پینوشت: این روزها با دو موزیک زندگی میکنم. یکیشان بهار نام دارد و عبدی بهروانفر خوانندهاش هست و اسم دومی دِلادَنگ است و در کنسرت مشترک محسن نامجو و عبدی بهروانفر در ارمنستان اجرا شده.
برای داونلود بهار
برای داونلود دِلادَنگ
تقریبا به این مسئله اعتقاد دارم که اگر فیلمی به دنبال خاص بودن است و میخواهد طرفداران خاص داشته باشد، باید از نواوریهای فُرمی بهره ببرد. بازهی نواوری فرمی هم خیلی گل و گشاد است. میشود هم مثل 21گرم بود یا مثل پیرمردها سرزمینی ندارند. حالا برخلاف نظریهی من، بعضی کارگردانها هستند که با استادی تمام، داستانشان را در قالبی کلاسیک روایت میکنند و با وجود این کارشان بینقص جلوه میکند. یکی از این کارگردانانِ کار بلد، پدرو آلمودووارِ اسپانیاییست.
به نظرم ویژگی اصلی کارهای آلمودووار این است که صداقت در آنها موج میزند. او نمیخواهد به هر شیوهای متوسل شود تا تماشاگرش را شگفتزده کند. ترجیح میدهد داستانش را تا جایی که ممکن است سرراست تعریف کند و به حاشیه هم نرود. در آغوشهای گسسته هم، او یک داستان عشقی تعریف میکند که عشقش در درجه اول مربوط به خود سینماست و بعد به معشوقهای زمینی. همچون آثار فوقالعادهی پیشین آلمودووار مثل جسمِ زنده، با او حرف بزن و یا بازگشت، این جا هم با داستانی طرفیم که پر از شخصیت و اتفاق است. داستان در دو دورهی تاریخی روایت می شود و پر از رمز و راز است. پر از رنگهای گرم و شاد است و پنهلوپه کروزی دارد که در نقشش عالی ظاهر میشود.
با وجود توجیهاتی که برای ضدمرگ میآوردم که مثلا قرار بوده یک B-Movie باشد ولی در اعماق قلبم قبول داشتم این چیزی نبود که از تارانتینو انتظار میرفت. حالا همان تارانتینویی را که در سگدانی و پالپ فیکشن میشناختم برگشته و برایمان فیلمی ساخته که آشکارا جعلتاریخ است. هیتلر و گوبلزاش به جای این که با ناامیدی خودکشی کنند، توسط یک عده حرامزاده که سواد درست نوشتن کلمه bastard (به معنای حرامزاده) را هم ندارند، به حماسیترین وجه ممکن کشته میشوند. جنگ دوم جهانیاش جور دیگری تمام میشود و افسر آلمانیاش به خاطر گرفتن اقامت در آمریکا حاضر به خیانت میشود! تمام این دروغها را میبینیم و ازشان لذت میبریم چون تارانتینو برایمان معجونی از خون و حماسه و خنده فراهم کرده که پر از جزئیات ریز و هوشمندانه است. چون بِرَد پیتی دارد که در اوج بیرحمیاش به خندهمان میاندازد. کریستف والتزی دارد که در اوج خونسردی، برای تحقیرِ طرفِ مقابل، دو لیوان شیر پشتسر هم میخورد و یا راویای همچون ساموئل ال جکسن دارد که با صدایش به فیلم ابهت میدهد. فیلم داستانش را به صورت اپیزودیک و در پُستمدرنترین وجه ممکن روایت میکند. به هیچ چیز و هیچکس هم رحم نمیکند و همهچیز را هجو میکند حتی واضحترین فَکتهای تاریخی را.
احتمالا اگر یک بزرگسال به عدهای بچهی در حال بازی کردن نگاه کند، چیزی به جز معصومیت نمیتواند ببیند اما اگر همان شخص از زاویه دید هانهکه به بچهها نگاه کند، آنها را جز شر مطلق نمیبیند و ترس تمام وجودش را در بر میگیرد. در روبان سفید داستانی را در اوایل قرن بیستم، یعنی قبل از وقوع جنگ اول جهانی در دهکدهای آلمانی شاهدیم. در این دهکده بچهها را به شیوههای سختگیرانهی پروتستانی تربیت میکنند که نتیجهاش چیزی میشود مثل جنگ دوم جهانی. همان بچههایی که در دهکده بر اثر تربیت سختگیرانهشان اعمال شرورانهای انجام میدهند و شاهد مشکلات بزرگترهایشان هستند، بعدها پایهگذار ویرانکنندهترین جنگ بشری میشوند.
