۲۸ تیر ۱۳۸۹

عشق هم چیز باشکوهی‌ست...

هستند جاهایی در زندگی که باید در آن‌ها نشست و با آرامش به رازهای شخصی فکر کرد. همان‌ها که دل‌مان نمی‌خواهد به دیگران بگوییم و دوست داریم تا ابد برای خودمان باشند. دوست داریم از این‌که شخصی هستند لذت ببریم. دوست داریم با مرور کردن‌شان به یاد خاطرات خوش بیافتیم. همان‌هایی که مثلا بین تو و دوستی است که او هم به اندازه‌ی تو از محفوظ نگه‌ داشتنش لذت می‌برد. مثل قراری که با هم در گذشته‌ای دور گذاشته‌اید. که مثلا هم‌دیگر را جایی پنهانی به دور از چشم دیگران دیده‌اید و دست در دست هم در مکانی غریب راه رفته‌اید و دنیا را به هیچ حساب نکرده‌اید. انگار که مثلا در شهرِ غریبی، با آدم‌هایی هستید که حتی زبان‌تان را هم نمی‌فهمند. به‌همراه دوست‌تان در این شهر غریب می‌چرخید و از آزادی‌تان لذت می‌برید. مثلا روی چمن دراز می‌کشید و غلت می‌زنید. با صدای بلند قهقهه می‌زنید. خسته هم که می‌شوید روی نیمکتی، در پارکی می‌نشینید و دستان هم را نوازش می‌کنید و احیانا بوسه‌ای از هم می‌گیرید. در آن لحظه‌ای که هستید از خودتان، همراهتان و زندگی‌تان لذت می‌برید. نسبت به همه‌چیزِ شرایط‌تان انگار آگاهید. و همین حس مطمئن بودن و آگاهی داشتن باعث می‌شود که خستگی را نفهمید. حرف بزنید و حرف بزنید. راه بروید و راه بروید و باز هم خسته نشوید و بیش‌تر بخواهید.
اما به جایی می‌رسید که می‌فهمید این خوشی‌ها زمان‌شان رو به اتمام است. دنیا که قرار نیست برای شما تعطیل بشود. پس سعی می‌کنید ساعات پایانی را به بهترین نحو بگذرانید و بهتر و بیش‌تر لذت ببرید. این را هم می‌دانید که تا دفعه‌ی بعد، زمان زیادی مانده که حتی دقیق نمی‌دانیدش. سعی می‌کنید برنامه‌ای بچینید تا دوباره هم‌دیگر را ببینید که مثلا شش (یا هشت؟) ماه بعد باشد و در اوج آگاهی و محبت با هم خداحافاظی می‌کنید و می‌روید. در این مدتِ مانده تا ملاقات بعدی داستان‌تان را به هیچ‌کس نمی‌گویید. از پنهان کردن رازتان لذت می‌برید و هیجان بی‌حصرش را تجربه می‌کنید. اما روزی می‌رسد که می‌فهمید جوان و خام بوده‌اید. کم تجربه بوده‌اید و فرصت دوباره لذت بردن و دیدن معشوقه را از خودتان گرفته‌اید. همه‌چیز از دست رفته و روزگار بازی‌تان داده. ناراحت می‌شوید و به همان روزگار می‌چسبید. غرق در روزمرگی می‌شوید. سعی می‌کنید از زندگی لذت ببرید اما دل خوشی‌ای برای‌تان نمانده. جایی و زمانی دست و پا می‌کنید تا بنویسید. اوایل کم‌کم می‌نویسید، بعدتر اما، می‌شود کتابی و می‌بینید هرچه که در این مدت نوشته‌اید به خاطر نیرویی بوده که آن روز به خصوص و آن لذت‌ ناب به شما داده. می‌نویسید، به امید این‌که شاید، آن‌چه را که نوشته‌اید، بخواند. نوشته‌هایی عمومی هم‌چون نامه‌های عاشقانه برای مخاطبی خاص. و البته هم می‌دانید که بعید است اما امید دارید و می‌نویسید و جوری که انتظارش را ندارید پیدای‌اش می‌کنید.
و چه‌خوب که پیدای‌اش می‌کنید ولی مدت‌ها از آخرین دیدارتان گذشته، و دیگر هیچ‌کدام‌تان، آن جوان خام گذشته نیستید. زندگی ناملایماتش را به هردوی‌تان نشان داده و روح‌تان را خراش داده. اما این‌ها که دلیل نمی‌شود. با وجود تمام دوری‌ها، با وجود سختی‌های روزگار، هنوز هم می‌شود به آینده امیدوار بود. می‌شود دوباره، در شهر عشاق، قدم زد. خندید. عصبانیت فروخورده را بیرون داد. حرف زد. سوار قایق شد و دوباره عشق را که همان لذت روزمرگی است کشف کرد. و این‌گونه است که می‌گویند: «عشق هم چیز با شکوهی است...».
و محظوظ شدن از متنِ زندگی، چیزی جز همین‌ها نیست. چیزهایی به غایت شخصی و معمولی که خاطراتی شیرین می‌شوند و دیگران هم دل‌شان می‌خواهند تا بدانندشان. تا در لذتش سهیم بشوند و رازش را مخفی نگه دارند و از ساده بودنش مست شوند...


پیش از طلوع و پیش از غروب. ساخته‌ی ریچارد لینکلیتر و با زندگی ایتن هاوک و ژولی دلپی.

۱۶ خرداد ۱۳۸۹

چند پرده از چیزی که به اشتباه زندگی‌اش می‌نامیم

پرده‌ی اول: کیشلوفسکی؛ مترجم احساس
چند روز قبل برای چندمین بار و بعد از مدت‌ها به سراغ کیشلوفسکی فقید رفتم و فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق را از او دیدم. تصاویر حتی برای چندمین بار و بعد از گذشت بیش از دو دهه از ساخت، هنوز گیرا و شاعرانه هستند. دیدن عشق پسری نوجوان به زنی که ده سال از او بزرگ‌تر است، با وجود غریب بودن‌اش به شدت دل‌نشین و واقعی از آب درآمده. نکته‌ی جالب این بود که روز بعد از دیدن فیلم به طور اتفاقی از شبکه‌ی چهار مستندی درباره‌ی کیشلوفسکی پخش شد و با وجود این‌که فقط توانستم چند دقیقه‌ی آخرش را تماشا کنم، ذهن و روحم را به فضای سه‌رنگ‌اش، به خصوص سفید برد. با همان نوای جادویی زبیگنیف پرایزنر.
فریم زیر از فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق گرفته شده. جایی که پسرک نوجوان به خاطر اجابت دعوت‌اش از سوی زن، با سبدی پر از بطری‌های شیر به رقص آمده. رقصی این‌چنین میانه‌ی میدانم آرزوست...


