۳۰ شهریور ۱۳۸۸

روزمرگی هایی از جنسِ آخرِ تابستان

شماره یک

یک زمانی سعی می کردم که حتی برای یک لحظه هم که شده رومانتیک بازی درنیاورم و تا جایی که ممکن است احساساتم را بروز ندهم (منظورم فقط احساسات رومانس و عاشقانه نیست و دایره اش گَل و گُشاد تر از این حرف ها است. مثلا غم و شادی و دل تنگی و از این چیزها را هم شامل می شود). اما الان باید اعتراف کنم گاهی وقت ها نمی شود و من هم از قانون نانوشته ام تخطی می کنم. این مورد آخریش همین روزها پیش آمده که راستش بدجور حس و حال غریبش یخه ام را گرفته و ولم نمی کند. اصلن این بوی شیرینی که در هوا پراکنده شده دلم را بُرده. به گمانم باید همه اش تقصیر پاییز باشد. هنوز نیامده تارهای احساسی ام را مرتعش کرده و به سرم حال و هواهای عجیب زده. تقریبا هر سال روزهای نرسیده به پاییز این جوری می شوم. راستش حتی تعریف و توصیفش هم سخت است. یک حسی است که همیشه انگار به من می گوید باید منتظر چیزی باشم. اتفاقی که قرار است بیفتد و البته هم نمی دانم چیست. البته این حس غریب همراه خودش یک جور دلواپسی و نگرانی هم دارد. مثلا این که همین اتفاقی که گفتم شاید بد باشد یا شاید باید از غیر منتظره بودنش بترسم. خلاصه معجون پیچیده ایست که خیلی چیزها درش دارد. ترس و نگرانی و انتظار و ... ولی آن چه که در نهایت برایم می ماند و بر همه شان غالب است یک احساس لذت بخش است که داشتنش یک دنیا می ارزد. حالا علاوه بر این ها باران هم بزند و بوی خاک هم در هوا پخش شود. دیگر عیش و نوش تکمیل می شود. به خاطر همین است که پاییز را خیلی دوست دارم...

شماره دو

هر کس هر جوری که می خواهد می تواند برداشت کند ولی من دوست ندارم زیاد تلویزیون نگاه کنم. شاید بخشی اش به پُز روشنفکری برگردد و قسمتی اش به چیزهای دیگر ولی در نهایت نتیجه این می شود که من از تلویزیون به دور می مانم و ذره ای هم افسوس نمی خورم. حالا توی روزهای ماه رمضان به خاطر رفتن به مهمانی های مختلف و نشستن با سایر اعضای خانواده دورِ هم مجبور می شوم بیشتر تلویزیون تماشا کنم. راستش دوست ندارم مثل سابق از بدی های تلویزیون و اخبار و یا سریال ها و چیزهای دیگرش بگویم؛ تنها چیزی که من را مجبور کرده این چند خط را بنویسم مجری جوانی است به اسم علی خانی که برنامه ماه عسل را اجرا می کند. از سر بدبختی این چند روزِ اخیر، چند قسمت از این برنامه را دیده ام و همه اش خودخوری کرده ام. قبل ترها تلویزیون یک برنامه ای داشت به اسم کوله پشتی که فرزاد حسنی مجری اش بود. کلن از سر و شکل اجرای حسنی بدم می آمد اما همین که برای خودش استیل و سبک خاصی داشت و یک جورهایی سنت شکنی کرده بود باعث می شد آن تَه تَه های دلم تحسینش کنم. هرچند هنوز هم معتقدم قسمت زیادی از اجرایش ادا و تقلید کبک وار از شومن های فرنگی بود. حالا این بنده خدا علی خانی درآمده و دارد ادای فرزاد حسنی را در می آورد. البته ادعا می کند که او مقلد سبک هیچ کس نیست و برای خودش شیوه و نمطی خاص دارد که به نظرم همه اش مزخرف محض است. او دارد ادای حسنی را آن هم به بدترین حالت ممکن درمی آورد. سعی می کند خودش را غالب نشان دهد و بر مهمانش تسلط کامل داشته باشد. گاهی مهمان را تحقیر می کند و خودش را همه کاره نشان می دهد. با همکاران پشت صحنه اش صمیمی و در عین حال دیکتاتورمآبانه رفتار می کند و میمیک صورت و ادا و اصول های دست و بدنش و و لحن حرف زدنش همه گی اعصاب خردکن هستند و هر کدامشان جُدا و بی ربط از سایر رفتارهایش. تمام این ها را حسنی جور دیگری (بهتری) در می آورد و انصافا دل چسب تر بودند. حالا این جوانِ مجری هم در ادا در آوردن مانده هم در اجرا و نه تنها در دلم هیچ تحسینش نمی کنم بلکه زیر لبی بد و بی راه هم نثارش می کنم. تمام این ها را می بینم و مقایسه می کنم با اجرای دیگر شومن های وطنی مثل رضا رشیدپور و یا عادل فردوسی پور که در کمال احترام به مخاطب و مهمانانشان، با اطلاعات زیاد و تسلط فراوان هم برنامه شان را به سمت چالش بر انگیز شدن پیش می برند و نه ادایی در می آورد و در کارشان محبوب تر و البته موفق تر هستند.

شماره سه

نشسته ام و دارم از تلویزیون(!) دربی شهر منچستر را می بینم. تا دقیقه هشتاد منچستر سیتی دو بر یک از منچستر یونایتد جلو افتاده ولی من حتی ذره ای هم شاد نیستم. یک چیزی به من می گوید که یونایتد بازی را می برد. توی ده دقیقه آخر بازی هیجان به حد نهایتش می رسد و درست در دقیقه نود سیتی گل سومش را می زند و بازی سه بر سه مساوی می شود. جو عجیبی در استادیوم راه افتاده. سر الکس آن قدر عصبانی است که کارد بزنی خونش در نمی آید و مطمئنم بعد از بازی پدر فاستر دروازبان جوان تیمش را که روی گل اول سیتی بد جور اشتباه کرد در می آورد. در عوض مارک هیوز مربی سیتی که سابق بر این توی همین یونایتد شاگرد سر الکس بوده دارد از خوش حالی توی پوستش می ترکد و همه اش دور و بر استاد سابقش هیستریک وارانه شادی می کند تا لجش را هم در بیاورد. طرفداران سیتی هم که تعدادشان نسبت به تیم رقیب در اقلیت هست استادیوم اُلدترافورد را روی سرشان گذاشته اند. ولی من هم چنان مطمئنم این یونایتد که همیشه با خوش شانسی توی سه چهار دقیقه آخر گل می زند، نمی شود گل بخورد و امتیاز از دست بدهد. و برای مربی سیتی و طرفدارانشان که الکی دل خوشند و به خاطر یک امتیازی که از یونایتد توی زمین شان گرفته اند وحشتناک شادند، دل می سوزانم. مثل این که نمی دانند این جا چه خبر است.
به دقیقه نود و پنج می رسیم و مایکل اوون (که هنوز دوستش دارم) از آن گل هایی می زند که در آن تخصص دارد. یک تک ضربه بیرون پا در موقعیت تک به تک. یونایتد چهار به سه جلو افتاده و این بار سر الکس با زبان بی زبانی می گوید «من هنوز هم بهترینم». من هم که از همان اول مطمئن بودم یونایتد می برد توی همان حس ناراحتی و عصبانیتم مانده ام. تنها خوبی اش این بود که شگفت زده نشدم. نمی دانم چرا نمی شود فقط یک ذره از این شانس منچستر یونایتد را به دیگر تیم ها داد که آن ها هم بتوانند توی ثانیه های آخر حریفشان را ناک اوت کنند.
اما این ها هیچ کدام دلیل نمی شود. من هم چنان روی حرفم هستم و می گویم تیم محبوبم، لیورپول از همه ی تیم ها سر است و حاضرم با هر کسی کُری بخوانم. نبود؟!!

پی نوشت 1: به گمانم فیلم شک ساخته پاتریک شانلی جزو بهترین فیلم هایی بوده که اخیرا در سینماهای آمریکا پخش شده. داستان روان و بی نقصی دارد و جزو آن دسته از فیلم ها قرار می گیرد که تازه جنگ اصلی را بعد از اتمام فیلم با تماشاگر راه می اندازند و مخاطب مجبور است بعد از تمام شدن فیلم راجع به آن فکر کند و بدجور با خودش کلنجار برود. نقدی روی این فیلم نوشته ام و در مجله آدم برفی ها منتشر شده و از این جا می توانید آن را بخوانید.

