1
۶ دی ۱۳۸۹
دوستت دارم؛ تا آسمان قدری بلند شود ...
1
۲۸ آذر ۱۳۸۹
از همین لحظههای سکوتِ مردانهیِ لذتبخشی که خودش ناگاه میآید و ...
فصل پایانی «کریمر علیه کریمر». بعد از آنهمه جنجال و کشمکش بین پدر و پسر خردسال داستان. حالا جایی رسیدهاند که جنس رابطهشان، از همین جنس رفاقت مردانهی همراه با سکوت شده. آن سکانس طلایی درست کردن صبحانه در سکوت؛ و رابطه و رفاقتی که بدون نیاز به حرف زدن، گاهی با نگاهی، گاهی با لبخندی و گاهی با قطره اشکی، خودش مسیرش را درست جلو میرود.
۲۶ آبان ۱۳۸۹
سحر از بسترم بوی گل آید...
بله. خیال بود. خواب بود. اصلن چه میدانم غیرواقعی (؟) بود. مگر مهم است؟ مگر جای دیگری جز خیال مانده که در آن با هم باشیم. بگذار تا ابد در خیال زندگی کنم. وقتی خیالم تو هستی...
همین. فقط خواستم بگویمش...
پینوشت دو: از باباطاهر بخوانید: « چو شب گیرم خیالش را در آغوش / سحر از بسترم بوی گل آید».
۱۰ آبان ۱۳۸۹
همینقدر محتوم، همینقدر اَبسورد
باز هم جلوتر میرویم. زن و مرد ابتدای داستان، که آشنایی با هم نداشتند. جوری که دقیق متوجه نمیشویم از کجا، نقش زن و شوهر را بازی میکنند. اما نسخهای کپی از واقعیت را. حالا انگار پانزده سال از ازدواجشان گذشته. دیگر خبری از شور و هیجان نیست. مرد که عروس و دامادهای جوان را میبیند، با تنفر سرش را برمیگرداند. زن و مرد داستانمان، دیگر با هم کنار نمیآیند. حتی روی مسائل جزئی و پیش پا افتاده. دچار روزمرگی شدهاند. در سادهترین مکالماتشان عصبی میشوند و حرف نزدن را ترجیح میدهند. و دست آخر هم در تعلیقی که مشخص نمیکنند رابطهشان را ادامه خواهند داد یا خیر، رهایمان میکنند.
فرق ندارد از کدام زاویه ببینیمشان. زن و مردی که شور و شر جوانی از سرشان افتاده و تازه با هم آشنا شدهاند یا همان جوانکهای بختبرگشتهی خرافاتی، که فکر میکنند فلان کلیسا برای جاری شدن خطبهی عقد، شانس میآورد. انتهای همهشان همان باغ بیبرگیست. نقطهی نهایی همین جاست. جایی که دیگر خبری از عشق و دلبری نیست و تاریکی دم غروب بیداد میکند. حتمیت محکم به سرمان میخورد. جوری که انگار هیچ چارهای نیست. بله رفقا سرنوشت همین است؛ همین قدر محتوم، همینقدر ابسورد...
پینوشت: فیلم جدید عباس کیارستمی؛ کپی بهجای اصل
۲۹ مهر ۱۳۸۹
نامهای به او
سلام العیکم. خوبی؟ سلامتی؟ درس و دانشگاه چهطور؟ خوب هستند؟! در کل، اوضاع به کام است؟
راستاش را بخواهی خستهتر از آنم که بتوانم برایات نامه بنویسم ولی مگر ممکن است از من چیزی بخواهی و من نه بگویم. حال و احوالم بد نیست. میگذرانم. همان درگیریهای ذهنی همیشگی هستند و من هم بهشان عادت کردهام. درس و دانشگاه هم وقت زیادی نمیگیرند. اما این چند روزه برای سمینار انرژی زیادی گذاشتهام. راستی دوشنبه بعدازظهر پرزنتیشن دارم، اگر وقت داشتی و حوصله، خوشحال میشوم بیایی. زندگی شخصی هم اوضاعاش مثل همیشه است. این روزها خیلی بیشتر پیش میآید که قفسهی سینهام تیر میکشد. مصطفی مدام از من میخواهد دکتر بروم، ولی خستهتر از آنم که دکتر بروم.