پرده‌ی دوم: فوتبال و دیگر هیچ
این روزها خبر مصدوم شدن ریو فردیناند یا نتیجه‌ی بازی دوستانه‌ی برزیل و زیمباوه برای‌ام از هر اتفاق و خبری مهم‌تر شده و تنها دلیل‌اش این است که فقط چند روز تا ضیافت بزرگ باقی مانده. خوش‌بختانه این دوره دیگر خبری از تیم ملی ایران در جام‌جهانی نیست و می‌شود با خیال راحت نشست و بدون استرس‌های ناشی از میهن‌پرستی برای ستارگان واقعی دنیای فوتبال هورا کشید. این‌بار حتی می‌شود برای وین روونی که همیشه‌ی خدا از او نفرت داشته‌ام دعا کرد تا بتواند با گل‌زنی‌های‌اش، تیم محبوبم یعنی انگلستان را به دورهای پایانی جام و حتی قهرمانی برساند. آیا لذتی بالاتر از نشستن زیر خنکای کولر و لَم‌دادن و به مسابقات فوتبال نگاه کردن، آن‌هم در شرایطی که یک پارچ شربت آب‌لیمو با یخ، که نه ترش است و نه شیرین در دست‌رس است، وجود دارد؟ گیرم امتحانات پایان‌ترم دانشگاه و درس‌های نخوانده هم روی سر خراب شده باشند.
راستی شما دل‌تان برای کدام تیم می‌تپد؟

پرده‌ی سوم: لذت کتاب‌خواندن
حالا می‌شود سر را بالا گرفت و بر ادبیات داستانی کشورمان درود فرستاد. در همین چند روز اخیر کتاب‌های شبِ ممکن، تهران در بعد از ظهر و یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم را خوانده‌ام. شبِ ممکن با روایت فرمی جذاب و خود متناقض‌اش که مرتبا فرضیات خواننده را به بازی می‌گیرد، نمونه‌ی یک رمان خوب ایرانی است. رمانی که هر فصل‌اش یک راوی دارد که فصول قبل را نقض می‌کند جوری که از فصل سوم بعد خواننده دیگر به هیچ چیز اعتماد نمی‌کند و با وجود این، مرتب از نویسنده رودست می‌خورد. تهران در بعد از ظهر هم مجموعه داستان جدید مصطفی مستور است که به سبک آشنای‌اش برای خوانندگان عیش و نوشی همراه با «فرو رفتن در چاه» فراهم می‌کند. چند داستان این مجموعه به نظرم بیش از حد معمول ناب هستند. و در نهایت یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم، که داستانی‌ست جذاب که هر فصل‌اش یک راوی دارد و با جزئی‌پردازی‌های خاص‌ و پوست‌کندن ذهنی هر شخصیت، اثری خواندنی پدید آورده. هرچند پایان داستان خوش است و ممکن است به مذاق بعضی از دوستان خوش نیاید!

پرده‌ی چهارم: «لاست»؛ دایره‌ای به محیط هیچ
بعد از شش سیزن، بالاخره سریال لاست هم به پایان رسید. آن هم با پایانی غافل‌گیر کننده! هرچند از وقتی که لاست وارد بازی‌های متافیزیکی شد و داستان‌اش جنبه‌های ساینس-فیکشن پیدا کرد، جذابیت‌اش برای شخص من کاهش یافت ولی آن‌چه در سه فصل اول‌اش دیده بودم یعنی معرفی فوق‌العاده‌ی کاراکترها و فرم گیج‌کننده‌ی روایت با فلش‌بک‌ها و فلش‌فورواردهای اعجاب برانگیز و مثلث عشقی جک، کیت و ساویر‌، آن‌قدر محشر بود که برای دیدن فصل‌های بعدی ترغیب شوم و دیوانه‌وار به سراغ‌شان بروم. حالا با تمام شدن سریال می‌شود از آن فاصله گرفت و بهتر به آن نقد وارد کرد؛ هرچند که این‌روزها، روزهای فوتبالی است و فرصتی برای نقد سریال لاست نیست!

پرده‌ی پنجم: «نافه»؛ مجله‌ای برای بیش‌تر خواندن
شماره‌ی اول سری جدید دوماه‌نامه‌ی نافه منتشر شده که مطالب به شدت جذابی برای خواندن دارد. از جمله پرونده‌ای درباره‌ی شاترآیلند استاد اسکورسیزی کبیر که پایین‌تر از حد انتظارم بود. اتفاقا در همین پرونده به بهترین نحو ایرادات فیلم اسکورسیزی بیان شده (به خصوص در مقاله‌ی دیوید بوردول) که به نظرم خواندن‌اش برای هر کسی که فیلم را دیده، خواه خوش‌اش آمده خواه نه، واجب است. اما شاه‌مطلب این شماره‌ی نافه، مصاحبه‌ی نسبتا مفصل و به شدت خواندنیِ امید روحانی با عباس کیارستمی‌ است. مصاحبه‌ای که علاوه بر آشنا شدن با فیلم جدید استاد، یعنی رونوشت به‌جای اصل، دریچه‌ی جدیدی برای وارد شدن به ذهنیات و روحیات کیارستمی فراهم می‌کند. پاسخ استاد کیارستمی به سوال امید روحانی را بخوانید تا بهتر منظورم را متوجه شوید:

روحانی: حالا واقع رابطه یک زن و مرد برای تو همین‌قدر محتوم است؟ هیچ راه نجات و رهایی نیست؟ همین‌قدر آنتونیونی‌وار؟
کیارستمی: سعدی می‌گوید: «جرم شیرین‌دهنان نیست که خون می‌ریزند/ جرم صاحب نظران است که دل می‌بازند». ببین چقدر ابسورد است. راهی وجود ندارد. تفاهم بین دو نفر معنی ندارد. در ضمن تلخ نیست. جلوی زبانم را می‌گیرم وگرنه از این هم بدتر است. محتوم است.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

گردهم‌آيي چند آدم مورد دار در ناکجاآبادي برفي!

براي خودشان دنيايي دارند. يکي‌شان سابق بر اين پهلواني بوده که وقت معرکه‌گيري، دلش براي دختري از بين تماشاگران لرزيده و ماشيني را که بلند کرده، روي خودش انداخته و عليل شده. آن ديگري براي دختري که فقط يک‌بار ديده‌اش، توسط يک‌ پست‌چي دماغ دراز نامه مي‌فرستد و به نوعي وردست همان پهلوان عليل، در پمپ‌بنزيني در ناکجاآباد است که البته هم، مرتب از پهلوان عليل‌شده کتک مي‌خورد. سومي‌شان همان پست‌چي دماغ‌دراز است. نامه‌ها را مي‌گيرد تا به معشوقه‌ي دومي برساند اما خودش عاشقش مي‌شود. براي اين‌که بيشتر بدانيد بايد خدمت‌تان عرض کنم پهلوان داستان ما، پنهاني، عاشق جسد زني مي‌شود که با ماشينش در زير برف‌ها گير کرده. به خاطر همين، پهلوان قصه‌ي ما، مرتب اخبار هواشناسي را پي‌گيري مي‌کند که بفهمد تا چه‌وقت و کِي برف مي‌بارد که احيانا راز مگوي‌اش فاش نشود. آن وسط‌ها، پيرمردِ ترياکي نعش‌کشي هم هست که رفيق پهلوان‌مان محسوب مي‌شود و با ماشين لکنته‌اش، جسدها را از کوره‌دهات‌هايي که به خاطر برف و بوران ارتباطي با جهان اطراف‌شان ندارند به شهر مي‌برد و پولي به جيب مي‌زند. علاوه بر اين‌ها، پست‌چي دماغ‌دراز که بعد از مدت‌ها از طرف اداره، موتورسيکلت قراضه‌اي گرفته، دچار مشکل پروستات و مثانه است و بايد مرتب ادرار کند و همين‌طور برادر عقب افتاده‌اي دارد که مجبور است مدام با خودش اين طرف و آن طرف ببردش و پدرِ پنبه‌زني، که فقط در حال غُر زدن است ...