پی نوشت2: کسانی که این جا می آیند و می خوانند و مشتری هستند یک منتی بر سر من بگذارند و بگویند که نوشته های طولانی در چند قسمت که مثلا هر هفته یا بیشتر این جا گذاشته می شوند برایشان بهتر است یا نوشته های مختصرتر و کوتاه تر که در فاصله های زمانی کمتر این جا می گذارمشان. آن کسانی که می خوانند ونظر نمی دهند می توانند این بار لطف کنند و حتی به صورت ناشناس نظر خصوصی بگذارند. نظرتان به شدت برایم مهم است. حتی شما دوست عزیز!

۲۴ شهریور ۱۳۸۸

I've been tagged too

این هم یک بازی وبلاگی دیگر است که The Daily Poster مرا به آن دعوت کرده. بازی شیرین و در عین حال سختی است. باید جواب سی و پنج سوال زیر را در یک کلمه داد. من هم علیرضا و تبسم را به این بازی دعوت می کنم. کافی است سوال ها را کپی کنید و پاسخ شان را بدهید. البته اگر دوستان دیگری هم هستند که مایلند، من را خوشحال می کنند...


1. Where is your cell phone? On the desk
2. Your hair? Black
3. Your mother? Worry
4. Your father? Mature
5. Your favorite food? Fesenjoon!
6. Your dream last night? Too personal
7. Your favorite drink? Cocktail
8. Your dream/goal? PEACE
9. What room are you in? Mine
10. Your hobby? Movies
11. Your fear? Loss
12. Where do you want to be in 6 years? London
13. Where were you last night? Home
14. Something that you aren’t? Fascist!
15. Muffins? Mummy made!
16. Wish list item? True Love!
17. Where did you grow up? Dezfoul
18. Last thing you did? Sleep
19. What are you wearing? T-Shirt
20. Your TV? Broken
21. Your pets? None
22. Friends? So cool
23. Your life? Ruined
24. Your mood? Angry
25. Missing someone? Absolutely
26. Vehicle? Father's car
27. Something you’re not wearing? Sunglasses
28. Your favorite store? Book store
29. Your favorite color? Blue
30. When was the last time you laughed? Yesterday
31. Last time you cried? Three months ago
32. Your best friend? My computer
33. One place that I go to over and over? Mmm…
34. One person who emails me regularly? Aria Ghoreishi
35. Favorite place to eat? Home


۲۰ شهریور ۱۳۸۸

مردی که آن جا نبود...

توی داستانی که این روزها دارم در ذهنم با آن زندگی می کنم یک مردی هست که انگار در زندگی اش تَک است و در همه چیز تمام است. برای همسرش بهترین شوهر است و فرزندانش از این که پدری مثل او دارند خیلی خوشحالند. این مردِ داستانم تقریبا درباره ی همه چیز می داند. جواب تمام پرسش های فرزندانش را بلد است. هر کاری را که می خواهد انجام می دهد. چیزی به عنوان ناشدنی در دایره کلماتش نیست. به همه هم کمک می کند. حتی اقوام و همسایه ها هم روی او حساب می کنند و هر وقت در مساله ای به بن بست می خورند به سراغش می روند و از او راهنمایی می گیرند. اما وقتی من می خواهم نزدیکش بشوم نمی گذارد. سخت اجازه ی نفوذ را می دهد. فکر می کنم در زندگیش چیزهایی دارد که از من هم پنهان می کند. تَرَک هایی از گذشته دارد یا شاید هم فقط در ظاهر این جور پرقدرت و با صلابت است. فکر کنم اگر بشود بیشتر به سمتش بروم رازهایش و ضعف هایش را کشف می کنم. ولی نمی گذارد.


پی نوشت:
- کدام درست تر است؟
الف) دیدن تو عشق ورزیدن به توست.
ب) عشق ورزیدن به تو دیدن توست.

پیِ پی نوشت: نیکزاد عزیز یک بازی وبلاگی ترتیب داده که من هم درش شرکت کرده ام. از این جا می توانید نوشته ام را بخوانید.


۸ شهریور ۱۳۸۸

سه مینیمال

عصبانی بود. خیلی عصبانی بود. فکر می کرد با کارهایی که کرده و کارهایی که نکرده، به خودش، به زندگیش، به خانواده و دوستانش گند زده. فقط دنبال راهی می گشت تا بتواند چیزها را به حالت قبل شان برگرداند. لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. دوست داشت پیاده راه را برود و همین کار را هم کرد. آن قدر رفت تا به اولین دکه ی روزنامه فروشی رسید. یک نخ سیگار گرفت و با فندکی که همان جا آویزان بود سیگارش را روشن کرد و عمیق ترین پُکی را که می توانست از سیگار گرفت. حالا احساس می کرد کمی آرام تر شده، هر چند در اصلِ وضعیت تفاوتی ایجاد نشده بود.
***

قرار بود دخترک را در ایستگاه مترو ببیند. چند ساعت قبل دختر تماس گرفته بود و از او خواسته بود تا هر چه سریع تر همدیگر را جایی ببینند. لحن دختر خیلی آشفته و نگران بود. انگار می خواست حرف خیلی مهمی را بزند و از طرف دیگر نمی توانست آن را راحت بیان کند. اولین تصویری که به ذهن متوهم پسر آمد، این بود که قفلی به زبان دختر زده اند و نمی تواند چیزی بگوید. سریع این فکر را از ذهنش دور کرد و به توهماتش خندید. کمی هم نگران شد. چون لحن دختر را می شناخت. می دانست هر وقت این طور حرف می زند اتفاق بدی افتاده یا می خواهد چیز ناگواری بگوید. ذهنش را مرور کرد. دیروز که با هم حرف می زدند اتفاق خاصی نیفتاده بود و به خیالش همه چیز مثل سابق بود. ولی حتما باید چیزی شده بود که دختر این طور مُصرانه از او می خواست تا سر وقت در ایستگاه مترو باشد. ناگهان حسِ ترس تمام وجودش را در بر گرفت. یک ساعت بیشتر تا قرار باقی نمانده بود. کاپشن سیاه رنگ چرمی اش را پوشید و کمی به خودش ادکلن زد. جلوی آینه رفت و دستی به موهایش کشید. باید ریش هایش را هم اصلاح می کرد ولی فرصت نداشت. به خیابان رفت و سوار تاکسی شد.

***

عادت داشت وقتی از خواب بیدار می شود اول از هر چیز به سراغ تلفنش برود تا ببیند در این چند ساعتی که خواب بوده کسی تماسی نگرفته یا پیامی برایش نیامده. البته معمولا نه جواب پیام ها را می داد و نه تماسی می گرفت. بعد کش و قوسی به بدنش می داد و همان طور که در تختش بود کتاب شعری از بالای سرش بر می داشت و مثل دیوانه ها شروع می کرد به شعر خواندن. دوست داشت شعر را با صدای بلند بخواند ولی چون می ترسید دیگران به او بخندند، تا جایی که می شد صدایش را پایین می آورد. اما هیچ وقت در دلش نمی خواند. شعر خواندن که تمام می شد، تازه پتو را کنار می زد و از تخت پایین می آمد و به سمت دستشویی می رفت. بعد هم صبحانه اش را می خورد. امروز هم که از خواب بیدار شد دقیقا همین کارها را کرد.


پی نوشت: این ها سه تا داستانک مینیمال هستند که هیچ ارتباطی بین شان نیست.

۱ شهریور ۱۳۸۸

همین جوری های این روزها شماره دوم

زنگ که خورد صبر کردم همه بیرون رفتند و بعد بلند شدم راه افتادم. هوا ابری بود و باران کمی شروع شده بود. بارانی پاره را در خانه گذاشته بودم. به وضعی افتاده بود که دیگر نمی شد پوشید. یخه کت ام را بالا زدم، سیگار همای نازک را گوشه لب گذاشتم و راه افتادم. چشم عسلی و دو سه تا از دخترها بیرون کنار در ایستاده بودند و بگو بخند می کردند. از کنارشان که رد شدم صدای شیرین اش را از پشت سر شنیدم که گفت:
-«بچه ها، پول ها تونو بذارین رو هم یه پالتو بارونی واسه این آقا بخرین!»