اینجا هم با همان شیوهی آشنای قصهگویی هانهکه طرفیم. بخشی از واقعیت را میبینیم تا محکوم به فکر کردن شویم. خشونت را به صورت عینی نمیبینیم ولی سایهی شومش را روی هر نما حس میکنیم و در نهایت با فیلمی طرفیم که نسبت به دنیای اطراف، بدبینمان میکند و سخت به فکر میاندازدمان.
این سختترین فیلم جارموش تا به امروز است و احتمالا از سایر فیلمهایش طرفداران کمتری خواهد داشت. دلیل پس زدن فیلم هم نگاه عبوصانهی جارموش است. در محدودههای کنترل اثری از آن شوخیهای معمول نیست و فضای اثر گاهی آنچنان ابسورد میشود که تحملش برای مخاطب عام غیرممکن است. ارجاعها بسیار ظریف هستند و موتیفهایی تکراری در تمام اثر وجود دارد. اینجا فقط باید به عادات مردِ تنها نظاره کرد و دنیا را از زاویهی او دید و شبیه او فکر کرد. باید از نهایت قدرت تخیل استفاده کرد تا بشود بر آنهایی که قصد کنترل بر همه چیز را دارند غلبه کرد و دست آخر فهمید که «واقعیت، اختیاری است». جارموش در محدودههای کنترل میخواهد حرفهای جدی بزند و آنچه را که غذابش میدهد، فریاد بزند. از زدوبندهای نیروی غالب میگوید که با وجود در دست داشتن تمام ابزار و امکانات، به طرز احمقانهای پوچ و توخالیاست. سکانس نهایی درگیری مردِتنها با رئیس و دیالوگهایش آنچنان زیباست که باید بارها و بارها مرور شوند. اگر مخاطب صبر کند و تیتراژ نهایی را تا آخر ببیند مانیفستِ جارموش در قالب کلمات هم برایاش عیان میشود.
بعد از تماشای رقصنده در تاریکی به خودم میگفتم «مَرد میخواهد تا این فیلم را برای بار دوم ببیند». دلیلش غمِ وحشتناکی بود که بعد از فیلم یقهی تماشاگر را میگرفت و زمینگیرش میکرد. و این دقیقا همان چیزی بود که مدِنظر فونترییه بوده. موقع دیدن ضدِ مسیح با خودم میگفتم که «مرد میخواهد که فیلم را تا انتها تماشا کند» و دلیل این یکی نشان دادن بیپردهی خشونت و تصاویر جنسی بود. سکانسهایی در فیلم هستند که مخاطب مجبور میشود چشماناش را ببندد و مانیتور را نگاه نکند. مهندسیِ اعجاب برانگیز فونترییه طوریاست که فیلم، آنجا که باید اثرش را روی روان مخاطب میگذارد.
داستان فیلم دربارهی زوجی است که فرزند خردسالشان را بر حسب اتفاقی از دست میدهند بعد از آن باید از این بحران بگذرند و رابطهشان را نجات بدهند اما نتیجهاش کنکاشی میشود در باب استعمار زنان در طول تاریخ، مسیحیت، روابط زن و مرد و روانشناسی. ضدِ مسیح نه تنها به اندازه کافی مشمئزکننده هست بلکه فیلمیست که برای دیدنش باید به اندازه یک دایرهالمعارف اطلاعات داشت اما تمام اینها دلیل نمیشود که این اثر درخشان را از دست داد.
این دقیقا همان چیزی بود که از آلن بعد از چند فیلمِ در مقیاسِ خودش بزرگ انتظار داشتیم. یک شخصیت آشنا و تیپیکال آلنی (با همان طنازیها، با همان غرغرها، با همان هوش بالا و...) یک (چند؟) داستانِ مثلا عشقی را توی منهتنِ برایمان روایت میکند؛ به همان سبک آشنا و دوستداشتنی که انتظار داریم. مثلا چیزی بین آنیهال و منهتن. همان دو فیلمی که جزو درخشانترین آثار این پیرمردِ دوستداشتنیِ نابغه هم هستند. با این تفاوت که این بار آلن به جای خودش از بازیگر دیگری استفاده میکند اما کیست که نفهمد این فیزیکدانِ همهچیدان که در همهچیز ایرادی میبیند و زندگی را سخت میگیرد، همان پرسونای آشناییاست که قبلا خود وودی آلن بارها و بارها بازی کرده.