ـــــــــــــــــــــــ

تمام اين آدم‌هاي ناجور و مورد دار که در ناکجاآبادي برفي براي خودشان مي‌چرخند توي چند کيلو خرما براي مراسم تدفين يک‌جا جمع شده‌اند و نتيجه‌اش فيلمي شده که ارزش ديدن را دارد. فقط اين را درنظر بگيريد که نقش همان پست‌چي دماغ‌دراز را محسن نامجو بازي مي‌کند که البته بازي محشر نامجو، فقط يکي از بي‌شمار نکات مثبت فيلم است. ديدن آدم‌هايي که علي‌رغم ناجور بودن‌شان، دردها و مشکلاتي به شدت انساني دارند، براي هر تماشاگري هم‌دلي‌برانگيز است. سامان سالور -کارگردان فيلم- جهاني به‌غايت باورپذير ساخته که اگر اِلِمان‌هاي‌اش را جدا درنظر بگيريم، هيچ‌کدام‌شان به ديگري مربوط نيست اما آن‌چه که مخلوطي از اين موقعيت‌هاي عجيب و ابسورد است، فيلمي شده که علاوه بر خنداندن، ذهن و روح مخاطب را هم همراه خودش به همان ناکجاآباد برفي مي‌برد. براي خودتان مي‌گويم: لطفا چند کيلو خرما براي مراسم تدفين را از دست ندهيد!

پي‌نوشت: حالا که بحث دنياي ابسورد و محسن نامجو شد، براي‌تان ويوئويي از نامجو گذاشته‌ام که ببنيد اين دماغ‌گنده‌ي مشهدي چه‌طور مي‌تواند مقدس‌ترين چيزها را هجو کند و به سخره بگيرد. «صنم/معشوقه» که هميشه در ادبيات ايراني جاي‌گاه والايي داشته و حتي جفاي‌اش هم براي عاشق، شيرين بوده، در اين ويدئو هجو مي‌شود. جفاي معشوقه و رنجش که هميشه پابرجاست، اما مي‌شود براي کم کردن اين درد، ذره‌اي با آن شوخي کرد و به آن نقد وارد کرد. اين‌طوري مي‌شود که دنيا، کمي، فقط کمي قابل تحمل‌تر مي‌شود. و البته براي همين بود که من پيش‌تر گفتم «تو حنجره‌ي روزگار مايي». چون اعتقاد دارم اين روش که بياييم دنيا و مشکلاتش را مسخره کنيم و به نقد بکشيم و مثل قديم با آن برخورد نکنيم، تنها راه رستگاري در روزگار سختي‌ست که در آن زندگي مي‌کنيم.
علاوه بر ويدئوي نامجو، موزيکي از عبدي بهروان‌فر هم براي داونلود گذاشته‌ام که او اين‌جا «غم» را هجو مي‌کند و انصافا استادانه هم هجوش مي‌کند. حتما ويدئوي نامجو و موزيک عبدي را ببينيد و بشنويد که جداي تمام اين فلسفه‌بازي‌هاي بي‌خود، بسيار لذت‌بخش هستند و موجب انبساط خاطر هم مي‌شوند.

براي داونلود ويدئوي «صنما، جفا رها کن» از مُحسن نامجو / حجم تقريبي هشت و نيم مگابايت به فرمت FLV
براي داونلود موزيک «غَمُم غم» از عبدي بهروان‌فر / حجم تقريبي دو مگابايت به فرمت MP3

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

عاشقی بود که صبح‌گاه دیر به مسافرخانه آمده بود...

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو
به دریا بریزم

دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.


احمدرضا احمدی


پی‌نوشت: تیتر این پُست، عنوان یکی از کتاب‌های احمدرضا احمدی- آقای اردی‌بهشت- است.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

نام کوچک: مسعود

به نظرم باید جوری می‌بود که آدم‌ها می‌توانستند اسم‌شان را خودشان انتخاب کنند. یعنی همان چند سال اول زندگی که طفل نوپا عقل درست و حسابی ندارد با یک اسمی –مثلا نام خانوداگی‌اش یا ...- صدای‌اش کنند و بعد که بزرگتر شد و عقلش رسید مطابق میل، اسمی برای خودش انتخاب کند. تا جایی که یادم می‌آید من هم از بچه‌گی با اسمم مشکل داشتم. اوایل دلیلش را نمی‌دانستم ولی می‌دانستم از آن خوشم نمی‌آمد. کلاس اول یا دوم دبستان –که پدرم برای‌ام داستان‌های شاهنامه را تعریف می‌کرد- با سهراب آشنا شدم و از همان وقت بود که دوست داشتم، سهراب صدای‌ام کنند. اما از طرفی نمی‌خواستم مثل آن‌هایی بشوم که در شناسنامه‌شان یک اسم دارند و در مدرسه با آن صدای‌اش می‌کنند و در خانه با اسمِ دیگری. البته هم با وجود نارضایتی‌ام چیزی بروز نمی‌دادم. گذشت و رسید به دوران نوجوانی. زمانی که مثلا در سن رشد بودم. خوش‌بختانه یا متاسفانه از همان زمان‌ها این لاغر بودن فعلی‌ام به نوعی در ذات من نهادینه شد و فهمیدم که این هیکل نحیف هیچ تناسبی با سهراب که باید چهارشانه و تنومند باشد ندارد پس سعی کردم این اسم را فراموش کنم. در همین ایام بود که نمی‌دانم از کجا فرهاد کم‌کم وارد ذهنم شد و ته‌نشین هم شد. یعنی جوری شد که حاضر بودم خیلی چیزها برای این‌که فرهاد بشوم بدهم که خب البته نمی‌شد. برای همین یک جورهایی به آن‌هایی که اسم‌شان فرهاد بود حسادت می‌کردم. دوران دبیرستان یک هم‌کلاسی داشتم که از نظر قد و هیکل در مدرسه‌مان تک بود و از بدِ روزگار اسمش هم فرهاد بود. یک روزی بالاخره دلم را به دریا زدم و به او گفتم که تو به جای فرهاد می‌بایست اسمت سهراب می‌بود. بنده خدا چیزی از حرف‌های‌ام را نفهمید و با دهانی باز نگاهم کرد.
گذشت و گذشت و من تقریبا با این قضیه کنار آمدم. چند سال بعدترش شرایطی پیش آمد که یک نفر پیدا شد که آدم خاصی بود. یعنی برای من خاص بود. آن اوایل مثل بعضی ازدختر-پسرها، روی‌مان نمی‌شد هم‌دیگر را به اسم کوچک صدا کنیم. یعنی یک شرم زیبایی داشتیم. بعدها که با هم صمیمی‌تر شدیم مرا به اسم کوچکم صدا می‌کرد و تازه آن وقت بود که فهمیدم نام کوچکم چه‌قدر می‌تواند زیبا باشد. متوجه شدم که زیبایی اسمم چند برابر هم می‌شود اگر با صدای‌ شیرین‌اش و از میان زیباترین لب‌های دنیا تلفظ شود. حتی فهمیدم که اگر او اسمم را بنویسد، حتی آن حرف «عین» مزخرف میانی هم زیبا می‌شود. خلاصه این‌جور بود که کم‌کم به نام کوچکم علاقه پیدا کردم و ...