چند تا آلبوم موزیک جدید گرفتهام که مُدام دارم بهشان گوش میدهم. یکیشان سهتقطیره از کیوسک است که موزیک عشق و مرگ در دنیای مجازیشان را تا حالا هزار بار گوش دادهام. آن دیگری آلبوم جدید رضا یزدانیست. همانی که اگر یادت باشد توی شمارهی اول نگاه، برایاش پرونده درآوردیم. آنوقتها که زیاد معروف نشده بود و راستاش از این لحاظ که یکجورهایی خودمان کشفاش کردهایم، حس غرور دارم. داشتم میگفتم، آلبوم جدیدش را خیلی دوست دارم. بهخصوص ترانهی میعادگاه. راجع به عاشقیست که در اوج هیجان و سرخوشی ناشی از عشق، از معشوقهاش میخواهد، مکانی را برای قرار انتخاب کند حتی اگر آنجا جزیره برمودا یا جاکارتای اندونزی باشد!
فیلم هم که طبق معمول میبینم. چند شب پیش یک فیلم آرژانتینی دیدم به اسم رازی در چشمانشان. همانی که اُسکار امسال را برد. فیلم خیلی به من چسبید. دو داستان عاشقانه را با یک ماجرای پلیسی ترکیب کرده بودند و نتیجهاش معجونی، خوش بَر و رو بود. برایات یک کپی ازش میزنم. سریال هم کم و بیش میبینم. بیگ بنگ تئوری و چگونه با مادرتان آشنا شدم. هر دو تایشان سیتکام هستند. هرچند به پای فرندز نمیرسند ولی توی این روزهای خستگی میچسبند.
خانهی جدید هم بد نیست. با همخانهایهای جدیدم، راحتتر از پارسال هستم. هرچند خانه کمی دورتر از پلیتکنیک است ولی اینیکی را بیشتر دوست دارم. اینترنت خانه هم که به راه افتاده و من مدام پشت لپتاپ نشستهام و توی گوگلریدر چرخ میخورم و گهگاه پستی مینویسم. انگار آنجا خانهی اصلیام شده ولی لامصب این وبلاگ چیز دیگریست. فضای آبیاش را دوست دارم. یکجورهایی آرامم میکند. حس میکنم بوی دریا را میدهد. البته میدانم؛ اینچند وقت خیلی کمکار شدهام. باید فکری بهحالش بکنم و بیشتر بنویسم. راستی اگر خواستی لینک گوگلریدرم را هم برایات مینویسم. اگر خواستی سری بزن. خوشحال میشوم. فیس.بوک هم که هست. به قول ابی: اون که هیچ!
با وجود اینکه امسال دوستان بیشتری در تهران دارم ولی همچنان این تنهایی لعنتی اذیتام میکنم. گاهی وقتها همینطور بیخود و باری بههر جهت توی خیابانها راه میافتم و قدم میزنم. معمولا از بلوار کشاورز شروع میکنم و بعدش توی ولیعصر، تا جایی که بتوانم بالا میروم. خسته هم که میشوم، برمیگردم چهارراه ولیعصر و توی کافه گندم، همانی که توی کوچه پشن، روبهروی تئاتر شهر است مینشینم و قهوه سفارش میدهم. سعی میکنم به سبک تو زیاد شیریناش نکنم و راستاش تازه یاد گرفتهام از مزهی تلخ قهوه لذت ببرم.
خسته شدی؟ من که شدم! خواستم شروع نامهام، مثل آن قبلی، شعری از مولانا برایات بنویسم ولی با خودم گفتم اینبار کمی پُستمدرناش کنم و از همان اول، مستقیم بپرم سر اصل مطلب. بگذریم. مثل قبلیها اینجا جاییست که ناگهان متوقف میشوم و نامه را تمام میکنم. همیشه شاد و سرزنده باشی.
مسعود
پنجشنبه، 29 مهر، ساعت چهار و سی دقیقهی صبح
پینوشت: راستی این هم لینک گوگلریدرم. داشت یادم میرفت ...
۲۰ مهر ۱۳۸۹
Love Foolosophy
آمد روبرویم ایستاد چشمهایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشمهایش از سفیدی برفها یکدستتر و سبکتر بود. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشتهام. گفت فقط و فقط من را دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ میگویی. گفتم راست میگویی.
آنوقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستادهام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مسالهی مهمی است که دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش میگوید دروغ میگویی، دروغ گفته باشد.
پینوشت: تیتر درخشان این پست، عنوان موزیکی از گروه انگلیسی Jamiroquai است.
۴ مهر ۱۳۸۹
عزیزم بیا یه کم خودمون رو مسخره کنیم !