هر چی جواب بده مثل سایر آثار آلن، علاوه بر لذتی که خود فیلم و شوخیها و خط رواییاش میتواند به مخاطب بدهد، همان دنیای خاص آلن و دیدگاهها و نظریاتش (مانیفستش) را به زیباترین و دلپذیرترین حالت ممکن بیان میکند. حالا کافیاست کمی آلنباز باشید تا حداکثر استفاده را از نشستن پای محضر استاد ببرید و دیدگاههایش را با گوش جان بشنوید، به طنزشان بخندید، حد نهایت لذت را از دیدنشان ببرید، به آنها فکر کنید، تحلیلشان کنید، از دنیا بترسید ولی آن را ادامه بدهید و دست آخر هم نبوغ وودی آلن را تحسین کنید.
بعدنوشت1: عکسها را بعدا اضافه کردم چون سرعت اینترنت بهتر شد.
بعدنوشت2: آلبوم جدید محسن چاووشی که ژاکت نام دارد، در چند روز آینده منتشر میکند. این لینک داونلود دموی آن است. به من یکی که نچسبید. انگار بعد از یه شاخه نیلوفر، یک اثر ضعیفِ دیگر هم به لیست ضعیفهای چاووشی اضافه میشود. نکند که باید کمکم از صدای روزهای تنهاییمان ناامید شویم...
بعدنوشت3: محسن نامجو و کیوسک ترانهی کلاسیک مرغِ سحر را بازخوانی کردهاند. شاهکار نیست ولی حتما باید شنیدش. این لینک داونلود ترانه است.
بعدنوشت4 (جدید): سه اپیزودی را که از فصل آخر سریال لاست تا به حال پخش شده، دیدم. فراتر از انتظار بودند. بعدا بیشتر دربارهشان مینویسم ولی این را داشته باشید که در فصل ششم، نه فلشبک داریم و نه فلشفوروارد، بلکه با یک پدیدهی غریبتر مواجهیم!
گاهی پیش می آید وقتی با یک اثر هنری برخورد می کنم جُدای لذتی که از خود اثر می برم، شیفته ی نوعِ نگاه و نبوغِ خالق اثر هم می شوم و البته نسبت به نبوغش احساس حسادت هم می کنم. فرق ندارد که اثرِ هنری یک شعر از نزار قبّانی باشد یا نمایش نامه ای از بکت یا موزیک ویدئویی از فینچر. برای مثال وقتی داشتم سگدانی تارانتینو را می دیدم پشت سر هم می گفتم این تارانتینوی لعنتی چه طور توانسته هَم چه فیلمی بسازد. یا وقتی Punch Drunk Love (که نمی دانم به فارسی چه ترجمه اش کرده اند) و آدام سندلرِ سرحالش را می دیدم که توسط نابغه ای به اسم پل تامس اندرسون هدایت می شد مدام به خودم می گفتم یک آدم چه قدر می تواند باهوش باشد و ذهنش چقدر توانایی داشته که موفق شده این گونه شاهکار بسازد. توی یک موقعیت های این مدلی، اول تا جایی که می توانم از اثر لذت می برم و بعدش هوش و نبوغ خالقش را می ستایم و البته کمی هم به او حسادت می کنم.
حالا ماجرای من و محسن نامجو هم همین طوری است. بس که آثارش را دوست دارم ناخودآگاه شیفته ی هوش و نبوغش شده ام و بعد به صورت متعصبانه ی وحشتناکی می پرستمش.
دو
پرسونای برگمان را که می دیدم دقیقا همزمان با هر نما توی ذهنم هزار جور تحلیلش می کردم و از هر سکانس یا حتی چیزهای کوچک ترش مثلا نور و جزئیات بگیر تا دیالوگ های پُر مغزی که برگمان برای بازیگرانش نوشته بود، معانی بزرگ و غریبی برداشت می کردم. مثلا به خودم می گفتم این جمله کوتاهی که بی بی اندرسون گفت یا فلان دیزالوِ برگمان می تواند معنی چه و چه بدهد. خلاصه به نظرم آن قدر فیلم بزرگی آمد که راه داشت از هر چیز جزئی اش معانی عمیق و فلسفی دریافت کرد. هر گوشه ی فیلم حرفی بود و برای خودش ایده ی بزرگی داشت.
