زندهگی، علاوه بر درد، خستهگی هم دارد...
۶ مرداد ۱۳۹۱
۲۷ خرداد ۱۳۹۱
مسئلهای مهمتر از مرگ و زندهگی
میشود معشوقهات را ترک کنی،
راه دارد همسر دیگری برای خودت پیدا کنی، میشود مرام و عقیدهی سیاسیات را
تغییر دهی، حتا میتوانی دینات را عوض کنی امّا، هرگز، هرگز حق نداری تیم فوتبالی
را که طرفدارش هستی تغییر دهی...
در سینما، چیزهایی میبینیم که
در در عالم واقع، ممکنست بعید بهنظر بیایند؛ از جمله سُخن حکیمانهی بالا، در
فیلم «در جُستوجوی اِریک»،
که توسط یکی از هوادارهای منیونایتد، بر خلاف انتظاری که در واقع، از ضریب هوشی
و میزان صداقتاش میرود، گفته میشود که درصدی از واقعیت را در خودش حمل میکند و
آن، نکتهی مربوط به «تعصب»، در زمینهی هواداری از یک تیم فوتبال است. اینطور میشود
که من، همچنان لیورپول را بعد از این همه سختی و بالا و پایین، میپرستم و هنوز،
به تیم انگلیس اُمیدوارم؛ هرچند تیم امسالشان، بهتر از سالهای پیش، بهنظر میآید
و انگار، ارزش اُمیدواری هم دارد.
تا اینجای مُسابقات، یعنی
پایان بازیهای روز ِ دوم مرحلهی گروهی، دربارهی برخی از تیمها، چند خطی نوشتهام؛
همینطور امکان دارد، این پُست، در روزهای آینده، و با توجه به پیش رفتن مُسابقات،
بهروز شود.
اسپانیا
اگر در سینما، این تجربهگراها
هستند که افقهای فُرمال را جلوتر میبرند و چیزهایی به سینما اضافه میکنند که نه
بازَن و نه هیچ نظریهپرداز دیگری به ذهنشان خطور نکرده بود (و البته در ابتدا،
با واکنشهای سرد هم مواجه میشوند) در فوتبال هم، اسپانیاردها، با پرچمداری مکتب
لاماسیای بارسلون، در حال تغییر فوتبال به چیزی هستند که تمامن قرار است در میانهی
زمین تعریف شود و به هافبکها ختم شود. اگر گواردیولا، خط دفاعی بارسا را با هافبکهایی
مثل ماسکرانو و بوسکتس، که توانایی پاسکاری بالا دارند پُر کرد، حالا، دلبوسکه
هم، به جای مهاجم از هافبک استفاده میکند تا آن ایدهی آریگو ساچی که میگفت
«زمانی میرسد که در فوتبال، فقط هافبک خواهیم داشت» روزبهروز به واقعیت نزدیکتر
شود. هرچند در برابر دفاع سهنفرهی ایتالیا، این ایده، موفقیت نسبیاش را نشان
داد، امّا آنها که درنوردیدن افقهای فوتبال برایشان جذابیّتی ندارد و نتیجهی
امروز را مهمتر میدانند، آنقدر نق زدند و دلبوسکه را مجبور کردند در بازی
دوم، مقابل ایرلند، از یک مهاجم واقعی استفاده کند و البته، اینطور که بهنظر میآید،
در ظاهر نتیجه هم گرفتهاند.
اسپانیا، بهنظرم، کاملترین
تیم این جام را دارد و با داشتن، هافبکهایی که لنگهشان هیچ جای دیگر پیدا نمیشود،
شانس اوّل قهرمانی هستند.
انگلیس
کاپلو رفت و هاجسون، که پنج
زبان بلد است ولی در تلفظ حرف r مشکل دارد، بهجایاش، سرمربی سهشیرها شُده و با وجود چند مصدوم
و محروم، نشان داده که تیماش، از مُسابقات جام جهانی آفریقای جنوبی، بسیار کاملتر
و بهتر است. جو هارت، در دروازه، مطمئن بهنظر میرسد و خوشبختانه، این پاشنهی
آشیل انگلیسیها، انگار جوری پوشانده شده که تا چند سال، بیمه باشد و همین مسئله،
خیال طرفدارها و حتا بازیکنها را کمی راحتتر کرده. علاوه بر آن، در میانهی
زمین، استیون جرارد، که بعد از فصل نه چندان درخشاناش در لیورپول، دوباره بارقههایی
از همان کاپیتان شگفتانگیز همیشهگی را نشان میدهد، بهخوبی نقش قلب تپندهی تیم
را به عهده گرفته. جرارد هم دفاع میکند و هم بازی رقیب را تخریب میکند، هم در
حمله شرکت میکند و شوت میزند و هم، با هوش بالایاش، پاسهایی میدهد که کمتر
بازیکنی توانایی ارسالشان را دارد و موقعیت خلق میکند.