مینیمال ورودی: تقریبا دربارهی هر موضوعی که کسی تا به حال تجربهاش نکرده بود، میگفت "نصف عمرت بر فناست". یک روز، بعد از یکی دو ساعت حرف زدن با او، به این نتیجه رسیدم که تا به حال چندین عمر به روزگار (؟) بدهکارم.
یک: تنها چیزهایی که از دنبال کردن نتایج دو فصل اخیر لیگ انگلیس نصیبام شده، اعصابخردیهای مداوم و شکست و اگر بین خودمان بماند، تحقیر است. لیورپولِ این یکی-دو فصل به نفسنفس افتاده. در خانهاش مساوی میکند. پشتسر هم میبازد و فقط گاهی، همان لیورپولی میشود که میشناختم (منظورم بیست دقیقه از بازی چند روز پیش با شیطانهای اولدترافورد بود). این وسط یکی باید پیدا شود و همت کند (پول خرج کند؟) و نجاتمان بدهد. باور کنید اینجوری نمیشود.
دو: در راستای اینکه مدتهاست وظیفهی فیلمدیدن و کتابخواندن و موزیک گوشدادن را به من محول کردهاند و من هم مرتبا باید دربارهی مسایلِ موارد فوق حرف بزنم و احیانا قلمفرسایی کنم، در این قسمت میخواهم یک گروه موسیقی راک ایرانی را معرفی کنم. خانمها، آقایان این شما و این هم گروه The Ways. اسفند ماه سال پیش، گروه The Ways، آلبوم استرس را به صورت مجانی و البته کاملا زیرزمینی، در وبسایتشان برای داونلود قرار دادند و بعد از مدتها امکان شنیدن موسیقی راک، که هم اصالت راکاش را حفظ کرده و هم زباناش فارسی شده را برای دوستداران راک فراهم کردند. ویژگی مثبت این گروه، وُکالیست فوقالعادهی آن (کاوه آفاق) است. این اقا از همانهاییست که در صدایاش ذات موزیک راک را دارد. احتمالا توضیح و تفسیر بیشتر این جمله که باعث روشنتر شدن بحث بشود، غیرممکن است، پس به همهتان توصیه میکنم به سایتشان بروید و موزیکها و یا ویدئوهایشان را داونلود کنید و بشنوید. شنیدن آهنگهای تهران، بنبست و اتاق آبی بهشدت و در اسرع وقت توصیه میشود. اخیرا هم ویدئوی قصهی زیرزمین که مربوط به تیتراژ مستند Rock On هست، در سایتشان قرار گرفته و البته مرتبا هم از برخی شبکههای تلویزیونی پخش میشود. ویدئوی قصهی زیرزمین آنقدر عالیست که تقریبا به جرئت میتوانم بگویم یکی از بهترین موزیک-ویدئوهای ایرانی بوده که تا به حال دیدهام.
برای ورود به وبسایت اختصاصی گروه The Ways اینجا کلیک کنید!
مینیمال خروجی: از خانه بغلی سر و صدای عروسی بلند شده بود. با خودش گفت: "منی که واسه اونها که عاشق میشن دل میسوزونم، باید برای حال اونهایی که ازدواج میکنن چه غلطی بکنم...".
پینوشت: آنچه که احیانا آن بالا خواندید قرار بود با بکگراندی از موزیک و صدای بیاحساس خودم، بهصورت پادکست عرضه شود و دمویی از موزیکهای The Ways هم هنگام قرائت بخش مربوط به معرفیشان شنیده شود که واضح است، نشد!
۳۱ شهریور ۱۳۸۹
«خاطره» خود کلانتر جان است ...
اما دنیا را، اگر بخواهیم کمی واقعبینانهتر بنگریم، نتیجهی نهایی، خلاف آن خواهد بود. روزهای خوش تمام میشوند و ناملایمات از راه میرسند. روزهای بد آنچنان رسیدهاند که تمام سرمایهتان را بر باد میدهند. و تنها چیزی که باقی میماند «تنهایی»ست. قدم زدنهای یک نفره آمدهاند و سکوت. سکوتهایی از جنس سنگین مرگ. روزی میرسد که رودخانه را میبینید و بهیادش میافتید. قایقی را میبینید و از تنهایی رنج میبرید. داستان پیش از خواب رادیو را میشنوید و به گریه میافتید. و آن روز هر نوازش دست و دست بر شانهانداختنی که در محل گذرتان میبینید، میشود عذابی جانکاه. دیگر قلب برای خودش، ساز ناکوک میزند. از تنظیم افتاده و این «خاطرات» خوش گذشته، تبدیل به «مُخاطرات» شدهاند. «خاطره» خود غمیست عمیق. در دل آرزویی میکنید که شاید محال باشد. دوست دارید تمام آنچه را که دارید، درجا بدهید تا همهچیز به روال سابقش برگردد. تمام نشانهها و خاطرات پاک شوند و زندگی، حداقل، به «تاریخ پیش از چشمان او» برگردد. آیا این شدنیست....