از کتاب بلوار دل های شکسته نوشته پرویز دوائی

فرار از زندان
موقع دیدن این سریال، فصل به فصل که جلوتر می رفتم احساس می کردم که داستان و خط روایی آن دارد جذابیت و کشش خود را از دست می دهد. در فصل اول ماجرای اصلی این بود که یک نفر برای نجات برادرش از زندان و اعدام قریب الوقوعی که در انتظارش بود و به زعم قهرمان داستان حکمی اشتباه بود، با انجام یک دزدی ساختگی، تعمدا به زندان می رفت تا برادرش را از زندان فراری دهد. و حالا این وسط چند تا داستانک فرعی هم بود که زیباترین شان رابطه ی بین خانم دکتر زندان و همین جوانک مهندس تازه به زندان آمده بود. این داستانک ها در همه شان یک ویژگی داشتند و آن پیچیده نبودنشان بود. مثلا علاقه بین دو برادر و یا همان عشقی که به صورت واضح نمایش داده نمی شد. هر چه داستان جلوتر می رفت داستانک ها به ظاهر اهمیت و پیچیدگی شان زیادتر می شد. پای یک کمپانی وسط می آمد و وسیله ای به اسم سیلا که می شد با آن جنگ های بشری راه انداخت و همین طور اطلاعات موجود در سیلا می توانست باعث نجات بشریت هم بشود. داستان از چیزهای به ظاهر بی اهمیت و ساده مثل علاقه بین دو نفر به نجات بشریت و جلوگیری از جنگ های منطقه ای رسید. و به نظرم این جایی بود که سریال افت می کرد. شاید به ظاهر سیلا و عواقب آن موضوعی جذاب تر برای پرداخت داستانی داشتند ولی در عمل این گونه نبود. این جدای این است که من به شخصه بیشتر به همین داستان ساده علاقه دارم. البته مشکل دیگری هم وجود داشت و آن این بود که ماجرا در همان فصل اول به اوج هیجان می رسید و ریتمش به شدت سریع و جذاب می شد. و مسلما حفظ هیجان و همین ریتم تند کار خیلی سختی است. پس وقتی تماشاگر می بیند به جای این که هیجان داستان بیشتر شود از شدت جذابیت آن کاسته می شود به نوعی دلزده می شود. برای همین است که به نظرم در یک سریالِ چند فصلی، داستان باید کم کم گسترش پیدا کند و نقطه ی اوج هیجان آن در قسمت های آخر باشد.
اما با وجود تمام این حرف ها، فرار از زندان باز هم سریال ناب و جذابی است. و به نظرم بر هر کسی واجب است در عمرش حتما یک بار آن را ببیند. در فصل آخر و به خصوص دو قسمت پایانی سریال دوباره همه چیز آن طور که می خواستم شد. ریتم داستان تند و گیج کننده شده بود و داستانی جذاب در کنار این ماجرای سیلا مطرح می شد. که حداقل برای من یکی خاطرات فصل اول سریال را زنده کرد. و علاوه بر آن ده دقیقه ی پایانی قسمت آخر سریال بود که رودست بدی به تماشاگر می زد و از لحاظ احساسی بسیار تکان دهنده بود و دروغ چرا، اشک من یکی را درآورد. این عکسی هم که این پایین آمده به نظرم زیباترین نمای سریال است. اگر سریال را تا ته دیده اید نکته را گرفته اید و اگر هم ندیده اید بروید ببینید تا نکته را بگیرید!



اصلا این آقای پست چی کجاست؟!!!
راستش موقع دیدن چهل-پنجاه دقیقه اول فیلم پست چی سه بار در نمی زند به شدت خوشحال بودم و دلیل آن چیزی به جز خود فیلم نبود. گمان می کردم که حالا سینمای ایران بعد از درباره الی ... چیز دیگری هم برای عرض اندام دارد. فیلم از لحاظ فرمی به نظرم آن قدر درخشان بود که می شد در بین بهترین فیلم هایی که نوآوری فرمی داشتند قرارش داد. سه داستان در زمان های مختلف که هر کدامشان در یک طبقه ساختمانی اتفاق می افتاد. داستان های هر طبقه به خوبی پرداخته شده بودند و ایده ای که برای سوویچ بین داستان ها بود بی نقص به نظر می رسید. هر سه داستان به خوبی داشتند گسترش پیدا می کردند و ارتباط های ظریف بینشان کم کم در حال رو شدن بود. اما به یک باره منطق روایی فیلم عوض شد. داستان هایی که ابتدا به نظر می رسید در سه زمان مختلف دارند اتفاق می افتند به یک باره در هم ادغام شدند و شخصیت ها از این طبقه به طبقه ی دیگر می رفتند. از این دست تغییر منطق ها مثلا قبل تر در فیلم دژاووی تونی اسکات یا پرستیژِ کریستوفر نولان هم دیده بودم و آن جا هم بدجور توی ذوقم خورده بود. انتظار داری همه چیز منطقی پیش برود ولی ناگهان از یک جایی به بعد مثلا وسیله عجیبی بوجود می آید که انسان را به گذشته می برد و یا می تواند از انسان کپی بسازد. حالا در همین فیلم هم به ناگهان مردمِ گذشته به حال می آیند. بلافاصله این جا ذهنم به سمت فیلم محشر دیگران رفت که آن جا هم از این شیوه استفاده شده بود. این که مثلا یک دسته ای از این افراد می توانند روح باشند که به نظر هم درست می رسید. اما در آخر متوجه می شدیم که در یک رویا به سر می بریم که این تغییراتی که اخیرا به وجود آمده باعث می شود تا زندگی افراد در حال تغییر کند. و این جا مثل فیلم اثر پروانه ای شده بود که با مثلا با تغییری در گذشته می توان حال را عوض کرد. و در نهایت فیلم آش شله قلمکاری بود که به نظر می رسید سر و تهی ندارد.
فیلم که تمام شد به خودم و کارگردان تا جایی که می شد لعن و نفرین فرستادم. به خودم برای این که فریب نیمه ابتدایی فیلم را خوردم و خواستم فیلم را در باشگاه فیلم های محبوبم جا بدهم و به کارگردان که داستان به این نابی و ایده ی درخشانی را که چهل دقیقه با استادی تمام پرداخته بود به یک باره تباه کرد. داستان آن قدر قشنگ گسترش داده شده بود و آن قدر خوب تعریف شده بود که جناب فتحی، کارگردان فیلم برای تمام کردن و پایان بندی اش، به هر شیوه ای متوسل شده بود تا آن را جمع کند و البته هم نتوانسته بود. تازه شنیده ام که در این نسخه ی روی پرده، به خصوص در دقایق پایانی آن تغییراتی داده شده تا ایرادات آن بر طرف شود که با عرض تاسف باید اعلام کرد که به ظاهر هیچ فایده ای نداشته.

کمی از فوتبال
به نظرم این فصل لیورپول با از دست دادن ژابی آلونسو که طراح و مغز متفکر تیم لیورپول بود، کار سختی را پیش رو دارد. به خاطر سی میلیون یوروی ناقابل مسئولان پول پرست لیورپول، آلونسو را به سرمایه داران رئال مادرید فروختند و بهترین فرصت برای قهرمانی را از خودشان گرفتند. تیم فصل قبل لیورپول کامل بود و اگر کمی خوش شانس تر بود می توانست قهرمان شود. به عنوان یک طرفدار دوآتشه لیورپول فکر می کردم اگر همان تیم حفظ شود و فقط تغییراتی جزئی در بعضی پست ها به وجود بیاید، این فصل کاپ قهرمانی به مرسی ساید خواهد رفت. اما فروختن ژابی آلونسو و جایگزین نکردن او در برابر حریفانی همچو چلسی، که این فصل گرگ شده! و منچستر سیتی که تا بن دندان خودش را مسلح کرده و یونایتدی هم که مثل همیشه خوش شانسی از سر و رویش می بارد و آرسنالِ جوانِ ونگر، می تواند به معنای از دست دادن قهرمانی باشد. هر چند رافا بنیتس مربی باهوشی است و لیورپول مثل همیشه بهترین و متعصب ترین هواداران را در بازی های خانگی اش دارد. این فصل رقابت های لیگ برتر انگلیس به شدت داغ! و جذاب خواهد بود.
و اما استقلال. رفتن قلعه نویی و آمدن مرفاوی شاید در نگاه اول نشانه ی بدی برای طرفدارران استقلال باشد؛ اما نباید فراموش کرد که صمد چند فصل قبل با همان تیم نه چندان قوی که در حاشیه دست و پا می زد توانست نتایج خوبی بگیرد. و حالا با خرید های جدید و مدیریتی به نسبت مقتدرتر والبته تیمی که در هیچ پستی کمبودی ندارد می تواند امید اول قهرمانی لیگ آماتور ایران باشد. مسلما سپاهان با خرید های میلیونی و ذوب آهن که همان تیم فصل قبل است و البته به نظرم زهردارتر، در کنار پرسپولیس و استیل آذین پرمهره می توانند رقیبان سختی برای استقلال باشند که این جا هم همه چیز نوید لیگی داغ! و پر هیجان می دهد.

