مانی حقیقی از توی رودخانه مروارید بیرون می‌آورد.
مهرجوئی، با بالا رفتن سنش، انگار حوصله ندارد به فیلمش دقت کند. فیلم بیش از حد شلخته و آشفته‌ست. حرف دلم را که بخواهم بزنم باید بگویم آشغال است. همین.

سیزده59 (سامان سالور) 0
نه این‌که لزومن و در هر شرایطی مستقل بودن خوب‌ست اما ای کاش، سامان سالور هم‌چنان فیلم‌های جمع و جورتری می‌ساخت که اکران نمی‌شدند تا این فیلم بی سر و ته را. قبل از شروع جشن‌واره دو فیلم فرهادی و همین فیلم سالور را بهشان اُمید داشتم، که سالور، با فضاحت تمام، خاطره‌ی فیلم‌های خوبش مثل «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» یا مستند مدرنش «آرامش با دیازپام 10» را یک‌جا پاک کرد.
عملن به جز سکانس ابتدایی فیلم، و گریم پرستوئی، فیلم چیزی جز سرافکندگی برای ارائه ندارد. یک آشغال تمام عیار دیگر!

یک نکته: فیلم‌های بد دیگر، کم نبودند: پاریس تا پاریس، گلوگاه، آقا یوسف، برف روی شیروانی داغ، آینه‌های روبه‌رو، راه‌ آبی ابریشم، پایان‌نامه و... که البته در مورد نظر ندادن، برای وقت خواننده‌ی احتمالی و اعصاب خودم احترام فائل بوده‌ام. همین‌طور این‌که، فیلم «جُرم» مسعود کیمیایی را ندیده‌ام که البته هم، ندیده می‌گویم هیچ چیزی را از دست نداده‌ام!

یک نکته‌ی دیگر: این جشن‌واره، از لحاظ بازی‌گری، مطلقن در اختیار لیلا حاتمی دوست‌داشتنی بود. در تمام فیلم‌های‌اش (منظور، آن‌چه که مهرجوئی ساخته نیست، چون من شرم دارم کار مهرجوئی را فیلم بدانم) عالی بود. علاوه بر او، ساره بیات در «جُدایی نادر از سیمین» درخشان بود. همین‌طور نگار جواهریان دوست‌داشتنی که او هم طبق معمول، عالی بازی کرده بود (در «یه حبّه قند»).

از بازی‌گران مرد هم، فقط بازی پیمان معادی در فیلم «جُدایی نادر از سیمین» عالی بود و باقی بازی‌گران مرد، بازی‌های فوق‌العاده و درخشانی نداشتند که مرا به ستایش از خودشان وا به دارند.

در مورد کارگردانی، نمی‌شود به گزینه‌ی دیگری به جز اصغر فرهادی فکر کرد. آن‌قدر میزانسن‌های فیلمش در موقعیت‌های شلوغ خوب درآمده و آن‌قدر بازی‌ها طبیعی و روان‌ست که به غیر از «جُدایی نادر از سیمین»، هیچ فیلمی شایسته‌ی دریافت بهترین کارگردانی نیست.

مسلمن بهترین فیلم‌نامه هم متعلق به «جُدایی نادر از سیمین»‌ست. به خاطر این‌که ساختمانش را آن‌چنان، بدون نقص روی هم سوار می‌کند و جلو می‌برد و جزئیات حتا به ظاهر بی‌اهمیتش را آن قدر عالی به مخاطب نشان می‌دهد، که تماشاگر را بارها و بارها مجبور می‌کند به حافظه‌اش رجوع کند و حقیقتی را پیدا کند. همین‌طور، شخصیت‌های‌اش را این‌قدر عالی معرفی می‌کند که فکر نمی‌کنیم حتا ذره‌ای از ما دور هستند.

در فیلم‌برداری، فیلم‌های «جُدایی نادر از سیمین» به خاطر سیال بودن بودن دوربین و احساس نکردن‌اش، «یه حبّه قند» به خاطر گرم و پر عمق بودن قاب‌ها، و «مرگ کسب و کار مکن است» به خاطر زیبا بودن نماها، از سایر فیلم‌ها بهتر بودند.

در تدوین، نمی‌توانم اسمی به جز «جُدایی نادر از سیمین» بیاورم که دقیقن در جای خودش، ریتم می‌گرفت و به موقع، آرام می‌شد. تدوین این فیلم، چیزی از جنس خود زندگی بود.