جنگ علیه تکنولوژیِ غریبِ پاکسازیِ خاطره، بیفایده است. خاطرات از بین میروند. هرچند کورسوی امیدی باقی مانده...
پینوشت: هر آنچه خواندید با ارادتی عمیق نسبت به فیلم شاهکار درخشش ابدی یک ذهن بیآلایش نوشته شده و تیتر هم ناگفته پیداست از کجا آمده.
۱۱ مرداد ۱۳۸۹
کلمات
و این ماجرای زنیست که در رقصگاه، با «کلمات» معشوقش زیبا میشود؛ و برای خودش داستان دیگری دارد که شنیدنیست...
شعری از «نِزار قبانی» با صدای جادویی «ماجدة الرومی».
آنگاه که با من به رقص برمیخیزد، کلماتی به نجوا میگوید ... که چون دیگر کلمات نیست
یأخذنی من تحـت ذراعی یزرعنی فی إحدى الغیمات
مرا از زیرِ بازو میگیرد، و در یکی ابر مینشاند
والمطـر الأسـود فی عینی یتساقـط زخات زخات
باران سیاه در چشمانم، نمنم ... نمنم میبارد
یحملـنی معـه یحملـنی لمسـاء وردی الشـرفـات
مرا با خود ... به شامگاهی میبَرَد که مهتابیهایش گُلفام است
وأنا کالطفلـة فی یـده کالریشة تحملها النسمـات
و من چون دخترکی در دستان او، چون یکی پر، که نسیم میبَرَدش
یهدینی شمسـا یهـدینی صیفا و قطیـع سنونوّات
به من آفتابی پیشکش میکند، و تابستانی ... و دستهای از پرستوها
یخـبرنی أنی تحفتـه و أساوی آلاف النجمات
با من میگوید که گرانبهاترین هدیهی اویم، و با هزاران ستاره برابر
و بأنـی کنـز وبأنی أجمل ما شاهد من لوحات
که من گنجم ... و زیباترین نگارهای که دیده است
یروی أشیـاء تدوخـنی تنسینی المرقص والخطوات
چیزهایی باز میگوید ... که سرگیجه را نصیبم میکند، بهطوری که رقصگاه و گامها را از یاد میبرم
کلمات تقلـب تاریخی تجعلنی امرأة فی لحظـات
کلماتی ... که تاریخم را باژگونه میکند، و در لحظاتی مرا زن میسازد
یبنی لی قصـرا من وهـم لا أسکن فیه سوى لحظات
مرا قصری از وهم میسازد که جز لحظههایی چند، در آن سکنا نمیگیرم
وأعود أعود لطـاولـتی لا شیء معی إلا کلمات
و بازمیگردم ... بر سر میز خود بازمیگردم، هیچ با من نیست ... جز کلمات
تصورش برای خودم هم سخت بود که این ترانهی عربی، این روزها، زندگیام را دگرگون کند. در برابرش چیزی برای بیان ندارم و به زانو افتادهام. فقط میتوانم شنیدناش را توصیه کنم. البته همراه با خواندن متن عربی شعر و ترجمهی فارسیاش.
علاوه بر این، تا سبز شوم از عشق، کتاب بالینی این روزهایام شده. مجموعهای از اشعار نِزار قبانی که توسط «انتشارات سخن»، در سال 1384، به ترجمهی «موسی اسوار» منتشر شده. جدای شعرهای مسحور کنندهی نِزار قبانی که آنقدر فوقالعادهاند که نیازی به تعریف و تمجید من ندارند، این کتاب ویژگی دیگری هم دارد و آن اینکه متن عربی شعرها هم در کنار ترجمهی فارسی موجود است و میشود بیشتر در اشعار غرقه شد. متن عربی و ترجمهی فارسی شعر بالا از همین کتاب است.