پی‌نوشت1: در این بیست و چند سال زندگی‌ام، رفیق صمیمی کم داشته‌ام. یعنی شاید تعدادشان از تعداد انگشتان یک دست هم کم‌تر باشد اما بین همین‌ها، فقط یک نفرشان بوده که به خاطرش گریه کرده‌ام (یک شرایطی سختی برای‌اش پیش آمد و به‌شدت برای‌اش نگران بودم). این رفیق گرامی، برای‌ام بدجور عزیز است و فکر می‌کنم رفاقت‌مان یک‌جورهایی شبیه رفاقت بوچ‌کسِدی و ساندنس کید است. این دوست ما جزو معدود کسانی‌ست که می‌تواند خوب فکر بکند و قدرت تحلیلش مثال‌زدنی‌ست. علاوه بر آن، صریح‌اللهجه هم هست و قلم روانی هم دارد. رفیق عزیز، همین تازگی‌ها شروع به نوشتن در فضای مجازی هم کرده و برای خودش وبلاگی دست و پا کرده. می‌خواستم این‌جا همه‌ی دوستان را به خواندن مطالبش تشویق کنم. [لینک وبلاگ رفیق گرامی‌مان]
پی‌نوشت2: نمی‌دانم چرا ولی این پست خیلی شخصی شده!
پی‌نوشت3: ژان‌لوک گدار فیلمی با عنوان نام کوچک: کارمن دارد که برای انتخاب تیتر این پست گوشه‌چشمی به آن هم داشته‌ام.

دو قضیه از یک داستان

خوبی وَهم و خیال این است که می‌شود هر جور که میل‌ات می‌کشد و دلت می‌خواهد به پرواز دربیاید و برای‌اش هیچ حد و حصری نیست...

شکل اول قضیه

دل‌ام می‌خواست در دهه‌ی هفتاد میلادی، در نیویورک می‌بودم. با مارتین اسکورسیزی جوان و وودی آلنی که هنوز موهای‌اش سفید نشده بودند، نشست و برخاست می‌کردم. به مارتین می‌گفتم که من خودم را در شخصیت تراویس بیکل راننده تاکسی‌ات دوباره پیدا کرده‌ام. به او می‌گفتم تراویسِ تو هم به اندازه ی من تنهاست...

با آلن در پیاده‌روهای منهتن قدم می‌زدم و با او درباره‌ی عشق و مرگ بحث می‌کردم و وقتی که آنی هال‌اش را می‌ساخت به او احسنت می‌گفتم و از او به خاطر این‌که آن مونولوگِ جادوییِ «همه‌مون به تخم‌مرغ‌هاش نیاز داریم» را در انتهای فیلم‌اش گنجانده، تشکر می‌کردم. تشویق‌اش می‌کردم تا خودش، دوباره اجرای‌اش کن، سَم را که نمایش‌نامه‌اش را نوشته، به فیلم تبدیل کند و...
به کنسرت‌های پینک فلوید می‌رفتم و صفحه‌های رولینگ‌استون را گوش می‌دادم. داستان‌های‌ام را در نیویورکر منتشر می‌کردم و در کافه‌های خیابان چهل و دوم غربی با دوستان‌ام، که همه دانش‌جو‌های دانشگاه نیویورک هستند قهوه می‌خوردم و سیگار می‌کشیدم و راجع به نیچه و نقاشی‌های اندی وارهول حرف می‌زدم. شب‌ها هم با معشوقه‌ام در رستوران‌های لوکس شام می‌خوردم و شامپاین می‌نوشیدم...
از آن عینک‌های کائوچویی بزرگ روی چشمان‌ام می‌گذاشتم. ریش‌های‌ام را به مدل روز، آن‌جور مرتب می‌کردم که فقط قسمت کناری گونه‌های‌ام را بپوشانند (ریش ستاری) و موهای‌ام را بلند و نامرتب می‌گذاشتم. از همان شلوارهای پاچه‌گشاد (بیتلی) می‌پوشیدم و یک کتِ خاکستریِ چهارخانه‌یِ تنگ تن‌ام می‌کردم و روی پل بروکلین قدم می‌زدم و مردم را تماشا می‌کردم...

شکل دوم قضیه

الف) ترانه‌ی Sacrifice التون جان را خیلی دوست دارم. از همان موزیک‌هایی است که به دل‌ام می‌نشیند و از دنیای لعنتی جدای‌ام می‌کند. دقیقا منطبق با امواج حسی‌ام است و در آن‌ها رزونانس دل‌پذیری به‌وجود می‌آورد. احساسات دوست‌داشتنی را در من زنده می‌کند و دوباره دنیا را به رنگ محبوبم، آبی در می‌آورد...

برای داونلود Sacrifice

ب) آلن جکسِن (که هیچ نسبتی با مایکل جکسِن و خانواده‌ی شلوغ‌اش ندارد) از آن خواننده‌های سبک کانتری است که محشر می‌خواند. جنس کانتری‌اش مثلا با جانی کَش و خیلی‌های دیگر فرق می‌کند. بین موزیک‌بازهای وطنی هم به نسبت خیلی‌های دیگر، کمتر شناخته شده است. ترانه‌‌ای به اسم I Steel Love You دارد که فوق‌العاده است. جزو همان‌هایی است که خیال‌انگیز هستند و به دنیایی از خاطرات و ملایمات و ناملایمات می‌بَرَدَم. دوباره زنده‌ام می‌کند و در انتهای‌اش، مرگ را به من تقدیم می‌کند...