نکته‌ی نهایی: این جشن‌واره‌، تمامن متعلق به اصغر فرهادی و لیلا حاتمی دوست‌داشتنی بود.

۱۴ بهمن ۱۳۸۹

ما هیچ، ما هیچ، ما هیچ ...

ویژگی عجیبی دارم. گاهی، حرف‌ها و بعضی از اوقات هم، اوهام و تفکراتم را به صورت رنگی می‌بینم! برای مثال، موقع شنیدن حرف‌های کسی، رنگ کلماتش را متوجه می‌شوم. بعضی وقت‌ها هم، فکر و خیال‌هایم را رنگی می‌بینم! چند روز قبل، کسی را دیدم که حرف‌های‌اش، بنفش و زرد بود. ام‌روز هم، سلام مصطفی، هم‌خانه‌ام، نارنجی بود. یا این‌که، پدربزرگم همیشه در خیالاتم آبی‌ست و ...

***

قبل‌تر هم گفته بودم، آدمی‌ام که زیاد به حرف زدن علاقه‌ای ندارد. به‌طور کلی، کلام را، راه درستی برای انتقال ایده‌‌ها نمی‌دانم. نمی‌توانم به زبان اعتماد کنم اما خُب، روش بهتری هم تا به حال پیدا نکرده‌ام. اما، این، باعث شده در خیلی از مواقع، بیش از حد کم حرف باشم. معمولن، بیش‌تر چیزهایی را که در ذهنم برای خودشان می‌چرخند، بیان نمی‌کنم.

***

همین کم‌حرفی‌ام، باعث شده، دوستان زیادی نداشته باشم. ناراحت هم نیستم. ترجیح می‌دهم با همین‌ها که کلامم را بهتر می‌فهمند هم‌صحبت بشوم. هر چند با خیلی از دوستان ِ بیش از حد صمیمی‌ام هم، تمامن راحت نیستم.
روزی بر حسب اتفاق (؟) با دوستی آشنا شدم. اشتراکات، حداقل از پشت مانیتور، تعدادشان زیاد بود. اولین بار، توی همان کافه‌ی کذایی «گندم» دیدم‌اش. باورم نمی‌شد. یک جورهایی «خودش» بود. همان حلقه‌ی مفقوده انگار. کسی را پیدا کرده بودم که حرف‌های‌ام را می‌فهمید. من ِ معمولن کم‌حرف، سه-چهار ساعتی، توی همان دیدار اول، با دوست تازه کشف شده‌ام حرف زدم. با هم از سینما گفتیم، از موسیقی، از علایق‌مان، از عشق‌های ناکام و حسرت‌های به دل مانده. فهمیدم آدم باید اصل جنس را پیدا کند. باید بگردد تا با رفیقی رفاقت کند، که هم را می‌فهمند. کسی که نیاز نباشد برای‌اش، فکرها و احساساتت را بیش از حد توضیح بدهی. کسی که خودش سر ِ نخ را بگیرد و تا ته‌اش برود. کسی که...

***

دیروز یکی از تلخ‌ترین و البته، عجیب‌ترین تماس‌های تلفنی عمرم را تجربه کردم. همین دوستی که بالا گفتم، زنگ زد و ناگهان گفت که دیگر ایران نیست و قرار هم نیست دیگر برگردد. بیش از حد شوکه شدم. حرف خاصی نتوانستم بزنم. حتا نتوانستم بگویم که چرا قبل‌ترش به من نگفتی. فقط تنهایی و خسته‌گی صدای‌اش را حس کردم و مثل یک آدم بی‌مصرف، سعی کردم، به شرایط جدید اُمیدوارش کنم. مثل احمق‌ها فقط توانستم بگویم من هم تا یکی-دو سال دیگر، شاید به تو ملحق شدم.
راست‌اش را بگویم؛ از خودم بدم آمد. از الکن بودن زبان و خیلی چیزهای دیگر هم...

***

بعدش من چه کردم؟ هیچ! فقط فهمیدم رنگ صدای‌اش بیش از حد خاکستری‌ست. موزیک «تلگراف رُد» از دایر استریتس را توی گوش‌ام فرو کردم و خیره ماندم و به رنگ خاکستری فکر کردم...
همین.