حالا بعضی موزیک های نامجو هم همین طوری اند. جملات پشت سر هم می آیند و انگار بی معنی هستند (که اتفاقا بی معنی هم هستند! به جایش بیشتر توضیح می دهم). انگار که فقط این آقا برداشته و چند چیز را پشت سر هم ردیف کرده تا ترانه ای بسازد ولی به نظرم باید کمی بیشتر در بحر موزیک فرو رفت. جملات و اشعار را قشنگ تقطیع کرد و هر کدام را برای خودش جداگانه در نظر گرفت و معنی پنهان پشتش را گرفت. نمونه اش موزیک معروف شقایق نورماندی بود که اگر کلیت را کنار بگذاریم پَسِ هر جمله ای که نامجو می گوید دنیایی از مفاهیم هست و می شود فهمید که فکری هم پشت این بوده و همه چیز بی ربط نیست. یا همین موزیکِ جدیدِ هَمّه اش که می شود از هر جمله اش کنایه و نیشتری برداشت کرد.
سه
یک دیدگاهی وجود دارد که دنیا را به پشم هم حساب نمی کند. همه چیز را بی ارزش و جفنگ و بیهوده می بیند و تا جایی که می تواند ان را هجو می کند. همه چیز را به سخره می گیرد و به ریش همه می خندد. در روزگاری که از فرط سخت بودنش همه دارند جان می کَنَند انگار هیچ چیزی جدّی نیست. هر چه که هست مایه خنده می شود. فلان چیز را که مثلا قرن هاست همه پاک و مقدس می دانند در آنی می شکند و به هیچ حساب نمی کند. در ظاهر افرادی که این روش را دنبال می کنند خل وضع و مشنگ هستند ولی در حقیقت این طور نیست. این ها سختی های دنیا را می بینند و به روش خودشان به آن انتقاد وارد می کنند. آن را مسخره می کنند تا شاید به این روش وضع شان بهتر شود. ایده های بزرگ را پَسِ ذهنشان دارند ولی با آن نگاهی که قرن ها به آن شده نمی نگرند. سعی می کنند به روش خودشان به آن ها نزدیک شوند و جوری که فکر می کنند کمتر در این دنیای سخت و خشن آسیب می بینند رفتار می کنند. توی سینما یک هم چه دید گاهی را پُست مدرن می نامند. این عالی جنابان پُست مدرن به قول مجید اسلامی مفاهیم بزرگ را در گیومه قرار می دهند و با هجو همه چیز سعی می کنند دنیای خاص خودشان و سینمای شان را بسازند. سَردَمداران سینمای پُست مدرن هم کسانی مثل برادران کوئن، کوئینتین تارانتینو، جیم جارموش، هال هارتلی و ... هستند.
توی بند دو گفتم موزیک های نامجو بی معنی و آبسورد به نظر می آیند و راستش اگر بخواهیم با روش معمول آن را بسنجیم درست به نظر می رسد. در نگاه اول کلیت کار بی معنی است. همه چیز به هیچ گرفته شده و این اقا دارد با حنجره پرقدرتش اصوات حیوانی و عجیب غریب و بی معنی از خودش در می آورد. ترانه های قدیمی و جملات مقدس را مسخره می کند یا پشت سر هم کلمات بی معنی می بافد و گاهی هم جانب ادب را رعایت نمی کند و از دهانش فحش های آب دار در می اورد. خوب وقتی این طوری بخواهیم به موسیقی نامجو نگاه کنیم نه تنها چیزی برای لذت بردن وجود ندارد بلکه شاید اصوات تولیدی گوش و بعضی وقت ها هم تعصب مان را بخراشد. اما حالا بیاییم با نگاه پُست مدرن ها به موسیقی نامجو گوش بدهیم. انگار چیزهای بیشتری دست گیرمان می شود. این مسخره بازی ها شاید شیوه نقد اوست. دنیایی که همه چیزش از فرط زمختی دارد تحمل ناپذیر می شود باید با روش دیگری به مقابله با آن پرداخت. باید قواعد قدیمی و چیزهایی که دست و پاگیر هستند را کنار گذاشت و جور جدیدتری که به خودمان هم کمتر آسیب وارد شود به دنیا نگاه کرد. نامجو هم در موسیقی اش دقیقا همین روش را دنبال می کند. با دیدی بازتر به همه چیز نگاه می کند. لازم نمی داند که شعر حافظ را که قرن ها فقط به یک روش خوانده می شده و جز تغییراتی که مثلا در مایه ماهور یا دشتی در خواندنش بوجود می آمده تحمل کند و پرده ها را پس و پیش می کند و معجونی در می آورد که نه دشتی است و نه بلوز! یا چیزهای مقدسی را قرار بوده فقط روی طاقچه بماند به روش خودش و با کمی ابتکار به روش دیگری می خواند و البته چوب نوآوری و پیشرو بودنش را هم می خورد.