پی‌نوشت1: جایی خواندم، وقتی آدم‌ها حرف‌های نگفته‌شان از آن‌چه که می‌گویند بیش‌تر می‌شود جمله‌های‌شان را تمام نمی‌کنند و با "..." به انتها می‌بَرَندِشان...

۲۹ فروردین ۱۳۸۹

گم‌شده‌ی ازلی ابدی


شمال خوزستان- هفته‌ی دوم بهار 89 خورشیدی

عکس‌نوشت: به عکس نگاه کنید. به عمق عکس نگاه کنید. خوب هم نگاه کنید. آرامش نهفته در آن را می‌بینید؟ در تمام عمرم به دنبال همین آرامش بوده‌ام، هستم و مطمئنا خواهم بود... این عکس را در حالتی گرفتم که از بوی بهار و آرامش موجود در آن مستِ مست بودم. بهاری که دیگر شور و حال ندارد و آرامشی که نیست و باید به دنبال‌اش...

‌پی‌نوشت: داستان کوتاهی نوشته‌ام که در آدم‌برفی‌ها منتشر شده (لینک داستان). با وجود این‌که می‌دانم خواندن داستان حتی اگر کوتاه هم باشد از طریق مانیتور لطفی ندارد و ممکن است چشم‌ها را هم اذیت کند، خواندن‌اش را پیش‌نهاد می‌دهم چون به نظرات ارزش‌مندتان نیازمندم...

۲۱ فروردین ۱۳۸۹

آوازهایی از طبقه‌ی دوم

حالا که چند وقتی از مراسم اسکار و اهدای جوایزش گذشته، می‌شود با دید بازتری به ماجرا نگاه کرد و تعصب‌ها را کنار گذاشت و به تعبیر و تفسیرهای دقیق‌تری رسید. حتما مطلع‌اید که رقابت اصلی بین دو فیلم اَواتار و The Hurt Locker بود که در نهایت تقریبا تمام جوایز اصلی به The Hurt Locker رسید. از پیش از اهدای جوایز بین منتقدان و طرفداران دو فیلم، جنگ و جَدل‌های قلمی زیادی درگرفت، جوری که می‌شد حتی آن‌ها را با جدال تاریخی و معروف بین طرفداران چارلی چاپلین و باستر کیتون یک‌سان دانست. طرفداران اَواتار روی این نکته تاکید می‌کردند که جیمز کامرون، کارگردان فیلم توانسته مرزهای جدیدی برای سینما تعریف کند و نوآوری‌های تکنیکی‌اش در آن حد بوده که مستحق دریافت اسکار بهترین فیلم باشد. از طرف دیگر طرفداران The Hurt Locker معتقد بودند که فیلم کم‌خرج و مستقل کاترین بیگلو (یا با تلفظ درست‌ترش بیگِه‌لو) با مضمون ضدجنگ‌اش، بسیار بیش‌تر از اَواتار، که با هزینه‌ی زیاد ساخته شده و فیلم‌نامه‌اش هم چفت و بست محکمی ندارد، شایسته‌ی اسکار است.
بحث‌ها و حرف‌هایی که طرف‌داران The Hurt Locker می‌زنند درست به نظر می‌آید. این فیلم در زمره‌ی سینمای مستقل جای می‌گیرد پس چه بهتر که فیلمی کم‌خرج برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شود و رقیبی را که جزو سینمای بدنه‌ی هالیوود قرار می‌گیرد به در کند. این مسئله در نهایت باعث می‌شود که آثار پر زرق و برق هالیوودی که تکیه‌ی اصلی‌شان به جلوه‌های ویژه‌شان است و در خیلی از موارد فیلم‌نامه‌های ضعیفی هم دارند، در حاشیه قرار بگیرند و سلیقه‌ی سینمایی مردم بالاتر برود. که البته هیچ شکی در درستی این ادعا نیست.

اما این وسط، در مقایسه‌ی این دو فیلم، یک نکته‌ی ظریف و کمتر دیده شده هم وجود دارد. شاید در نگاه اول این طور به نظر بیاید که اَواتار مربوط به بدنه‌ی اصلی سینماست و درنهایت ترویج‌دهنده‌ی همان افکار سرمایه‌داری جهان غرب و در تایید آن‌هاست و از طرف دیگر The Hurt Locker چون بدون حاشیه و با سرمایه‌ی اندکی ساخته شده و انگار جنگ را هم نفی می‌کند، در مقابل ایده‌ی اصلی اَواتار قرار گرفته و به اصطلاح یک فیلم دستِ چپی و ضدآمریکایی است. اما اگر دقیق‌تر به مضامین دو فیلم دقت کنیم شاید به نتیجه‌ای عکس آن‌چه که گفته شد برسیم. The Hurt Locker با وجود این‌که به نظر می‌رسد جنگ عراق را زیر سوال می‌برد و خنثی‌کنندگان بمبی را نشان می‌دهد که دوست دارند به خانه‌های‌شان برگردند، درنهایت تبلیغی تام و تمام برای ارتش آمریکاست. مخاطب با سربازان آمریکایی همراه می‌شود و از دید آن‌ها به جنگ نگاه می‌کند. قدرت و مهارت‌شان را می‌بیند و شاید حتی در دل تحسین‌شان هم بکند. حالا درست که حتی مدتی از فیلم، صرف بدگویی راجع به جنگ شده، اما در آخر، قهرمان فیلم را جوری نشان می‌دهد که با افتخار، دوباره به عراق برگشته و می‌خواهد به میهن‌اش خدمت کند. و این چیزی جز تبلیغ ایده‌های آمریکایی نیست؛ مسئله‌ای که شاید در لایه‌های اول به چشم نیاید.
اما نکته‌ی جالب در مورد اَواتار، همین شیوه‌ی اشتباه در نقدش است. عده‌ی زیادی به این خاطر تحویل‌اش نگرفتند که این فیلمِ پرخرج، ضد ارزش‌های چپ قرار می‌گیرد و به خاطر پول‌های خرج‌شده در آن، طرفدار نظام سرمایه‌داری (بخوانید آمریکا) است. در شرایطی که اگر به مضمون فیلم دقت بیش‌تری شود، می‌توان متوجه شد، این اَواتار است که سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی آمریکایی را زیر سوال برده و درنهایت ارتش آمریکا را عده‌ای شکست‌خورده و توده‌ی مردم را در مقابل تمام جهان سرمایه‌داری (باز هم بخوانید آمریکا) پیروز نشان می‌دهد. پس می‌شود به این نتیجه رسید که The Hurt Locker دقیقا برای چیزی تحسین می‌شده، که در واقع آن نبوده و اَواتار به خاطر مسئله‌ای زیر سوال می‌رفته که درواقع خودش هم در رَد آن مسئله کوشیده است.