۲۸ تیر ۱۳۸۹
عشق هم چیز باشکوهیست...
و چهخوب که پیدایاش میکنید ولی مدتها از آخرین دیدارتان گذشته، و دیگر هیچکدامتان، آن جوان خام گذشته نیستید. زندگی ناملایماتش را به هردویتان نشان داده و روحتان را خراش داده. اما اینها که دلیل نمیشود. با وجود تمام دوریها، با وجود سختیهای روزگار، هنوز هم میشود به آینده امیدوار بود. میشود دوباره، در شهر عشاق، قدم زد. خندید. عصبانیت فروخورده را بیرون داد. حرف زد. سوار قایق شد و دوباره عشق را که همان لذت روزمرگی است کشف کرد. و اینگونه است که میگویند: «عشق هم چیز با شکوهی است...».
و محظوظ شدن از متنِ زندگی، چیزی جز همینها نیست. چیزهایی به غایت شخصی و معمولی که خاطراتی شیرین میشوند و دیگران هم دلشان میخواهند تا بدانندشان. تا در لذتش سهیم بشوند و رازش را مخفی نگه دارند و از ساده بودنش مست شوند...
پیش از طلوع و پیش از غروب. ساختهی ریچارد لینکلیتر و با زندگی ایتن هاوک و ژولی دلپی.
۱۶ خرداد ۱۳۸۹
چند پرده از چیزی که به اشتباه زندگیاش مینامیم
فریم زیر از فیلم کوتاهی دربارهی عشق گرفته شده. جایی که پسرک نوجوان به خاطر اجابت دعوتاش از سوی زن، با سبدی پر از بطریهای شیر به رقص آمده. رقصی اینچنین میانهی میدانم آرزوست...
پردهی دوم: فوتبال و دیگر هیچ
این روزها خبر مصدوم شدن ریو فردیناند یا نتیجهی بازی دوستانهی برزیل و زیمباوه برایام از هر اتفاق و خبری مهمتر شده و تنها دلیلاش این است که فقط چند روز تا ضیافت بزرگ باقی مانده. خوشبختانه این دوره دیگر خبری از تیم ملی ایران در جامجهانی نیست و میشود با خیال راحت نشست و بدون استرسهای ناشی از میهنپرستی برای ستارگان واقعی دنیای فوتبال هورا کشید. اینبار حتی میشود برای وین روونی که همیشهی خدا از او نفرت داشتهام دعا کرد تا بتواند با گلزنیهایاش، تیم محبوبم یعنی انگلستان را به دورهای پایانی جام و حتی قهرمانی برساند. آیا لذتی بالاتر از نشستن زیر خنکای کولر و لَمدادن و به مسابقات فوتبال نگاه کردن، آنهم در شرایطی که یک پارچ شربت آبلیمو با یخ، که نه ترش است و نه شیرین در دسترس است، وجود دارد؟ گیرم امتحانات پایانترم دانشگاه و درسهای نخوانده هم روی سر خراب شده باشند.
راستی شما دلتان برای کدام تیم میتپد؟
پردهی سوم: لذت کتابخواندن
حالا میشود سر را بالا گرفت و بر ادبیات داستانی کشورمان درود فرستاد. در همین چند روز اخیر کتابهای شبِ ممکن، تهران در بعد از ظهر و یوسفآباد، خیابان سیوسوم را خواندهام. شبِ ممکن با روایت فرمی جذاب و خود متناقضاش که مرتبا فرضیات خواننده را به بازی میگیرد، نمونهی یک رمان خوب ایرانی است. رمانی که هر فصلاش یک راوی دارد که فصول قبل را نقض میکند جوری که از فصل سوم بعد خواننده دیگر به هیچ چیز اعتماد نمیکند و با وجود این، مرتب از نویسنده رودست میخورد. تهران در بعد از ظهر هم مجموعه داستان جدید مصطفی مستور است که به سبک آشنایاش برای خوانندگان عیش و نوشی همراه با «فرو رفتن در چاه» فراهم میکند. چند داستان این مجموعه به نظرم بیش از حد معمول ناب هستند. و در نهایت یوسفآباد، خیابان سیوسوم، که داستانیست جذاب که هر فصلاش یک راوی دارد و با جزئیپردازیهای خاص و پوستکندن ذهنی هر شخصیت، اثری خواندنی پدید آورده. هرچند پایان داستان خوش است و ممکن است به مذاق بعضی از دوستان خوش نیاید!