پی نوشت1: وقتی در سالن سینما داشتم فیلم پست چی... را می دیدم، در اوجِ ماجرا، جایی که امیر جعفری، پانته آ بهرام را دنبال می کند، پانته آ بهرام جایی کمین می کند و با وسیله ای به سر امیر جعفری می کوبد. در لحظه ای که می باید نفس ها در سینه حبس می شد، ناگهان تماشاگران زیر خنده زدند. من با تعجب به دنبال نکته خنده دار ماجرا بودم که از پشت سرم شنیدم «قیافه شو موقع افتادن دیدی؟» و بعدش طرف دوباره خندید. این تماشاگران انگار چون همیشه در تلویزیون امیر جعفری را در نقش های کمیک دیده اند، فقط مترصد جایی بودند تا به قیافه این بنده خدا بخندند؛ در شرایطی که به نظرم میمیک چهره ی جعفری حتی لحظه ای هم خنده دار نبود.
و یه اتفاق دیگر اینکه وقتی داشتم از سالن سینما خارج شدم می شنیدم که عده ای با تعجب از همراهانشان می پرسیدند «پس پست چی کجا بود؟!!»
پی نوشت2: موقعیت خیلی مزخرفی است که دو نفر با هم روی یک مسئله الکی بحث شان شود و با هم حرف نزنند. و از آن بدتر دیگر به سراغ همدیگر هم نروند و تنها دلیلشان این باشد که اگر من جلو بروم، یارو فکر می کند، کم آورده ام و غرور من این وسط چه می شود و چه و چه و از این دست حرف های بی ارزش. نه؟
پی نوشت3: پرویز دوائی کتابی دارد به اسم بلوار دل های شکسته که مجموعه ی داستان های کوتاه اوست. کتاب از داستان هایی تشکیل شده که انگار برای خود دوائی اتفاق افتاده اند و حالا با نثر شیرین اش و احتمالا کمی تخیل و دست کاری در این مجموعه گرد هم آمده اند. این مجموعه داستانی دارد به اسم چشم عسلی که تا حالا بیشتر از پنجاه-شصت باری خوانده امش. آخرین بارش همین چند لحظه قبل بود. و مطمئنم در اولین فرصت دوباره به سراغش خواهم رفت.

۲۷ مرداد ۱۳۸۸

همین جوری های این روزها

یکم
همیشه با حرف زدن و یا تعبیر کمی فلسفی ترش یعنی زبان مشکل داشته ام (البته این قضیه «زبان» را می شود در بحث فلسفی اش مثلا در تئوری های دریدا یا لکان با نوشتن هم یکی دانست ولی من بیشتر منظورم روش های معمولی تر ارتباطی یعنی حرف زدن است). منظورم این است که به شدت اعتقاد دارم حرف زدن و استفاده از ابزاری مثل زبان برای ایجاد ارتباط و رساندن پیام و مفهوم، ناقص و ابتر است. احساس من این گونه است که آن چه را که در ذهن و خیالمان می گذرد و احتمالا درباره اش فکر کرده ایم؛ آن طوری که واقعا می خواهیم نمی توانیم از طریق واسطه ای به نام زبان بیان کنیم. حالا جدای این مسئله یک چیز دیگر هم این وسط وجود دارد: حرفی را می زنی ولی طرف مقابل برداشت خودش را از آن می کند که فرسنگ ها با آنچه در ذهنت می گذشته تفاوت دارد. و این می شود اول ایجاد اصطکاک و درگیری و احتمالا بدبختی.
حالا وقتی می بینم نمی توانم افکارم را بیان کنم و همیشه احساس می کنم در کلامم آن چیزی را که دوست دارم وجود ندارد، ترجیح می دهم کمتر حرف بزنم و این، عواقب و دردسرهای ناشی از سوءبرداشت را هم ندارد. فکر می کنم هزاران حجاب و حایل این وسط هستند که باعث می شود حرف زدن کارکرد زیاد موفقی نداشته باشد. اگر شنونده بتواند خودش را کاملا در جایگاه گوینده بگذارد و تمام احساسات و تفکراتش را درک کند، آن وقت می شود که نتیجه ی درست بوجود می آید و متاسفانه در دنیای واقعی این مساله تقریبا غیر ممکن است. اکثر ارتباط و حرف زدن هایمان می شود بی فایده و اگر همراهی ای از طرف مقابل می بینیم احتمالا فقط یک حفظ ظاهر ساده و سرتکان دادن نمایشی است. که شدیدا وقتی احساس می کنم طرف مقابل همین طور الکی حرف هایم را تایید می کند، دوست دارم سرش را منفجر کنم!
تابستان سال گذشته دو هفته ای بر روی یک دکل حفاری و در شرایط سخت و بیابانی گرم و وحشتناک، با کارگرانی زمخت و خیلی خشن دوره کارآموزی ام را گذراندم. به دلیل این که در آن محیط هم کلام خودم را پیدا نکردم و کسی را ندیدم که بشود حتی با او حرف زد، چه رسد به درک متقابل و از این حرف ها، ترجیح دادم تا اصلا حرف نزنم و خودم را خسته نکنم. بعد از اتمام دوره و بازگشتم به خانه همین رویه را برای یکی دو هفته ای ادامه دادم و با اعضای خانواده و دوستان حرف نمی زدم مگر در مواقع بسیار ضروری که مطمئن بودم سوءبرداشتی از آن نخواهد شد و آن هم بیشتر سعی می کردم به زبان ایما و اشاره باشد. بعد از دو هفته زهد و خارج نشدن از اتاقم جز در مواقع اضطرار و کم کردن ارتباطم و غذا نخوردن های فراوان به این نتیجه رسیدم که این مدلی هم نمی شود ادامه داد. نمی شود به خاطر مشکلات ارتباطی حداقل ابزار را هم سلب کرد و حتی حرف نزد. نمی شود با ایزوله کردن خود و کشتن احساسات و ارتباطات زندگی کرد. گشتن برای ایجاد مدیوم بهتری برای ایجاد ارتباط احتمالا نباید به نفی بهترین روش فعلی یعنی حرف زدن بیانجامد ولو این که آن چنان قوی هم نباشد.
و همه ی این ها را که گفتم دلیلی شد برای این که به صورت کنترل شده هیچ وقت بیشتر از 3 دقیقه پشت سر هم حرف نزنم و اگر این قاعده ام را در مواردی خاص مجبور شوم زیر پا بگذارم جدای این که نفس کم می آورم، معمولا دچار همان سوءبرداشت های لعنتی خواهم شد. و هنوز راه حلی برایش پیدا نکرده ام. سکوت طلاست!
دوم
مدت هاست تنها خانه ای که در خواب ها و رویاهایم می بینم؛ همان خانه ایست که دوران کودکیم را در آن گذرانده ام و راستش این قضیه کم کم داشت عجیب می شد. پس تصمیم گرفتم سری به محله قدیممان بزنم و حداقل آن خانه از بیرون نگاهی بیاندازم تا ببینم چه چیزی در آن هست که این طور دارد در تمام رویاها تکرار می شود و راستش به هیچ نتیجه ی خاصی نرسیدم. در عوض آن مرد بقال محله مان را دیدم و کلی دلم به حالش سوخت. یادم می آید آن وقت ها از این آقا به شدت می ترسیدم و التماس های پدر و مادر که می خواستند مرا برای خرید چیزی بیرون بفرستند تا مثلا اجتماعی بار بیایم معمولا بی نتیجه می ماند. برای ترسم هم هیچ دلیلی نداشتم مگر هیبت این اقا. سبیل پر پشت و مردانه اش و عینک کائوچویی قهوه ای رنگش به همراه عصبانیتی که همیشه در صورتش بود و لحن خشن حرف زدنش به نظرم برای یک پسر بچه ی پنج شش ساله می تواند علت های قابل قبولی باشند. اما دیروز که به سراغش رفتم، پیرمرد کنار دست پسرش در مغازه شان نشسته بود. ساکت و آرام. هیچ صدایی از او در نمی آمد و مجبور بود برای راه رفتن از واکر استفاده کند. هیچ چیز ترسناکی در او ندیدم. سبیل هایش کاملا سفید شده بودند و عینکش را با یک کش به گردنش انداخته بود و صورتش به شدت تکیده شده بود. حرف زدنش را نشنیدم چون هیچ نمی گفت تا بفهمم بر سر لحن خشن و مردانه اش چه آمده. و راستش به نظرم این روزها من با ریش لنگری و سبیل های سیاهی که از لب هایم هم پایین تر آمده و عینک دسته سیاه و البته قطورم و صدای سرد و بی احساسم ترسناک تر از آن روزهای این پیرمرد باشم. برای اثبات این حرف هر چه گشتم تا یک پسر بچه پیدا کنم و این موضوع را با او در میان بگذارم موفق نشدم.
سوم
شعری از احمدرضا احمدی:

هر دارو که علاج بود
در خانه داشتم
اما
تنم در باد
به تماشای غزل های آخر می رفت
***
امروز را بی تو خفتم
فردا که خاک را به باد بسپارند
تو را یافته ام،
***
مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم؟
***
پرسیدم: در شب عریان من، دریا مهمان تو بود؟


پی نوشت1: امروز یکی از آشنایان تلفن زد و چون به جز من کسی در خانه نبود مجبور شدم گوشی را بردارم. از روی تایمر تلفن مدت تماس کاملا تحت نظرم بود. این طرف دو دقیقه و چهل و پنج ثانیه فقط با من احوال پرسی کرد و آمار تمام مرده ها و زنده ها را گرفت و تا جا داشت تعارف های لوس و الکی کرد و من هم مجبور بودم پا به پایش پیش بروم. بعد از این همه مقدمه چینی دقیقا در 3 ثانیه آن جمله ای را که برایش زنگ زده بود گفت.
یادم می آید کلاس زبان که می رفتیم، وقتی قرار بود در مکالمه هایمان ادای تلفن زدن را در بیاوریم، استاد به شدت تاکید می کرد که بعد از سلام و معرفی کردن خودمان سریع به سراغ موضوع اصلی برویم. و جالب این که هیچ کدام از ما این کار را انجام نمی داد و حداقلی از تعارف و احوال پرسی را انجام می داد و کفر این بنده خدا استادمان در می آمد.
پی نوشت2: نیچه گفته: "تکبر زاییده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی."

۱۲ مرداد ۱۳۸۸

وقتی از آبسورد حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم...

یکم
توی مقدمه کتاب مرگ قسطی، مترجم فرزانه ی کتاب، جناب آقای مهدی سحابی تعبیر جالبی را درباره ی اثر جاودانه ی سلین بیان می کند که می تواند به نوعی جان مایه ی این کتاب ارزشمند هم باشد. آن جا نوشته شده که منظور سلین از انتخاب عنوان «مرگ قسطی» برای قصه اش می تواند این باشد که داستانِ تراژدی گونه ای تعریف می شود و پشت سر هم اتفاقات ریز و درشتِ تلخ می افتد. پس به نوعی می توان گفت که قرار است قهرمان داستان (که هر کدام از ما هم می تواند جای او باشد) به صورت قسطی مرگش را می پردازد و اقساطش هم همین اتفاقات تلخ و رنج هایی هستند که او می کشد. اما در ادامه مهدی سحابی می گوید که در دو جای کتاب، سلین حتمیتِ مرگِ موجودِ در زندگیمان را اندکی متزلزل می کند. و این دو اتفاق به جای تلخ بودن، خوش آیند هستند و حالا شاید بشود این جور هم تفسیر کرد که زندگی مان تماما بیهوده نبوده و ما تکه ای از ابدیت را از کام مرگ بیرون کشیده ایم. یعنی این که مسئله، پرداختِ «قسطی مرگ» نیست، بلکه «نسیه بری زندگی»است.
و راستش فکر می کنم عجب تعبیر محشریست. حالا این به خودمان ربط دارد که حیاتمان را «مرگ قسطی» بدانیم یا «نسیه بری زندگی».
دوم
توی فیلم محشرِ عجیب تر از رویا شخصیت اصلی به توصیه کسی که بیشتر از او می فهمید دفترچه یادداشتی تهیه کرده بود و اتفاقات زندگیش را در دو دسته ی جداگانه ی تراژدی و کمدی دسته بندی می کرد. یعنی به ازای هر اتفاق بد، علامتی در صفحه تراژدی می گذاشت و برای هر اتفاق مثبت و امید بخش علامتی در صفحه ی کمدی. جایی از فیلم بود که بعد از یک اتفاق بد دفترچه اش را در آورد تا علامتی در صفحه ی تراژدی بزند و ما می دیدیم که صفحه تراژدی تقریبا پر شده ولی صفحه ی کمدی فقط چند علامت معدود دارد.
سوم

از درد به خودم می پیچم
انگار دارند بند بندِ بدنم را از هم باز می کنند
و روبرویم تمام آن دخترکانی را که زمانی دوستشان داشته ام
می بینم.
در دست هر کدامشان خوشه ی انگوریست
اما تو را از نیمرخ می بینم
که در دستت سیبِ کالی است
و گریه می کنی
اندوهناک و غمگنانه
***
از خواب پریدم
و هیچ وقت نفهمیدم برای چه گریه می کردی...


پی نوشت 1: یک قسمت هایی از کتاب مرگ قسطی سلین را به همراه سه نفر دیگر از دوستانم با هم در یک اتاق می خواندیم. این طوری که یک نفر با صدای بلند برای بقیه می خواند و هر وقت خسته می شد می داد به نفر بعدی و به جای کتاب خواندن سیگاری می کشید تا نفسش جا بیاید! و این طوری اتاق پر از دود سیگار می شد، جوری که رنگ همه چیز تغییر می کرد. و چقدر دوست دارم دوباره این مدلی کتاب بخوانم. البته کتابی مثل همین مرگ قسطی را.
پی نوشت 2: امروز یک اس ام اس خیلی ساده برایم آمد: kheili namardi. که البته از طرف یکی از دوستان بود و فکر کنم هم مستحق شنیدنش بودم. بعدش خیلی ناگهانی برای اولین بار در طول این بیست و خرده ای سال زندگیم به معنا و مفهوم کلمه ی «نامرد» فکر کردم. به نظرم خیلی کلمه عمیقی هست و البته معنایش اصلا هم چیز خوبی نیست. به نظرم معنی اش مثلا این می تواند باشد که مرام و اخلاق را زیر پا گذاشتن. یعنی احساسات طرف مقابل را به هیچ حساب کردن و خیلی چیزهای منفی دیگر که بماند. مهم این جا بود که بعدترش یاد این افتادم در زندگیم چه قدر باید به بعضی ها این کلمه را می گفتم و من نگفته بودم.
پی نوشت 3: این دوست گرامی ام، جناب میم.الف از من خواسته بود که کمی درباره سینمای پُست مدرن و البته فیلم جکی براون بنویسم و حالا من به او یک تشکر بدهکارم. برای نوشتن پلات این مطلب مجبور شدم یک بار دیگر جکی براون را ببینم و یک معاشقه ی لذت بخش با آن داشته باشم. حالا نوشتن مطلب بماند بعد از سفرم.
پی نوشت 4: شاید یک نفر که پارانویا داشته باشد این پُست را بخواند و قسمت های مختلفش را به هم ربط بدهد و از آن معنایی استخراج کند. پیشاپیش باید بگویم اگر این اتفاق بیفتد اشتباه کرده، چون این جا همه چیز آبسورد و جفنگ است و هیچ چیزی به چیز دیگری ربط ندارد.