جوانی انگلیسیها، حتا اگر در
این تورنمنت به ضررشان تمام شود، در دورههای بعدی و جامجهانی برزیل، نقطهی قوّتشان
خواهد بود. علاوه بر این، باید هاجسون را، در شناختی که از تیماش دارد ستود؛ او،
در برابر سوئد، اندی کارول را در ترکیب اصلی قرار داد و بهخوبی از قدرت سرزنی
ذاتیاش استفاده کرد و بعدتر، وقتی، کار انگلیسیها گره خورد، تئو ولکات را به
زمین فرستاد که با سرعتاش، دفاع کُند سوئد را عذاب داد و بازی باخته را، به بُردی
شیرین تبدیل کرد. این تیم انگلیس، البته در برابر اوکراین، روز سختی خواهد داشت،
هرچند بازگشت رونی، با توجه به فضای زیادی که مدافعان اوکراین برای مهاجمان حریف
باقی میگذارند، احتمالن کار صعود سهشیرها را سادهتر خواهد کرد.
آلمان
سخت میشود این تیم را
دوست نداشت. دیگر خبری از بازیهای سرد و بیطراوت، و یا فوتبال غیراخلاقی تیپیکال
ِ آلمانها نیست؛ نسل چند ملیّتی ژرمنها، آنچنان یکدست است و آن چنان، کامل و
بینقص عمل میکند که میتواند، هر تیمی را به زانو دربیاورد. شوایناشتایگر در
میانهی میدان، همان نقشی را بازی میکند که جرارد در تیم انگلیس و به عنوان قلب
تپنده، هم در دفاع و هم در حمله، آلمانها را همآهنگ میکند و با خلاقیت و البته
شناختاش از مهاجمشان، ماریو گومز که این روزها در اوجست انگار، برایاش موقعیتهایی
میسازد که سختست بهشان نه گفت. علاوه بر این، پدیدهای که تا پایان روز دوم،
چشم من را به خودش خیره کرده، یک مدافع جوان آلمانیست؛ مَت هومِلز، که مثل
سوئیپرهای کلاسیک، هم در دفاع موفقست و هم قدرت پا به توپ بالایی دارد (لوسیو،
دنی اگِر و جرارد پیکه مثالهای دیگری از این نوع مدافعان هستند) و به خوبی، به
جلو اضافه میشود و مدافعان حریف را، که معمولن برای مارک و مهار کردن یک بازیکن
بیشتر برنامهای ندارند، دچار اشتباه میکند و موقعیتهای خطرناک میسازد. از این
مدافع باهوش دورتموند، بیشتر خواهیم دید و شنید.
نکتهی جالب در مورد آلمانها
اینست که مشخص نیست چهنوع زیرساختهایی فراهم کردهاند که اینهمه بازیکن درجه
یک پرورش میدهند؛ دقّت کنید ستارهای همچون گوتزه روی نیمکت است و به بازیکنهایی
مثل تونی کروس و شولتز و کلوزه، بازی نمیرسد.
ایتالیا
تیم ِ پراندلی، تیم فقراست
انگار. از آن همه ستاره، آن همه بازیکن که تیمی را، بهناگاه از این رو به آن رو
میکردند، دیگر چیزی نمانده. نه دلپیهرو، نه کاناوارو، نه توتی، نه نستا و حتا
نه امثال مالدینی و روبرتو باجو و راوانلی. از آن روزهای خوش جام جهانی
آلمان، فقط بوفون باقی مانده و آندرا پیرلو که همین دو نفر، قلب و مغز تیم هستند و
طبیعیست، وقتی که یکیشان، با توجه به فشار بازیها و البته کهولت سن، کمی بلنگد
و خوب کار نکند، تیم، به سمت تُرکستان خواهد رفت. دفاع ایتالیا که همیشه، در ذهن
فوتبالیها، دژ تسخیرناپذیری به نظر میرسیده، حالا، اینطور شکننده شده که در
بازی دوستانه، از روسیه سه گل میخورد. البته تمهید استفاده از دفاع سهنفره تا
حدود زیادی این مشکل را برطرف کرده امّا، همچنان ایرادهایی هست وقتی که میبینیم
مهاجم کرواسی، بهراحتی، توپ سانتر شده را، توی شش قدم، بی هیچ مزاحمتی، کنترل میکند
و بعد توی دروازه میفرستد.