و چند قضیه‌ی دیگر

قضیه‌ی اول: ایده‌ی اصلی آن‌چه که خواندید مربوط به اسلاوی ژیژک، متفکر نام‌دار اروپایی است.
قضیه‌ی دوم: به نظر من ارزش اصلی اَواتار نه در مضمون ضدجنگ و بحث‌های زیست محیطی وعرفان شرقی‌اش‌ قرار دارد و نه در جابه‌جا کردن مرزهای تکنیکی و جلوه‌های ویژه‌ی استثنایی‌اش. ارزش‌مندترین چیزی که باید به خاطر آن اَواتار را ستود، جرئت دادن به آدمی در به پرواز درآوردن و قدرت دادن به خیال‌اش است. دادن اعتماد به نفس برای انجام کارهای نشدنی و ...
قضیه‌ی سوم: شاید «مهلکه» یا «هچل» در مقابل ترجمه‌هایی هم‌چون «قفسه‌ی‌ رنج» و «گنجه‌ی درد» و «ضامن» و ... درست‌تر باشند ولی هیچ‌کدام، آن چه را که باید به صورت تمام و کمال منتقل نمی‌کنند پس به این خاطر از همان نام اصلی فیلم یعنی «The Hurt Locker» استفاده کردم.
قضیه‌ی چهارم: عکس بالا مربوط به شب مراسم اسکار و پیش از اهدای جوایز است. کاترین بیگلو و جیمز کامرون که زمانی زن و شوهر بوده‌اند در حال خوش و بش کردن با هم هستند. جیمز کامرون انگار که می‌دانسته قرار است جایزه‌های اصلی را به همسر سابق‌اش ببازد، به شوخی، بانو بیگلو را خفه می‌کند. البته راه دارد برداشت‌های دیگری هم از این عکس داشت که شاید شیطنت کردن در رابطه‌ی خصوصی دو انسان تلقی بشود!!

پی‌نوشت: تیتر این پُست نام فیلمی از روی اندرشون (که در ایران به اشتباه اندرسون تلفظ می‌شود) است. انتخاب این عنوان مطلقا هیچ ربطی به آن‌چه که این‌جا گفته شد ندارد. فقط به عنوان پیش‌نهاد دیدن‌ این شاهکار سوئدی را به دوست‌داران واقعی سینما توصیه می‌کنم!!

۷ فروردین ۱۳۸۹

در چشم‌هات شنا می‌کنم و در دست‌هات می‌میرم

هوس تنهایی کرده‌ام. جای خلوتی می‌خواهم و صدای او را که دائم بگوید: «دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم.» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: «بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو!» و او با بغض بگوید: « دوستت ندارم. از تو متنفرم، برو گم شو!» و من از شنیدن آن‌ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید: «هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم، دوستت دارم.» و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه‌ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس‌اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید: «چون تو می‌خواهی می‌گویم دوستت ندارم. بس که عاشق‌ات هستم می‌گویم از تو متنفرم تا بخندی.» و بعد بپرسد: «حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟» و من بگویم: «نه، رفتن‌ات، آمدن‌ات، خنده‌ات، گریه‌ات، آشتی‌ات، قهرت، عشق‌ات، نفرت‌ات، دوری‌ات، نزدیکی‌ات، وصال‌ات، فراق‌ات، صدات، سکوت‌ات، یادت، فراموشی‌ات، مهرت، کینه‌ات، خواندن‌ات، نخواندن‌ات و اصلا بودن‌ات و نبودن‌ات سنگین است، سنگین است، سنگین است. بگویم: «اتفاق تو از همان اول نباید می‌افتاد و حالا که افتاده دیگر نمی‌توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک‌کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.»

مصطفی مستور، چند روایت معتبر، نشر چشمه، زمستان 1383


پی‌نوشت: این روزها با دو موزیک زندگی می‌کنم. یکی‌‌شان بهار نام دارد و عبدی بهروان‌فر خواننده‌اش هست و اسم دومی دِلا‌دَنگ است و در کنسرت مشترک محسن نامجو و عبدی بهروان‌فر در ارمنستان اجرا شده.
برای داونلود بهار
برای داونلود دِلا‌دَنگ

۲۸ اسفند ۱۳۸۸

در روزهای آخر اسفند...

همین‌طور الکی دستانم را توی هوا به حرکت در‌می‌آورم. بی هیچ هدفی. به امید این‌که از این کار لذت ببرم. که اگر هم نشد مهم نیست. از هوای مطبوع لذت می‌برم و بوی فصل تازه را با بی‌رحمی به ریه‌های‌ام می‌فرستم. نه؛ انگار واقعا دارم لذت می‌برم. حالتی دارم از جنس همین خلسه‌ها که هیچ نمی‌فهمی و مستی. باد خنک به صورتم می‌خورد و پاهای‌ام را توی آب می‌گذارم. گذر زمان را این‌بار خوب احساس می‌کنم. در روزهای آخر اسفند دارم لذت می‌برم. از سادگی...

پی‌نوشت1: سال نو همه‌تان مبارک...
پی‌نوشت2: تیتر پُست، ااز یکی از ترانه‌های فرهاد (با شعری از دکتر شفیعی‌کدکنی) گرفته شده. این هم لینک داونلود ترانه. بشنوید و لذت ببرید...‌

۱۶ اسفند ۱۳۸۸

سه مینی‌مال و یک قضیه‌ی دیگر

با وجود این که کم و بیش از حال و اوضاع هم‌دیگر خبر داشتند، چند سالی از آخرین دیدارشان می‌گذشت. به هم که رسیدند، یکی‌شان خواست از دیگری تعریف بکند که گفت:
- توی این چند سال هیچی تغییر نکردی...
آن یکیِ دیگر جا خورد و مغموم شد.

×××

همین‌طور که داشت پیازها را پوست می‌گرفت و رنده‌شان می‌کرد، اشک از چشمانش جاری شد. در همین حین، به یاد آن‌هایی هم افتاد که پیش‌ترها پوستش را کنده بودند و اشکش را درآورده بودند.

×××

توی آینه به جوش‌های صورتش نگاه کرد. می‌دانست مدت‌هاست غروری، حتی از نوعِ لگدمال شده‌اش هم برای‌اش باقی نمانده. کمی گیج شد و هر چه فکر کرد نفهمید باید برای جوش‌های‌اش دنبال چه صفت جدیدی بگردد.



یک قضیه‌ی دیگر: دوستانی که در Google Reader (همان گودر!) دستی بر آتش دارند، ندایی بدهند تا بتوانیم آن‌جا، هم‌دیگر را دنبال (follow) کنیم و بهره‌ی بیشتری از یکدیگر ببریم. این از من...

۹ اسفند ۱۳۸۸

مترجم دردها


تو را در روزگاری دوست دارم که نمی‌داند عشق چیست!!


من نه معمار مشهوری هستم
و نه پیکرتراشی از دوران رنسانس
و آشنایی چندانی هم با سنگ مرمر ندارم...
اما دلم می‌خواهد یادآوری‌ات کنم که دستانم چه کرده است
تا پیکرِ زیبایت را تراش دهد...
و با گل‌ها بیارایدش و ... با ستاره‌ها ... و شعرها...
و مینیاتورهایی که به خطِ کوفی نگاشته شده‌اند...