۲۲ دی ۱۳۸۹

بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد

«رستگاری» هم برای خودش داستان پیچیده‌ای دارد. گاهی وقت‌ها، برای رسیدن به آن، باید مثل بنجامین فیلم «گراجوئت/فارغ‌التحصیل»، برای‌اش جنگید. باید برای‌اش خطر کرد. دیوانه‌بازی درآورد حتا. بنجامین برای رسیدن به رستگاری‌اش، برای کمال‌اش، باید به آب و آتش بزند. نباید از مشکلات بترسد. اگر آن معشوقه‌ی دوست‌داشتنی را می‌خواهد، باید اصول را بشکند. نامتعارف باشد. دل‌ شیر داشته باشد. هزینه‌اش را هم بپردازد. اما در پایان، به دل‌خواه‌‌اش می‌رسد. با «صدای سکوت»، دست محبوبه‌اش را می‌گیرد و پای خطبه‌ی عقد، حتا بعد از جاری شدن‌اش، تو دهنی محکمی به مادر بدطینت عروس و رقیب‌اش می‌زند و فرار می‌کند. این همان داستان «تکامل»‌ست. داستان آشنای رستگاری.

اما مگر رستگاری فقط همین راه را دارد؟ داستان‌اش که به همین ساده‌گی‌ها نیست. از آن طرف هم، گاهی باید با دیو درون جنگید. یا حتا شاید فرشته‌ی درون! هزینه‌اش این بار، شاید بیش‌تر و سخت‌تر هم باشد. گاهی باید رها کرد. گذاشت و برای همیشه رفت. یک‌بار ماجرای‌اش می شود شبیه به کابِ «اینسپشن»، که دست آخر فهمید برای رهایی‌اش، برای آزادی‌اش، برای رسیدن به همان رستگاری، باید گذاشت و رفت. باید فراموش کرد، حتا اگر سخت‌ترین باشد. باید یاد آن محبوبه‌ی ازلی را به تاریخ سپرد. حتا نباید خواب‌اش را هم دیگر دید. و این آسان نیست. ولی مگر غیر از این، برای رستگاری راهی مانده؟

اما ماجرا، پیچیده‌تر هم ممکن‌ست بشود. بحث شد؛ گاهی باید با «دیو/فرشته‌»ی درون جنگید. این‌بار، همان طور که مُرشدِ «قوی سیاه» می‌گوید: "رسیدن به کمال، فقط در بی‌نقص بودن نیست؛ گاهی باید بگذاری و رها‌ کنی". باید آن موجود ساده و سربه‌زیر که در نگاه خانواده و اجتماع، شیرین و دوست داشتنی‌ست، نباشی. باید طغیان کنی. و البته، اول از همه، طغیان علیه خودت. دیدید؟ این بار سخت‌تر از قبل هم شد. باید خود را شکست. باید در دیگری –که می‌تواند رها کند، می‌تواند دنیا را به هیچ حساب کند- استحاله یافت. بله! این‌بار داستان، داستان ِ آشنای مرگ‌ست. گاهی باید که برای رستگاری، مُرد...


عنوان، بخشی از غزل مولاناست.


پی‌نوشت: موسیقی فیلم «قوی سیاه»، با آن موتیف وهم‌ناک‌اش، این روزها مُدام در ذهن‌ام می‌چرخد و تکرار می‌شود. از این‌جا بشنوید یا داونلود کنید.

۱۲ دی ۱۳۸۹

از تن‌هایی‌ها ...


۳
گفته بودم زیبا‌تر
از تمام ستارگانی هستی
که سینمای ِ جهان کشف کرده است،

حالا هزار سال نوری
دور شده‌ای از من
و هزار بار زیبا‌تر.

۴
حتا از آدمک برفی
شال و کلاهی بر جا می‌ماند
و هویج کبودی بر چَمن زرد،

اما به یادگار از تو
نمانده در این خانه هیچ
جُز سرمای قلب یخ‌زده‌ات.


۶
یاد گرفته‌ام تنهایی‌ام را
ماهرانه پشت روزنامه‌ای
پنهان کنم،

اما از مهتاب
که بوی ِ شانه‌های تو را می‌دهد
چیزی را نمی‌توان پنهان کرد.

۷
آسمان
و هر چه آبی ِ دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگ ِ هدر رفته است.

بر بوم روزهای حرام شده
چه رنگ‌ها که هدر رفتند
و تو نشدند.