بدتر از خط دفاع، خط حملهی
ایتالیاست. زمانی کاسانو، در دوران حاصلخیزی فوتبال ایتالیا، حتا به تیم ملّی
دعوت نمیشد امّا، حالا در کتار بالوتلی که نیاز نیست از بدیهاش چیزی بگویم،
قرارست برای تیمهای دیگر، رُعبآور باشند که واضحن، نیستند متاسفانه.
هلند
از لالههای نارنجی، هیچ وقت
خوشام نیامده. از توتال فوتبالشان در دههی هفتاد و بعدتر، در دههی هشتاد خاطرهی
مشترکی ندارم؛ آنچه که نسل من از فوتبالشان دیده، در نهایت به دومیشان در جامجهانی
قبل برمیگردد. ناکامیشان در مسابقات یورو، حتا وقتی که با بلژیک، میزبان مشترک
بودند و همینطور، در مسابقات جام جهانی فرانسه، هنوز در خاطرم هست و حالا، همان
اسکلت تیمی که به آفریقای جنوبی فرستاده شد، با درگیریهای بسیار و قلدربازیها و
شاخ و شانهکشیدن بازیکنها، نه برای حریف، بلکه برای خودشان، کار را به جایی
رسانده که دیگر دستی برایشان نمانده که بخواهد رو بشود. روبن، فانپرسی، اسنایدر،
واندرفارت، هونتهلار، کویت، افلای و باقی ستارههای هلندی، با این همه داستان و
حاشیه، بعید است به جایی برسند.
البته مربّیشان، دیک فنمارویک،
شاید در بازی با آلمان، با چند تغییر میتوانست یک مساوی بگیرد ولی این تیم، و این
خط دفاعی و دروازهبان، همان بهتر که حذف شود و جا را، برای شایستهترها
بگذارد...
فرانسه
خُب بلان، آن تیم کابوسوار
ریمون دومنک را، به تیمی محکم تبدیل کرده که به شیوهی مرسوم این روزها، یعنی
«ارجحیت مالکیت توپ بر مالکیت فضا» بازی میکند و در فاز تهاجمی، با بازیکنان خوب
و باهوش، میتواند از دیگر شانسهای این دوره باشد. آلو دیارا جایگزینی برای
پاتریک ویهرا شُده و ریبری و نصری، به کمک بازیکن باهوشی مثل کابای و البته
سرعت مهنز، با مهاجم کاملی مثل بنزما که بلدست جهطور از محوطه بیرون بیاید و با
رفتن به گوشهها فضا بسازد و پاس گل بدهد، تیمی تشکیل دادهاند که میتواند رقبا
را بترساند. هرچند این تیم، معمولن در فاز دفاعی، اگر با مهاجمان سریع مواجه بشود،
احتمالن کم میآورد، برای مثال، همان چند حملهی زهردار سرعتی سهشیرها را بهیاد
بیاورید که مثلن، اگر میلنر کمی با دقّت بیشتری ضربه میزد، میتوانست این دفاع
را به زانو دربیاورد.
با وجود این، احتمالن بازی اسپانیا و فرانسه، اگر اتفاق بیافتد، میتواند نمایانگر تقابل نقطهی اوج سبک غالب فوتبال ِ امروز باشد.
و در حاشیه
با وجود این، احتمالن بازی اسپانیا و فرانسه، اگر اتفاق بیافتد، میتواند نمایانگر تقابل نقطهی اوج سبک غالب فوتبال ِ امروز باشد.