دلم نمی‌خواهد استعدادهایم را در بازنویسیِ تو به رُخ بکشم...
و در طبعِ مجددِ تو...
و نقطه‌گذاریِ دوباره‌ات از الف ... تا ی ...
زیرا عادت ندارم که اعلام کنم چه کتاب تازه‌ای نوشته‌ام...
و کدام زن بوده که افتخار عاشق شدن‌اش را داشته‌ام...
و افتخار تالیف دوباره‌اش از نوکِ سر...
تا انگشتانِ پا...
که این نه در خور شعرِ من است
و نه در شانِ معشوقه‌هایم!!


نمی‌خواهم به تو عدد و آمار نشان بدهم
از تعدادِ خال‌هایی که بر نقره‌ی شانه‌هایت کاشته‌ام...
و از تعدادِ چراغ‌هایی که در خیابان‌های چشمانت آویزان کرده‌ام...
و از تعدادِ ماهیانی که در خلیج‌هایت پرورانده‌ام...
و از تعدادِ ستارگانی که در زیر پیراهن‌هایت یافته‌ام...
و از تعدادِ کبوترانی که در میان سینه‌هایت پنهان کرده‌ام...
که این نه در خور غرور مردانه‌ی من است
و نه غرورِ سینه‌هایت...


بانویِ من،
تو آن رسواییِ زیبایی هستی که از آن معطر می‌شوم...
و آن شعرِ دل‌نوازی که آرزو دارم من آن را نوشته باشم
و آن زبانی که از آن طلا می‌ریزد.
پس چگونه تاب این را بیاورم که در میادینِ شهر فریاد سر ندهم:
دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم؟
چگونه می‌توانم خورشید را در خودم نگاه دارم؟
چگونه می‌توانم با تو در باغی همگانی قدم بزنم
و ماه‌واره‌ها نفهمند که تو محبوبه‌ی منی؟


من توان این را ندارم که نگذارم
پروانه‌ای در رگ‌هایم شنا کند...
نمی‌توانم مانع آن بشوم
که سایبانی از یاسمن از شانه‌هایم بالا نرود...
نمی‌توانم شعر عاشقانه‌ای را زیر پیراهنم پنهان کنم
چون که مرا با خودش منفجر خواهد کرد...


بانویِ من،
من آن مَردی هستم که شعر رسوایش ساخته...
و تو آن زنی هستی که رسوای کلماتِ من است...
من آن مَردی هستم که جز عشقِ تو جامه‌ای نمی‌پوشد
و تو آن بانویی هستی که جز زنانه‌گی‌اش چیزی بر تن نمی‌کند...
پس به کجا برویم ای محبوبه‌ی من؟
و چگونه مدال‌های عشق را بر سینه‌های‌مان بیاویزیم؟
و چگونه روز ولنتاین را جشن بگیریم...
در روزرگاری که نمی‌داند عشق چیست؟؟


بانویِ من،
آرزو داشتم تو را در روزگاری دیگر دوست می‌داشتم
که بیش‌تر مهربان بود و شاعرانه‌تر
و حساس‌تر بود به رایحه‌ی کتاب‌ها... و عطرِ یاسمن...
و شمیم آزادی!!


آرزو داشتم که در عصر شارل آزناوُر محبوبه‌ام بودی
و روزگارِ ژولیت گریکو...
و پل الوار...
و پابلو نرودا...
و چارلی چلپلین...
و سید درویش...
و نجیب الریحانی...


آرزو داشتم که همراهِ تو
شبی را در فلورانس بگذرانم
جایی که مجسمه‌های میکل آنژ
ممکن نیست نان و شراب را
با گردش‌گرانِ شهر تقسیم نکنند...


آرزو داشتم
در عصرِ پادشاهیِ شمع... و هیزم...
و بادبان‌های اسپانیایی...
و نامه‌هایی که با قلم‌‌پرها نگاشته شده‌اند...
و پیراهن‌هایِ چین‌دارِ رنگ و وارنگ
شیفته‌ات می‌شدم
نه در عصر موسیقیِ دیسکو...
و خودرو‌های فراری...
و شلوارهای جین پاره‌پاره!!


آرزو داشتم تو را در روزگارِ دیگری ملاقات می‌کردم
روزگاری که در آن پادشاهی در دستان گنجشک‌ها بود...
یا در دستان آهوان...
یا در دستانِ قوها
یا در دستان پریان زیباروی دریایی...
یا در دستان نقاشان و موسیقی‌دانان و شاعران...
یا در دستان عاشقان و کودکان و مجنون‌ها...


آرزو داشتم که مالِ من می‌بودی
در روزگاری که نه به گل سرخ جفا می‌کند و نه به شعر
نه به نِی و نه به زن؛ به عنوان جنسِ دوم...
اما صد افسوس که ما دیر هم‌دیگر را دیدیم...
و در روزگاری به دنبال گلِ سرخِ عشق رفتیم
که نمی‌داند عشق چیست!!


نِزار قبّانی


روزگار چه بازی‌ها که ندارد. هیچ چیزش را نمی‌شود پیش‌بینی کرد. نمی‌دانی که امکان دارد در جایی که فکرش را هم نمی‌کنی با کسی آشنا شوی که علاوه بر تسلطش بر ادبیات عرب، مثل تو عاشق اشعار نِزار قبّانی‌ست. و حاضر است تمام سوال‌هایت را که از روی ندانستن است با صبر و حوصله پاسخ دهد و حتی کمکت کند که شعری از قبّانی را ترجمه کنی. بگذریم...
راستی شما دل‌تان می‌خواهد در چه روزگاری عاشق شوید و محبوبه/محبوب‌تان را ببینید؟ اصلا یک سوال دیگر: شما عاشق می‌شوید؟


پی‌نوشت1: تیتر این پُست، عنوان کتابی از جومپا لاهیری‌ست که این‌جا کارکردی دوگانه پیدا کرده است. مورد اول و مهم‌ترش، به اشعار نِزار قبّانی برمی‌گردد که به طرز اعجاب‌برانگیزی مترجمِ درونی‌ترین و دِلی‌ترین احساساتِ آدمی است و در آن‌ها، حدِ نهایتِ عشق (درد؟) موج می‌زند. و کارکرد دوم‌اش، که نمی‌شود کتمان‌اش کرد این است که گوشه‌چشمی به خودم هم داشته‌ام (که به اصطلاح مترجم این شعر هستم) و کمی هم خودم را تحویل گرفته‌ام!

پی‌نوشت2: یک بار دیگر این شعرِ زیبا را بخوانید!

۳۰ بهمن ۱۳۸۸

ببخشید، دندان‌تان رویِ گردنِ من است!