۱۰ مرداد ۱۳۸۸

اینه معنیه روزمرگی!

یکم
بعضی وقت ها یک فیلم هایی هستند که تا قبل از دیدنشان از وجودشان مطلع نیستی، اما بعد از دیدن، تازه می فهمی که چه جواهری کشف کرده ای و کلی مشعوف می شوی. حالا ماجرای من و فیلم Sideways هم همین طور بود. چند ماه پیش، در روزهای نکبتی زندگی خوابگاهی، خواستیم با رفقا دور هم فیلمی ببینیم. این فیلم را از خروار دی وی دی موجود انتخاب کردیم و دیدیم. همین طوری و بدون دلیل خاصی. اما بعداز دیدنش تازه فهمیدیم که چه فیلمی دیده ایم. جواهر کشف نشده ای بود. هیچ چیز خاصی نداشت. نه بازیگر معروفی (بازیگر نقش اول و معروف ترینشان پل جیاماتی بود). نه داستان پیچیده ای. نه نوآوری فرمی. نه قتل و جنایت و انفجاری. فقط یک فیلم مستقل و کم ادعای آمریکایی بود و نه چیز بیشتری. اما پسِ همین سادگی اش چیزهای زیادی برای عرضه داشت. ماجرای یک معلم افسرده ای بود که همسرش چند سال پیش ترکش کرده، ولی او نتوانسته فراموشش کند. دوستِ این معلم هفته آینده مراسم عروسیش قرار است برگزار شود و به همین خاطر تصمیم می گیرند دو نفری به آخرین سفر مجردیشان بروند. اما رفتار و اخلاق این دوستش به شدت با این معلم افسرده ی داستان ما تفاوت دارد. این اقا به شدت شاد و خنده رو و خوش گذران و زن باز است و می خواهد در آخرین روزهای مجردیش تا جایی که ممکن است خوش بگذراند. و این تضاد موتور محرکه ی درام فیلم می شود. حالا در این یک هفته این معلم که تخصص فوق العاده ای در تشخیص شراب مرغوب دارد به همراه دوست ولنگارش با دو زن مطلقه آشنا می شوند و اتفاقات فراوانی برایشان می افتد. تمام داستان را تعریف نمی کنم تا اگر کسی آن را ندیده برود ببیند و لذتش را ببرد.
این ها را که گفتم یعنی این که این روزها دوباره سراغ این گنجِ قدر ندیده ام رفتم و دوباره دیدمش. توی یک بعد از ظهر گرم تابستان، دیدن یک فیلم معرکه مثل همین بدجور می چسبد. این طور نیست؟
دوم
یادم می آید پانزده، شانزده سال پیش، وقتی که از الانم خیلی بچه تر بودم! به خانه پدربزرگ و مادر بزرگم که می رفتیم که مثلا شبی دور هم باشیم و بگوییم و بخندیم، پدربزرگم عادت داشت اخبار ببیند و گوش کند. آن هم نه یکی و دو تا، همه ی بخش های خبری را دنبال می کرد. اخبار ساعت 7 بعد از ظهر شبکه یک و ساعت 9 را می دید و با رادیوی قدیمیش که یک قسمتش هم شکسته بود ولی هنوز کار می کرد و همیشه ی خدا هم روشن بود، اخبار شبکه های مختلف ایران و اخبار فارسی کانال های بیگانه را گوش می کرد. من که آن وقت ها زیاد چیزی نمی فهمیدم ولی خوب یادم می آید که مادربزرگ و مادرم همیشه به او می گفتند «این خبرها که دیگر همه شان برایت تکراری شده اند. بیا کمی پیش ما بشین و بگو و بخند». ولی پیرمرد همان کار خودش را انجام می داد و به اخبارش می رسید.
راستش این روزها منم عین پدربزرگ شده ام. وقتی سراغ تلویزیون می روم، فقط به دنبال کانال های خبری هستم. حالا فرق ندارد فارسی باشد یا انگلیسی و یا حتی عربی. حتی برای خنده بعضی وقت ها اخبار سیمای ضرغامی و بیست و سی و نجف زاده لعنتی را هم می بینم. و هر وقت پای کامپیوتر می نشینم و کانکت می شوم، اول به سراغ سایت های خبری می روم. و مادر جان گرامی همان حرف هایی را می زند که چند سال پیش به پدربزرگم می زد و من هم البته گوشم بدهکار نیست. حالا از فرط تکراری شدن خبرها خودم هم حالم بد می شود ولی باز هم نمی دانم چرا ادامه می دهم. حالا شانس آوردم علاقه ای به مدیوم رادیو ندارم!
راستی یادم رفت بگویم که پدربزرگ دو سال پیش فوت کرد.
سوم
بعد از یک ماهی که از فارغ التحصیلیم گذشته، توی این هفته مجبورم به خاطر یک امتحان دوباره به دانشکده لعنتی نفت اهواز بروم. احتمالا خاطرات تلخ دوباره مرور می شوند و بعضی آدم های مزخرف را دوباره مجبورم ببینم. ولی این ها در مقابل دیدن آن چند نفر معدودی که دلم برایشان تنگ شده هیچ است و شاید حتی دوست دارم هر چه سریع تر دوباره پایم را در آن منطقه ی لعنتی بگذارم. ببینیم چه می شود...
چهارم
این اتفاقات چند روز اخیر که در مملکتمان اتفاق افتاده واقعا جالب بودند. انتصاب رحیم مشایی و اعتراضات طرفداران جناح اقتدار گرا و نمایندگان اصول گرا و بعدترش نامه ی رهبری و کوتاه آمدن احمدی نژاد و رئیس دفتر شدن مشایی. ابتدای این جریانات یک عده ای بودند که می گفتند تمام این ها برای منحرف کردن جریان اعتراضات مردم بعد از انتخابات است. ولی بعد از چند روز پس لرزه های این اتفاقات و خودسری های احمدی نژاد به برکنار کردن و استعفا دادن دو وزیر منجر شد. جالب این بود که احتمالا احمدی نژاد نمی دانست با کنار رفتن این دو نفر دولتش از مشروعیت می افتد و دوباره برای این چند روز باقی مانده به رای اعتماد مجلس نیاز دارد. بعدتر که انگار متوجه شد استعفای صفارهرندی را قبول نکرد ولی وزیر ارشاد گفت که دیگر به وزارت خانه نخواهد رفت. اعتراضات جریانات مختلف اصول گرا نشان دهنده ی این بود که اختلافات و شکاف در جناح حاکم جدی تر از چیزی است که دیگران فکر می کردند. حالا جناب احمدی نژاد گفته رابطه ی من و رهبری از جنس رابطه ی پدر و پسری است و بدجور برای گروه های دیگر اصول گرا خط و نشان کشیده. و چیز دیگر این که معلوم نیست وزرای پیشنهادی احمدی نژاد از مجلس رای اعتماد می گیرند. درگیری ها و مشکلات در ایران کم نبود حالا این هم به بقیه اضافه شده. خدا به داد ما برسد...
پنجم
این روزها بد جور به آهنگ برپ برپ گروه آبجیز گوش می دهم. خیلی جالب و خنده دار و به نظر من پرمغز و حساب شده است. کلا از موسیقی های این مدلی خیلی لذت می برم. آبجیز و کیوسک و نامجو و ... برای روزمرگی های فراوان تابستان پیشنهادهای خوبی به نظر می رسند. تصمیم گرفته ام آن قدر از این ها گوش بدهم تا خودم را خفه کنم!
ششم
در منوی گذران روزمرگی های تابستانه سفر می تواند اتفاق مهم و بزرگی باشد. با رفقا قرار گذاشته ایم که آخر هفته دست به یک سفر پرمخاطره ی مجردی بزنیم. تنها مشکلی که وجود دارد مخالفت های مادر جان گرامی است که دارد دست به هر روشی می زند تا مرا از سفر منع کند. فقط به خاطر ترسش از آنفولانزای خوکی! و من هم مجبورم تا جایی که در توانم هست به او اطمینان بدهم که قرار نیست آنفولانزای خوکی بگیرم. تا ببینیم چه می شود...
هفتم
و این هم یک شعر معرکه از جبران خلیل جبران با ترجمه چیستا یثربی:
پیش از تمام شدن سال می آیی
پیش از تمام شدن ماه
پیش از تمام شدن هفته
پیش از تمام شدن این روز
پیش از مرگ این لحظه...
پیش از این که به گریه بیفتم
سرانجام می آیی...
پیش از این که این شعر به پایان برسد
پیش از آن که مرگ از راه رسد...
تو پیش از عشق
تو پیش از مرگ
تو از همه زودتر خواهی رسید...