و در حاشیه
شبکه سه، زحمت کشیده و با
ممیزی کمتر، و کیفیت بالاتر، مُسابقات را پخش میکند امّا حیف که هنوز هم، شنیدن
نظرات کارشناسان برنامه، بیشتر خندهدار بهنظر میرسد تا آموزنده (بهجُز دکتر
صدر و کمی صالح و تقوی) و البته، گزارشگرانی که بیشتر، روی اعصاب هستند؛ کلنل
علیفر که هنوز در دوران پیش از فروریختن دیوار برلین سیر میکند و روسیه را شوروی
میداند؛ خیابانی که پرتتر از این حرفهاست که بشود در موردش چیزی گفت، مزدک که
تلاش میکند ادای عادل را دربیاورد و با اسامی اشتباهی که میگوید، خراش میدهد
روان را و البته یوسفی که با شناختاش از ادبیّات کهن فارسی، سبک مخصوصی در گزارش
کردن دارد امّا کمبود اطلاعاتاش، خودش را نشان میدهد و در نهایت، فردوسیپوری
که بهترین است بینشان، هرچند میشود، اطلاعاتی را که قرار است روز بازی به
بیننده بدهد، شب قبل، توی یکی-دو وبسایت ِ خاص خواند. و البته، نورپردازی بخش
استودیوی برنامه هم، بهنظر مشکلاتی دارد.
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
از همین روزها
همینکه
میشود از پس آن دو چشم ِ همیشه مراقب، که «نوزده، هشتاد و چاهار»وار میپایدت،
هنوز هم بود و نفس کشید و به جایی رفت، جایی که بر خلاف روزها، که همینطور بیخیال
به احوال و اوضاع دنیا میآیند و میروند و شتاب میگیرند و سرسام میآورند و پیری
و فرسودهگی و خستهگی بهجا میگذارند، دمی نشست زیر سایهای و به پیشواز کاهلی
تابستانانه رفت و کتابی دست گرفت و ورق زد و مزهمزهاش کرد و حظ برد از کلمات و
با طعم ِ ترش ِ گوجهسبز ِ نمکخوردهی توی دهان، ترکیب احساسات رنگوارنگ زیبا
پدید آورد و شاد شد و بعدتر، دربارهی این حس، این حسهای خوب، این لبخندی که روی
لبات نشسته با دوستی، او که کلامات را، نگاهات را، حتا پیش از سخن گفتن میفهمد،
به اشتراک گذاشت و از فیلمها، از کشفهای جدید سینمایی، از کلاسیکهای ناآشنا به
گوشات حرف زد، خیلیست...
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱
از مِسکوب...
از خانه بیرون آمدم. تاریک بود. اینجا همیشه صبحها
تاریک است. دو تا زن به ساعتهایشان نگاه میکردند و میدویدند. در تلاش معاش.
کبوتر سحرخیز و کامروایی دستپاچه و سمج به چیزی شبیه روده مرغ نوک میزد. صبحانه
در باران. آسمان مثل لاک روی زمین افتاده بود و آدمها زیر چتر مثل لاکپشتهای
پا دراز و قارچهای سایه بلند بودند. سرگردان، شتابزده، از نور خیسشان آب میچکید،
خیابان باریک، ساختمانها بلند و آسمان غایب. مثل این بود ته دریا راه میروم. در
تاریکی خیس اعماق...
از «مُسافرخانه»ی شاهرُخ ِ مِسکوب
۳۰ فروردین ۱۳۹۱
بار دیگر شهری که...
در غم ِ ما روزها بیگاه شُد،
روزها با سوزها همراه شُد،
روزها گر رفت، گو رو! باک نیست؛
تو بمان، اِی آنکه چون تو پاک نیست...
مولانا
دوباره، آن شهر دوست داشتنی ِ لعنتی، همان بوی همیشهگی، همان آدمها، همان فضاها و مکانها؛ همان جایی که هزاران خاطره داری. همان جایی که دَرَش، بهترین روزها و بدترین ساعاتات را گذراندهای. جایی که در آن عاشقیها کردهای و جایی که، تلخترین روزگار را گذراندهای؛ آن شهر، همان شهر دوست داشتنی ِ لعنتی: اهواز...