هوا مه‌آلود بود و سرمای آن شب استخوان سوز. از خانه که بیرون آمد، دکمه‌های پالتوی سیاه‌رنگش را بست و یقه‌ی آن را بالا داد تا شاید سرما کمتر اذیتش کند. مردد بود سیگارش را روشن بکند یا نه. با خودش فکر کرد شاید سیگار بتواند ذهنش را منحرف کند و کمتر این سرمای لعنتی را حس کند. دستانش را که ‌می‌لرزیدند درون جیبش برد تا فندک را بیرون بیاورد. با هزار زحمت فندک را از جیب تنگ شلوار جین‌اش بیرون آورد، اما لرزش دست‌ها کار خودش را کرد. فندک از دستش افتاد و تکه‌تکه شد. به خودش گفت «امشب، شبِ من نیست». آخر، همان شب، هر کاری کرد ماشین‌اش روشن نشد. بعد که آمد تلفن بزند تا تاکسی بگیرد، دید تلفن هم قطع شده. به خیابان هم که آمد، پرنده پر نمی‌زد. انگار شهرِ مردگان بود. تاکسی هم گیرش نیامد و حالا برای تکمیل شدن بدبیاری‌هایش، فندک هم شکست.
دوباره به سمت خانه برگشت تا کبریتی، فندکی، چیزی پیدا کند که حداقل بشود سیگارش را روشن کند. به در خانه که رسید، باز هم با بدبختی کلید را از جیب‌اش بیرون آورد. با وجود لرزش شدید دست‌ها، تمام سعی‌اش را کرد تا این بار کلید از دستش نیفتد. کلید را دو دستی توی سوراخ قفل جا کرد ولی امان از سرمای هوا. انگار کلید گیر کرده بود. با هر دو دست، هر چه توان داشت برای چرخش کلید صرف کرد و نتیجه‌اش این شد که کلید توی قفل بشکند. از فرط ناراحتی همان‌جا روی زمین نشست و دستان‌اش را به سرش کوبید. به خودش گفت: «خدا لعنت‌ات کُنه زن که توی این سرما بیرون کشوندیم».
سعی کرد بدبختی‌هایش را فراموش کند و دوباره با پای پیاده به سمت مقصد راه افتاد. اول سوت می‌زد تا سرما و طولانی بودن مسیر، اذیتش نکند. بعد هم هر چه ترانه بلد بود با صدای بلند خواند. خوبی‌اش این بود که توی خیابان‌ها کسی نبود تا مجبور شود جواب پس بدهد. کمی که بیشتر گذشت، فهمید که شدت سرما را نمی‌شود فراموش کرد. فشار مثانه هم به سایر بدبختی‌هایش اضافه شد. احساس کرد مغزش درست کار نمی‌کند و اشکال و اشیاء دور سرش می‌چرخند. با حالتی نیمه‌هوشیار روی زمین نشست.
توی همان حالت ملنگی‌اش، فکر کرد زنی دارد به سمتش می‌اید. زن کاملا سیاه پوشیده بود. قد بلندی داشت. صورت‌ زیبایش به طرز غیر طبیعی‌ای سفید بود. زن با لبان قرمزش داشت به مرد لب‌خند می‌زد و نزدیک‌تر می‌شد. وقتی که رسید، کنارش نشست و صورتش را به صورتِ مرد نزدیک کرد. انگار می‌خواست ببوسدش ولی این کار را نکرد. زن دوباره صورتش را به مرد نزدیک کرد و شهوت‌ناک مرد را بویید. لبانش را نزدیک‌تر بُرد و روی گردنِ مرد گذاشت. مرد داشت می‌گفت: «ببخشید، دندان‌تان روی گردن من است» که کلماتش با فریادی از درد مخلوط شدند.
خون‌اشام، کار خودش را کرده بود و داشت خونِ گرمِ مرد را مزه‌ مزه می‌کرد...

××××××××××××××××

برای من خون‌اشام‌ها جزو محبوب‌ترین شخصیت‌های داستانی هستند. رفتار و سلوک‌شان را دوست دارم. به خاطر ترس‌شان از نور خورشید، مجبورند خودشان را در روز، توی کمدی، گنجه‌ای محبوس کنند و شب‌ها به دنبال شکار بگردند. اغلب‌شان عاشق‌پیشه هم هستند. شهوت‌ناک می‌بویند و شهوت‌ناک خون می‌نوشند. بر حسب ذات عجیب‌شان، شخصیت‌‌های‌ پیچیده‌ای هم دارند. بنا بر موقعیت هر داستان مجبورند، جور خاصی رفتار کنند و دیگران را به واکنش بیاندازند. یکی‌شان به خاطر مرگ محبوبه‌اش قرن‌ها گوشه‌نشینی می‌کند تا همزادی برای معشوقه‌ی از دست رفته پیدا کند و دیگری به خاطر نیازش به خون، پسربچه‌ی تنهایی را به دنبال خودش می‌کشاند.
کُنت دراکولایِ کتابِ بِرَم استوکر، جَد همه‌شان محسوب می‌شود. فرانسیس کوپولا هم از روی این کتاب، فیلم جاودانه‌ی دراکولایِ بِرَم استوکر را ساخته که به نظرم بهترین اثر سینمایی خون‌اشامی است. فیلمِ کوپولا، کُنت دراکولای (گری اُلدمن) عاشق پیشه‌ای دارد که دست آخر به مینای محبوبش (ویونا رایدرِ دوست‌داشتنی) می‌رسد اما مرگ امانش را نمی‌دهد. به جز این هم، شخصیت‌های خون‌اشام زیاد دیگری در تاریخ سینما وجود دارد که از معروف‌ترین و جدیدترین‌های‌شان، می‌توان نوجوانان عاشق‌پیشه‌ی مجموعه فیلم‌های گرگ و میش/Twilight را نام بُرد.
اما به جز این‌ها، در سال‌های اخیر فیلم‌ خون‌اشامی معرکه کم نداشته‌ایم. آدم درست رو راه بده یک فیلم سوئدی است که خون‌اشام‌اش دختربچه‌ای دوازده- سیزده ساله بود که معصومیت از سر و رویش می‌بارید! دو- سه روز پیش هم از پارک چان ووک (همانی که تنها اُلدبوی/Old Boy/هم‌شاگردی قدیمی برای جاودانه شدنش بس بود) یک فیلمِ جدیدِ خون‌اشامی دیده‌ام که تشنگی نام داشت. خون‌آشامش کشیش کُره‌ای کاتولیکی‌ بود که حاضر بود از فرطِ نیاز به خون بمیرد ولی دست به گناه نبرد و کسی را نکشد اما جلوتر همین کشیش به خاطر عشق به زنی ... .
تشنگی از آن فیلم‌هاست که باید مثل خون کم‌کم مزه‌مزه‌اش کرد و لذتش را چشید! از دستش ندهید.


پی‌نوشت: تیتر این پُست که اسم داستانک هم هست، برداشتی از عنوان یکی از فیلم‌های رومن پولانسکیِ کبیر است.