بخش‌هایی از «هفت تَنکای تنهایی»، از مجموعه‌ی «کبریت خیس»؛ سروده‌ی عباس صفاری

پی‌نوشت: عکس بالا مشخصن از «کازابلانکا»ست؛ یکی از بزرگ‌ترین عاشقانه‌های تاریخ سینما.

۶ دی ۱۳۸۹

دوستت دارم؛ تا آسمان قدری بلند شود ...


1
پیش از آن‌که محبوب من شوی
چندین و چند گاهشمار در کار بود
هندیان گاهشمار خود را داشتند،
چینیان گاهشمار خود را،
پارسیان گاهشمار خود را،
مصریان گاهشمار خود را ...
و از آن پس که محبوبم شدی
شیوه‌ی گفتار مردم این‌چُنین شد:
سالِ هزارْ پیش از چشمان او
سده‌ی دهم پس از چشمان او.

4
بیش از این نمی‌توانم
در بیشه‌های گیسوانت پیش‌روی کنم
که از سال‌ها پیش
در روزنامه‌ها اعلام کرده‌اند که من مفقودالاثر هستم ...

5
کلام را دیگر نرسد که تو را بگوید ...
کلمات چون اسب چوبین شده‌اند
شب و روز در پی تو می‌پویند
و به تو نمی‌رسند ...

8
مشکل من با نقد این است
که هرگاه شعری به رنگ سیاه نوشتم
گفتند که آن را از چشمانت رونویسی کرده‌ام ...

11
اگر مردی می‌شناسی
که بیش از من، تو را دوست می‌دارد
او را به من نشان بده
تا به او تبریک بگویم ...
و پس از آن، او را بکشم ...


از شعر بلند «جهان ساعات خود را با چَشمان تو تنظیم می‌کند»؛ سروده‌ی نِزار قبّانی / ترجمه‌ی موسی اسوار

۲۸ آذر ۱۳۸۹

از همین لحظه‌های سکوتِ مردانه‌یِ لذت‌بخشی که خودش ناگاه می‌آید و ...

از یک‌جایی به بعد اگر رفاقت‌ها شدند از جنس رفاقت پدر و پسر فیلم «کریمر علیه کریمر»، یا چه می‌دانم، مثلن عین آن جنس رفاقتی که بوچ و ساندنس داشتند، باید خودت را خوش‌بخت‌ترین مرد دنیا بدانی. بی‌هیچ اغراقی.

***
آن‌شب که طبق معمول با دوستان جمع شدیم و خوش‌گذرانی کردیم و لذت بردیم و خندیدیم و تو هم مثلن با ما راه آمدی اما از چشمان‌ت خواندم که از ته دل‌ت نمی‌خندی. بعدترش که بقیه خوابیدند، من و تو رفتیم لب آن پنجره‌ -که شهر دل‌گیر و کثیف و ساختمان‌های نخراشیده را نشان‌مان می‌داد- تا مثلن هوای تازه‌ای به سر و صورت‌مان بخورد. برای‌ت سیگاری روشن کردم. دست‌م را روی شانه‌ت گذاشتم. و سکوت مردانه‌ی لذت‌بخشی که خودش آمد. تا صبح نشستیم و برای‌م گفتی از روزگار‌ت و آن دم‌دم‌های صبح، نم‌نم اشک توی چشم‌های هر دوتای‌مان جمع شده بود. ناخواسته هم آمده و جمع شده بود. حرفی نداشتم که بزنم. چیزی نمی‌توانستم بگویم که درد را کم‌تر کنم، اما از صمیم قلب‌م فهمیدم‌ت. و تو هم این را فهمیدی. و بعدترش پیاده‌روی هم‌راه با سکوت و سیگار. رفاقت ما همین بود...

***



فصل پایانی «کریمر علیه کریمر». بعد از آن‌همه جنجال و کشمکش بین پدر و پسر خردسال داستان. حالا جایی رسیده‌اند که جنس رابطه‌شان، از همین جنس رفاقت مردانه‌ی هم‌راه با سکوت شده. آن سکانس طلایی درست کردن صبحانه در سکوت؛ و رابطه و رفاقتی که بدون نیاز به حرف زدن، گاهی با نگاهی، گاهی با لب‌خندی و گاهی با قطره اشکی، خودش مسیرش را درست جلو می‌رود.