گوشه به گوشهی
شهر، و بعدتر، وجب به وجب دانشکده را گشتهای، هر مکان، هر کِنار، هر کلاس، پُشت
هر پرچین، عُمری را گذراندهای. یکیشان همان شمشاد غریب ِ گِرد بود که عکسی و داستانها
ازش داری و آن دیگری، دالان عشق بود که امروز، سوخته و دیگر نیست. دست او، همان که سفیدی درخشندهاش چشمها را
گرفته بود و روزی، مهرش بر دلات نشسته بود را گرفته بودی و قدم زده بودید آنجا
که بوی درختان کُنار، مستتان میکرد و آن زلف عنبریناش را نوازش کرده بودی و
پُشت آن ساختمان ِ سفید، روی نیمکتها نشسته بودید و دستهاش، آن دستهای خوشتراش
ِ ظریف را بوسیده بودی و میوههای پُخته شده خورده بودید و به هم، گُلهای رنگی
داده بودید و خندیده بودید و خندیده بودید و توی ایستگاه ِ قطار، قلبهایتان را
با هم میزان کرده بودید و برای هم، شعرها خوانده بودید و شهر را زیر پا گذاشته
بودید و با هم، کتابفروشیهای قدیمی و کوچههای جنگزده را دیده بودید و محض
خنده، اسکیتسواری کرده بودید و پُل سفید، آن پُل جادویی را رفته بودید و برگشته
بودید و باز هم رفته بودید و برگشته بودید و توی آن کارون ِ زخمخورده، قایقها
رانده بودید و از دیروز و امروز گفته بودید و برای فرداها، قصّه چیده بودید و چه
برنامهها که نداشتید و اِی روزگار، اِی روزگار که همهشان، همهی آن قصّهها را به
یکباره، دادی به باد و شهر را کردی، شهر مُردهگان و تلخیها که آمد و اَشک و آه و
روزهای بد...
روزهای بد، توی
همان شهر دوست داشتنی ِ لعنتی که بی او، دیگر شهر نبود و بوی خوش آن زلف و خندههای
مستانهاش، همه رفته بودند و انگار، اصلن نبودند از روز اوّل و اهواز، برایات
شُده بود شهر ِ درد؛ شهر دردی که گوشه گوشهاش ماجراها داشتی و آن ساحل کاروناش،
جایی شُده بود که بنشینی و روزهای خوش قدیم را با خودت مرور کنی و زیر زبانات،
مزهمزهشان کنی و بخواهی آن فضای غُبارگرفته را کمی، فقط کمی لطیفتر کنی و نه!
که نمیشُد و توی خلوتات، توی نبودنهاش، توی تنهاییها، شعرها گفتی و سپردی به
آن دفتر آبی و بعدتر، دفتر آبی را سپردی به کارون، که شاید، فقط شاید او بتواند آن
همه شیدایی را در خودش بپذیرد و با خروشاش آرامات کند و روزی، برساند آن دفتر
آبی را به معشوقهی از دست رفته، به آن زیبایی تحمل ناپذیر...
***
و حالا، باز هم
اهواز، بعد از سه-چهار سال، هنوز همانطور ایستاده، همانطور دردکشیده و خمیده،
همانطور غمگرفته و غُبارآلود، با آن نخلهای غمگیناش، سر جایاش نشسته و میدانی
که اگر، چهار سال، بشود چهل سال و باز هم بیایی این نقطهی خستهی افسردهی زمین و
توی شهر و آن دانشکدهی دلمُرده، قدم بزنی و مکانها را بگردی، آن خاطرات خوب
وبد، مینشینند بر دلات؛ انگار که، جایی، در آن تکّه صنوبر توی سینهات، ثبتشان
کردهای برای همیشه، برای هنوز...
اهواز، حوالی پنج عصر بیست و
ششاُم فروردیناش
پینوشت اوّل: شاید این هم باید
یکی از همان شخصینوشتهها میمانْد امّا چه باک؛ بگذار اینجا باشد، بگذار شاید، این دل را کمی
آرام کند...
پینوشت دوم: ... و چه حیف، که
دوربین همراهام نبود تا بعضی مکانها را، آنطور که دلام میخواست، ثبتشان
کنم.
۲۲ اسفند ۱۳۹۰
سرگذشت دانهی برف
در روز برفی
از خانه بیرون زدم؛
از برف ِ سپید و نرم
خواستم برقصد با من.
همچون دُخترکی شاداب،
چرخ خورد و رقصید و رقصید
تا به پایام آب شُد...
و آنگاه، زمستان گفت:
«چه جنایت بیشرمانهای!»