پی نوشت1: همیشه این برایم سوال بوده که "دانشکده لعنتی نفت اهواز" درست تر است "یا دانشکده نفت لعنتی اهواز".
پی نوشت2: تیتر این پست از یکی از ترانه های کیوسک گرفته شده.

۳ مرداد ۱۳۸۸

برونو و مرزشناسی!


یکم

دو سه سال پیش بود که فیلم 300 در سینماهای ایالات متحده اکران شد. با توجه به موضوع فیلم و این که لشکریان ایرانی آن جا بد نشان داده می شدند و رفتارهایی به ایرانیان نسبت داده می شد که در واقعیت این گونه نبود در نشریات کشورمان بحث های زیادی پیرامون این فیلم صورت گرفت. اکثرا با بیان واقعیت های تاریخی در مورد ایرانیان زمان هخامنشی، دروغ گو بودن فیلم را ثابت می کردند و بعد از آن هر چه که از دهانشان در می آمد نثار آمریکایی های کثیف می کردند! من فکر می کردم که شاید باید روش دیگری در پیش گرفت. در مطلبی که همان موقع نوشتم و در نشریه قلم هم چاپ شد گفتم که بهتر است به جای نق زدن و از دیگران ایراد گرفتن، بتوانیم فرهنگ واقعی مان را توسط سینما نشان بدهیم و منتظر کارهای خوب و بد دیگران نباشیم و از این دست حرف ها. در همین حین بود که در سایت Yahoo! در قسمت سوال و جواب هایش (Yahoo! Answers)سوالی با این مضمون طرح کردم که چرا باید در این فیلم چهره ی غیر واقعی و البته زشتی از ایرانیان نشان داده شود. تقریبا تمام کاربران آن جا (که در میانشان فقط یک ایرانی پیدا شد و اکثرا آمریکایی بودند) که به سوالم جواب دادند به این نکته اشاره می کردند که 300 فقط یک فیلم است و چیزی بیش از این نیست. می گفتند که نباید از یک فیلم سرگرم کننده انتظار داشته باشی که مثل درس تاریخ به تو چبز یاد بدهد. فیلم برای لذت بردن است و قرار نیست که همه چیز در آن واقعی باشد. برایم خیلی جالب بود که کاربران خارجی به من این گونه جوابی دادند که به طور کلی دید تو در مورد سینما اشتباه است و از آن انتظاری بی جا داری.

دوم

ماجرای فیلم بورات از این قرار است که یک مرد قزاقستانی که مجری تلویزیون هم هست برای آشنایی بیشتر با فرهنگ آمریکایی به آن جا سفر می کند و به همراه تهیه کننده اش از رسوم مردم آمریکا یک فیلم مستند تهیه می کند. ساشا بارون کوهن که نقش اول این فیلم را بازی می کرد و از نویسندگان و تهیه کنندگان فیلم بود (در یک کلام همه کاره) در بورات چهره ی درستی از مردم قزاقستان نشان نمی داد. این طور که این مردم به شدت عقب افتاده هستند. برای مثال با محارمشان سکص دارند، به فاحشه بودن خواهرشان افتخار می کنند، در خیابان و با یک مانکن مستربیشن انجام می دهند، توی پیاده رو و جلوی مردم شلوارشان را پایین می کشند و وجدانشان را راحت می کنند و خیلی چیزهای دیگر که البته اکثرشان بی ادبانه هستند. تقریبا هر آدمی با هوش متوسط هم متوجه این نکته می شود که آن چه در این فیلم نشان داده شده چهره ی واقعی مردم قزاقستان نیست و این فقط قرار است شوخی باشد که برای نمونه جامعه ی قزاقستان در نظر گرفته شده. اما هم زمان با اکران این فیلم باز هم در نشریات وطنی راجع به این فیلم و ساشا بارون کوهن که اتفاقا یهودی هم هست بحث های زیادی درگرفت و خلاصه ی همه شان این بود که این یهودی حرامزاده حق ندارد این گونه هر چیزی را مسخره کند و مردم بیچاره ی قزاقستان را به بدترین شکل نشان بدهد( حالا این نشریاتی های ما هیچ کدامشان احتمالا به قزاقستان نرفته اند و رسوم مردم آن جا نمی دانند ولی متوجه شده بودند که واقعیت را ندیده اند و گمان می بردند که مردم به باهوشی آن ها نیستند و حتما باید روشن گری کنند که این فیلم واقعی نیست).

به شخصه بعد از تجربه ی فیلم 300 با دید بازتری به تماشای این فیلم نشستم و انصافا هم موقع دیدنش از خنده روده بر شدم و بارها قهقهه زدم (من به سختی لبخند می زنم، چه برسد به این که قهقهه بزنم). فیلم به غیر از این که به شدت بامزه بود نوآوری های تکنیکی هم داشت که البته به بحثمان ربطی ندارد. مسئله ی دیگر این بود که بورات از جایگاه طنز و هجو گذشته بود و به هزل رسیده بود. اکثر شوخی هایش زننده به نظر می رسیدند و شاید یکی از دلایل اصلی مخالفت اکثر نشریات ما به بی ادبانه و خارج از عرف بودن جوک ها بر می گشت. اتفاقا مرحوم عبید زاکانی هم که جزو مفاخر ما محسوب می شود و در کتاب های درسی دبیرستان و راهنمایی به وفور از وی تعریف شده و او را جزو برترین طنازان ایرانی شمرده اند، اشعار فراوانی به بی ادبی شوخی های فیلم بورات دارد که احتمالا برای جناب عبید ایرادی محسوب نمی شود. خلاصه این همه گفتم تا بگویم که اگر با دید درست به سراغ این فیلم برویم و مثلا به اندازه ی مستند های نشنال جئوگرافیک یا بی بی سی از آن انتظار واقعیت نداشته باشیم نه تنها توی ذوقمان نمی خورد، بلکه می توان کلی سرگرم شد و از آن لذت برد و خندید.

سوم

این دو بند اول برای این بود که به این جا برسم: این جناب ساشا بارون کوهن یک فیلم جدیدی ساخته که الان در سینماهای ایالات متحده اکران می شود. اسمش برونوست و این بار این آقا نقش یک هم جنس باز را بازی می کند. با دیدن تیزر و خواندن خلاصه داستانش و البته ایمانی که به هوش ساشا بارون کوهن دارم باید فیلم جذاب و به شدت خنده داری از آب در آمده باشد و توی این روزها می تواند نسخه خوبی برای فیلم تراپی محسوب شود. من که به شدت منتظر دیدنش هستم، شما چطور؟!!

پی نوشت1: این که حد و مرز شوخی کجاست و جنس شوخی مثلا باید چه طور باشد و آیا شوخی های سینمایی با انواع دیگر فرق دارند بحث خیلی پیچیده ای است که به بحث های اخلاقی هم نزدیک می شود و فکر کنم نمی توان این جا زیادی به آن پرداخت.

پی نوشت2: نمی خواستم این جا راجع به این قضیه بنویسم که از رفتن مایکل اوون به منچستر یونایتد چقدر ناراحت و البته عصبانی شدم. نمی خواستم بگویم که زمانی مایکل اوون ستاره ی اول تیم محبوبم لیورپول بود و چه دورانی که با او نگذراندم. و البته نمی خواستم بگویم که اوون حق دارد به هر تیمی که دلش بخواهد برود. و همین طور این که منچستری ها آماده باشند که این فصل لیورپول قهرمان خواهد شد. ولی از همه شان یک ذره ای گفتم که احتمالا عیبی ندارد!

۳۰ تیر ۱۳۸۸

کلوزآپ نمای نزدیک نیست!