چهار
چند سوال وجود دارند که به نظرم مطرح کردنشان هیچ ارزشی ندارد. مثلا دلیل دوست داشتن یک نفر و یا این که چرا دیگر دوستم نداری. به نظر من این جور چیزها دلیل نمی خواهد. اگر یک نفری کسی را دوست داشته باشد و عاشقش باشد نباید به دنبال چرایی اش بگردد و سعی کند با منطق عشق را اثبات کند و البته همین طور است دوست نداشتن و بریدن از یک نفر.
توی مسئله هنر هم به نظرم هم چه چیزهایی وجود دارد. مثلا یک نفر از فیلمی خوشش می آید و برایش هیچ دلیلی ندارد و اتفاقا به نظر دیگران فیلم بدی هم به نظر می رسد. ولی خوب این طرف، فیلم را دوست داشته و این به سلیقه اش و خیلی چیزهای دیگر برمی گردد. من هم آمدم و توی سه بند بالا سعی کردم دلایلم را برای دوست داشتن موسیقی نامجو توضیح بدهم. در بند اول گفتم که این آقا نابغه است و در بند دوم گفتم که توی جملاتش معنی هست و توی بند سوم هم گفتم می شود حتی به شیوه ای جفنگانه به موسیقی اش گوش داد و انتظار معنا و مفهوم را نداشت و از آن لذت برد ولی همان طور که گفتم دوست داشتن موسیقی نامجو و یا کُلا هر نوع هنر نیاز به دلیل و منطق آن چنانی ندارد. اگر کسی موزیک نامجو را دوست دارد، خوب آن را دوست دارد و نیازی نیست ذهنش را با منطق درگیر کند و همین که از شنیدنش شاد شود و لذت ببرد کافی است و ...
پنج
صبر کردم تا مُدّتی از بیرون آمدن آلبومِ جدیدِ نامجو بگذرد تا احیانا جوگیرانه درباره اش نظر ندهم ولی توی همین مدّتی که آلبوم درآمده هزاران بار به آن گوش داده ام و راستش هر بار بیشتر شیفته ی موسیقی و نبوغ و نوآوری نامجو شده ام. این جاست که مجبور می شوم بگویم:
مُحسن نامجو لعنتی! تو حَنجره یِ نسلِ مَنی!
پی نوشت: ما را هم به همان لذّتِ آخّ!
بیهوده است ایستادگی،
بیهوده است اعتراض،
در برابر عشق تو.
من و تمامی شعرهایم
پاره ای از تندیسی هستیم
که با سرانگشتان تو شکل گرفته است.
چه غریب است این:
در میان زنان هستم
و تنها تو را می بینم.
***
با عشق تو در آستانه ناپیدایی ایستادم
آب دریاها سرریز کردند
اشک بر چشمان چیره شد
و نشان زخم خنجر
بر پوست غالب آمد.
***
به عاشقان گوش می سپردم
از آرزوهایشان سخن می گفتم
و می خندیدم
اما چون به هتل باز می آمدم
و قهوه ام را به تنهایی سرمی کشیدم
در می یافتم که چگونه خنجر دردناک
در گوشتم فرو رفته
و سرِ باز آمدن ندارد.
***
اگر مردی
تو را بیش از من دوست دارد
مرا به سوی او ببر
تا نخست او را بستایم
برای پایداریش
و سپس، او را بکشم.