ویلیام بلیک
مترجم: مسعود ناسوتی
عکس بالا، قابی از فیلم «آفتاب ابدی یک ذهن بیآلایش» است.
تیتر، عُنوان داستانی از صمد بهرنگی است.
۱ اسفند ۱۳۹۰
نامه، کمی شخصیتر
... و بعدتر، نشستهای و گوش میدهی؛ میم نون، با تمام غمی که توی صداش جمع کرده، از نامهای میگوید که با خون ِ دل، برایاش نوشته و درد و رنجی، که از نبودش کشیده و احتمالن، آن سنگیندل، گُذاشته و رفته و جواب نامه را هم نداده. که غم از صداش، توی ِ صورت و بَرْ دلات میکوباند از قیامتی، که بدون او، گُذرانده و تو، فقط نشستهای و گوش میدهی و میبینی، اِی داد، اِی بیداد؛ اِی داد، اِی بیداد... حافظ است، میم نون است ولی تو هم آن وسط هستی و داری، از اشکهات یاد میکنی که نشانهی رفتناش، نشانهی نبودناش بود...
بعد، میبینی داری با خودت تکرار میکنی «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید» و فکر میکنی و فکر میکنی و یادت میآید، مُدّتهاست انگار، کار جهان سر آمده؛ میبینی هرچه میدانستی، هرچه بلد بودهای، آزمودهای؛ و بارها و بارها هم آزمودهای و دست آخر، فقط پشیمانی بوده که همراهات مانده. دیدی، حتا آن «ما هیچ، ما نگاه» را هم نداری و فقط، ندامت است و افسوس. از آن عاشقیها و عاشقیّتها یاد میکنی و خودت را سرزنش. میگویی من که میدانستم آخرش همینست، اصلن میدانستی آخر همهشان همینست و باز هم سرزنش میکنی خودت را و افسوس میخوری و آه میکشی؛ آه میکشی و جهانی را میسوزانی...
نه! انگار، نمیشود. رفته بالا و توی آن ذهن پریشانات جا خوش کرده؛ اینکه مُدام میگویی «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید» و هِی، تکرارش میکنی. تکرارش میکنی و میبینی، مُدّتهاست سر آمده کار ِ این لعنتی و این توئی، که وِل کُناش نیستی انگار... آن نقطهی ِ مثلن منطقیترت، توی آن ذهن ِ خرابشُده، سعی دارد حالیات کُند همینطور افسرده و بیمار، در دوریاش میمانی؛ میخواهد بهات بقبولاند، تنها راه نجاتات، اینکه دوباره بخندی و شاد باشی و سرزندهگی را تجربه کنی، در اینست که بجوریاش؛ بروی دُنبالاش و پیداش کنی امّا، امّا مگر خودت اینها را، از قبل نمیدانستی؟ مگر نمیدانستی اوضاع این لعنتی، این جهان کوفتی، بدون «او» دُرُست نمیشود؟ میدانستی، خوب هم میدانستی، امّا چه فایده...
بعد یادش، خیالاش، میآید توی ذهنات؛ به آن صورتاش فکر میکنی و زنانهگیاش، معصومیت توی نگاهاش و لباسهای رنگ و وارنگاش، اینکه چهقدر همهچیز تمام بود و رسیده؛ اینکه لبهاش، بالاتر از شیرینترین ِ میوهها بود و باز هم آن زنگ ِ لعنتی، آن زنگ ِ بیخود، پِیاش را میگیرد و باز هم «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید»... آن همه زیبایی که داشت و مَه و مَهرویان را، به هیچاش نبود. و بعدتر باز، آن ناز کردنهاش و آن خرامان راه رفتناش، آن گامهای شمردهاش، حتا آن وقت که بهات پُشت میکرد و میرفت، حتا آن وقت که گُذاشت و رفت و خرامان و زیبا رفت، مثل ِ شعر، امّا دلات را به درد آورد...
به اینجاش که میرسی، سرت تیر میکشد و درد آرامات را میبُرَد و بیشتر و بیشتر، غرق میشوی، فرو میروی در خودت و چراغهای شهر، همهگی مات میشود و اینبار، یک صدای دیگر، مُدام توی کَلّهات میچرخد و میچرخد و تکرار میکند:
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
و مُدام تکرار میشود و تکرار میشود و تکرار...