خبردار شدم که شبکه بی بی سی فارسی قرار است مستندی به اسم نمای نزدیک، نمای دور پخش کند. قبل از دیدنش فکر می کردم که این مستند قرار است راجع به اثر عباس کیارستمی یعنی کلوزآپ، نمای نزدیک باشد؛ مثل فیلمی که مانیا اکبری (بازیگر زن دَه کیارستمی) در ستایش دَه ساخته بود (هر چند فیلم 20 انگشت می تواند اثری مستقل به حساب بیاید، به نظر من تقلیدی از فیلم ده و حاصل مرعوب شدن از کیارستمی می باشد که نتیجه اش البته چیز خوبی از آب درآمده) و یا فیلم پنج که خود کیارستمی ساخته. اما با دیدنش متوجه شدم که این مستند تنها قرار است راجع به بازنده ی اصلی فیلم کلوزآپ یعنی حسین سبزیان باشد.

به شخصه نقش سبزیان را یکی از بهترین و باور پذیرترین نقش های تاریخ سینما می دانم. این مرد به نحوِ به شدت همدلی بر انگیزنده ای خودش را محسن مخملباف جا می زند و به خانواده ای دروغ می گوید ولی هم چنان تماشاگر او را به عنوان یک دغل باز نمی شناسد و او را یک فریب خورده می پندارد. اما بیننده ی فیلم کیارستمی، حداکثر افسوسی که به حال این جوان می خورد این است که چرا این قدر احمق است که دست به چنین کار مزخرفی می زند. ولی این مستند، مخاطبش را با واقعیت زندگی دردآور حسین سبزیان آشنا می کند. این که به خاطر علاقه اش به سینما و این که این دروغ بزرگ را آن گونه باور کرده که توسطش بلعیده شده، همسر و فرزندانش او را ترک کرده اند و مردمِ دور و اطرافش او را یک متوهم می نامند که شرایط نرمال ندارد و البته هم از دید خودشان درست می گویند. در این مستند بعد از این که سبزیان را از نگاه دیگران شناختیم، کم کم به خودش نزدیک می شویم و از ترس ها و اتفاقت تلخ دوران کودکیش می شنویم. این که چگونه باید بهای سینما رفتن و فرار از مدرسه را با کتک خوردن می داده و تماشاگر باور می کند که این شخص در دنیای دیگری سِیر می کند. تمام زندگیش را از دست داده و به یک کار پاره وقت در صحافی کسی که قبلا شاگردش بوده می پردازد ولی هم چنان از عشقش به سینما می گوید و در خانه اش کتاب آموزش فیلم سازی به روش سوپر 8 ((Super 8 انتشاراتِ سروش را کنار قرآن می گذارد. این مرد با وجود این که از کیارستمی ضربه خورده و کلوزآپ باعث شده تا مردم دید دیگری نسبت به او داشته باشند باز هم هنگام حرف زدن راجع به این فیلم در چشمانش می شد برقی از لذت دید. او روبروی دوربین ژست می گیرد و در شرایطی که حضور آن را کاملا احساس می کند ماجراهایی را که بر سرش آمده مثل یک بازیگر حرفه ای تعریف می کند.

شیوه ی کارگردانی این اثر هم شباهت بی نظیری به روش مستند گونه ی کیارستمی دارد که به سبزیان اجازه می دهد تا هر کاری را که می خواهد جلوی دوربین انجام دهد و راحت باشد. نماها طولانی هستند و در آن ها برش و قطعی نمی بینیم تا این که حس مستند گونه بیشتر و بیشتر ادامه پیدا کند و کار واقعی تر جلوه نماید. حتی در یک جایی خود حسین سبزیان می گوید که این جا را کات بده تا بقیه اش را در قسمت بعد بگویم که کارگردان مثل یکی از سکانس های فیلم دَه (یک جایی در فیلم دَه وقتی که مانیا و خواهرش در حال رانندگی هستند با یک راننده ی مرد دچار درگیری لظی می شوند و مرد به آن ها می گوید که شما این قدر دلتان خوش است که فیلم برداری هم می کنید! اما مانیا و خواهرش به کارشان ادامه می دهند و کیارستمی هم برای نشان دادن واقعیتِ محض این نمای به ظاهر خراب شده را حذف نکرده و در فیلمش گنجانده) آن را قطع نمی کند و در فیلمش نشان می دهد که البته این نکته بیانگر علاقه ی بیش از حد سبزیان به سینما و کارگردانی هم می تواند باشد.

فیلم به طور کلی زندگی اسف بار سبزیان را نشان می دهد که چگونه جنونش به سینما و شهرت منفی حاصل از فیلم کیارستمی باعث بدبختی او شده اند. همان طور که مثلا در نمای نزدیکِ صورت، تمام چاله چوله های رخ یک نفر را می بینیم و زشتی هایش بر ما عیان می شود، کلوزآپ، نمای نزدیک هم با نشان دادن زشتی های زندگی سبزیان از نزدیک به نوعی باعث بیچارگی این فرد می شود که شرحش را در این مستند می بینیم. در این فیلم هم به تعداد زیادی نمای کلوزآپ از چهری سبزیان مشاهده می کنیم. فیلم به طرز وحشتناکی مخاطبش را دچار سمپاتی می کند، به خصوص که بعد از تمام شدن فیلم مجری برنامه گفت که چند سال پیش حسین سبزیان بر اثر بیماری آسم در مترو به اغما رفته و بعد از سه ماه فوت کرده است. حسین سبزیان نشان دهنده ی شخصیتی بود که به دلیل مشکلات دوران کودکیش و البته تفکرات خاصش که با متر و معیار یک ذهن عُرفا سالم قابل توجیه نیست آن چنان در دنیایش فرو رفت و به سمت عشق و آرزویش یعنی سینما حرکت کرد تا در نهایت همه چیزش را از دست داد. حتی جانش را.

پی نوشت1: خلاصه داستان فیلم کلوزآپ، نمای نزدیک به کارگردانی عباس کیارستمی: ماجرای آن مربوط به بک عشقِ سینماست که با جا زدن خودش به جای محسن مخملباف کارگردان شهیر ایرانی، وارد حریم یک خانواده می شود، البته با دادن این قول که در فیلم آینده اش به آن ها نقشی خواهد داد و بعد از چند روز که ماجرای قلابی بودن این آقا توسط یک خبرنگار پررو برای اعضای خانواده فاش می شود، از وی شکایت می کنند و به دادگاه می رود و برایش حکمی در نظر می گیرند. این ماجراها که همه شان در واقعیت اتفاق افتاده اند توسط کیارستمی در فیلم بازسازی می شوند و اتفاقا جاهایی هم فیلم تلاش کیارستمی را نشان می دهد که می خواهد این داستان را دوباره دربیارد.

پی نوشت2: نامجو یک موزیکی دارد به اسم شمس. در آن از یک شعر عربی و جاهایی هم از بعضی آیات سوره ی شمس که انصافا خوش آهنگ و شیرین است استفاده کرده و آن ها را با سه تارش زده و خوانده. سال پیش بود که سر همین موزیک سر و صدای زیادی در گرفت و از او شکایت شد. چند روز قبل تر هم شنیدم که برایش پنج سال حبس تعزیری بریده اند. اتفاقا آقای رحیم مشائی هم چند وقت قبل به عنوان رئیس سازمان گردشگری کشور در یک مراسمی شرکت کرده که در آن آیات قران را با دف خوانده اند و نکته جالب تر این بوده که دف را هم چند خانم می زده اند. و دوباره چند روز پیش خبردار شدم که اسفندیار رحیم مشائی به عنوان معاون اول رئیس جمهور انتخاب شده. همین.

پی نوشت3: تیتر این پُست برگرفته از جمله ای است که خواهر حسین سبزیان در همین مستند می گوید.

۲۴ تیر ۱۳۸۸

بی دل!

من می گویم دیگر برایم دلی نمانده

ولی اگر باور نمی کنی، بگرد

خوب هم بگرد

اما بدان پیش از تو

یک نفر هر آن چه را که این جا بوده

با خودش برده

۲۲ تیر ۱۳۸۸

یک شروع نه چندان تلخ!

این یک شروع است. از نوع نه چندان تلخ آن! وبلاگی در بلاگفا (absurdlyhard.blogfa.com) دارم که تا اطلاع ثانوی هم چنان تویش خواهم نوشت ولی به دلایلی دوست دارم کم کم به این جا منتقلش کنم. همین و بس!