دوست داشتید، از اینجا هم بشنویدش.
۳ دی ۱۳۹۰
از دیدنیها
دیدنی بود هر آنچه با دستان ظریفاش میکرد. سیگار را جوری میگذاشت بین آن انگشتان ِ کشیدهاش که گویی، بهترین جایی بود که میشد برای آن سیگار تصور کرد و مجبورم میکرد به اقرار اینکه بگویام «حرکاتاش آئینی بود». توی همان جمعهای شلوغ، توی کافههای دودگرفتهی تهران، که من یک گوشهی میز نشسته بودم، بود و صُحبت میکرد و بهوقتاش که میشد، یه کمی مکث. آن انگشتان کشیده، روی میز جلو میرفتند و پاکت سیگار را پیدا میکردند. بعد، انگاری نیازی به نگاه کردن نداشته باشد، آن دستها، آن دستهای سفید و ظریف، سیگاری بیرون میکشیدند و میبُردند سمت لبهاش. حرف میزد؟ مکث کرده بود؟ نفهمیدم هیچوقت بس که شیفتهی آن دستهاش میشدم و هوش و حواس میرفت سمتشان و بعدترش، وقتی که سیگار بین لبهاش بود، آن یکی دستاش، با لوندی، فندک را بالا میبُرد و روشناش میکرد سیگار را. کام ِ اول، کام ِ تلختر را که میگرفت، دودش را توی هوا میفرستاد و پخش میشُد این دود و چشمانام مسیرش را دُنبال میکرد و پخش میشُد رشتهی نگاهام...
دوباره که میدیدماش، حرف زدن را از سر گرفته بود و دستهاش، آن دستهای سفید ظریف، انگار که میرقصیدند و با دود سیگاری که بین انگشتهاش بود، شکلها میساختند. حرف میزد و حرف میزد و بهوقتاش، مکثی میکرد و میمانْد و دوباره کامی میگرفت اما هیچ نمیفهمیدی که مکث کرده؛ بس که کلمات را بهوقت جلو میبُرد و بهوقت، استراحت میداد و بهوقت ِ راحتی ِ حرفهاش، از سیگارش کامی گرفته بود که من ِ مبهوت در حرکاتاش، در دستهاش، آن دستهای سفید ظریف، از آن گوشهی جمع، نفهمیده بودم کلام کُجا رفته و همینطور مبهوت، همینطور خیره...
حرف میزد و سیگار میکشید و گاهی که یک نفر ِ دیگر حرف میزد، آن دستی که سیگار را گرفته بود، میرفت زیر چانهاش و میشُد تکیهگاه آن حجم ِ عظیم ِ زیبایی؛ و آن دست، آن دست سفید ظریف، که سیگاری بین انگشتهاش بود، طاقت میآورد آن بار را و دود بود که اوج میگرفت از سیگار و صورتاش را میبُرد توی ابهام. و آن یکی دستاش، آن یکی دست سفید ظریف، روی میز، با موسیقی جَز، که پخش بود توی هوا، روی پاکت سیگار میرقصید و ضرب میگرفت جوری که باورم میشُد تمام آن موسیقی، با تاریخ غمبار پدیدآورندهگاناش، از ضرب پیانوی آن انگشتان کشیدهی دست ِ چپ ِ سفید ِ ظریفاش ساخته...
و میگذشت زمان و میگذشت زمان و من ِ مَنگ، از آن گوشهی جمع، آئیناش را دُنبال میکردم و گذر زمان را نمیفهمیدم بس که طولانی بود و آنجهانی، تا تمام میشد سیگار و غلت میخورد بین انگشتهاش و جلو میآمد و دُماش را میگرفت و توی زیرسیگاری روبهرو، خاموش میکرد و دودی که زیاد بود و کمتر میشد و بعد هم، خاموش. و من، و من ِ مبهوت که به خودم میآمدم و فضا را میفهمیدم و لبخند تحویل میدادم و از آن گوشه، عیشام را، اینبار ولی شکل ِ دیگر، ادامه میدادم و خیره میشدم به صورتاش، به آن حجم ِ عظیم ِ زیبایی و غرق میشدم و همینطور مبهوت، همینطور خیره...
که آن، خودش حکایت دیگریست...
اشتراک در:
پستها (Atom)