پردهی چهارم: «لاست»؛ دایرهای به محیط هیچ
بعد از شش سیزن، بالاخره سریال لاست هم به پایان رسید. آن هم با پایانی غافلگیر کننده! هرچند از وقتی که لاست وارد بازیهای متافیزیکی شد و داستاناش جنبههای ساینس-فیکشن پیدا کرد، جذابیتاش برای شخص من کاهش یافت ولی آنچه در سه فصل اولاش دیده بودم یعنی معرفی فوقالعادهی کاراکترها و فرم گیجکنندهی روایت با فلشبکها و فلشفورواردهای اعجاب برانگیز و مثلث عشقی جک، کیت و ساویر، آنقدر محشر بود که برای دیدن فصلهای بعدی ترغیب شوم و دیوانهوار به سراغشان بروم. حالا با تمام شدن سریال میشود از آن فاصله گرفت و بهتر به آن نقد وارد کرد؛ هرچند که اینروزها، روزهای فوتبالی است و فرصتی برای نقد سریال لاست نیست!
پردهی پنجم: «نافه»؛ مجلهای برای بیشتر خواندن
شمارهی اول سری جدید دوماهنامهی نافه منتشر شده که مطالب به شدت جذابی برای خواندن دارد. از جمله پروندهای دربارهی شاترآیلند استاد اسکورسیزی کبیر که پایینتر از حد انتظارم بود. اتفاقا در همین پرونده به بهترین نحو ایرادات فیلم اسکورسیزی بیان شده (به خصوص در مقالهی دیوید بوردول) که به نظرم خواندناش برای هر کسی که فیلم را دیده، خواه خوشاش آمده خواه نه، واجب است. اما شاهمطلب این شمارهی نافه، مصاحبهی نسبتا مفصل و به شدت خواندنیِ امید روحانی با عباس کیارستمی است. مصاحبهای که علاوه بر آشنا شدن با فیلم جدید استاد، یعنی رونوشت بهجای اصل، دریچهی جدیدی برای وارد شدن به ذهنیات و روحیات کیارستمی فراهم میکند. پاسخ استاد کیارستمی به سوال امید روحانی را بخوانید تا بهتر منظورم را متوجه شوید:
روحانی: حالا واقع رابطه یک زن و مرد برای تو همینقدر محتوم است؟ هیچ راه نجات و رهایی نیست؟ همینقدر آنتونیونیوار؟
کیارستمی: سعدی میگوید: «جرم شیریندهنان نیست که خون میریزند/ جرم صاحب نظران است که دل میبازند». ببین چقدر ابسورد است. راهی وجود ندارد. تفاهم بین دو نفر معنی ندارد. در ضمن تلخ نیست. جلوی زبانم را میگیرم وگرنه از این هم بدتر است. محتوم است.
۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
گردهمآيي چند آدم مورد دار در ناکجاآبادي برفي!
براي خودشان دنيايي دارند. يکيشان سابق بر اين پهلواني بوده که وقت معرکهگيري، دلش براي دختري از بين تماشاگران لرزيده و ماشيني را که بلند کرده، روي خودش انداخته و عليل شده. آن ديگري براي دختري که فقط يکبار ديدهاش، توسط يک پستچي دماغ دراز نامه ميفرستد و به نوعي وردست همان پهلوان عليل، در پمپبنزيني در ناکجاآباد است که البته هم، مرتب از پهلوان عليلشده کتک ميخورد. سوميشان همان پستچي دماغدراز است. نامهها را ميگيرد تا به معشوقهي دومي برساند اما خودش عاشقش ميشود. براي اينکه بيشتر بدانيد بايد خدمتتان عرض کنم پهلوان داستان ما، پنهاني، عاشق جسد زني ميشود که با ماشينش در زير برفها گير کرده. به خاطر همين، پهلوان قصهي ما، مرتب اخبار هواشناسي را پيگيري ميکند که بفهمد تا چهوقت و کِي برف ميبارد که احيانا راز مگوياش فاش نشود. آن وسطها، پيرمردِ ترياکي نعشکشي هم هست که رفيق پهلوانمان محسوب ميشود و با ماشين لکنتهاش، جسدها را از کورهدهاتهايي که به خاطر برف و بوران ارتباطي با جهان اطرافشان ندارند به شهر ميبرد و پولي به جيب ميزند. علاوه بر اينها، پستچي دماغدراز که بعد از مدتها از طرف اداره، موتورسيکلت قراضهاي گرفته، دچار مشکل پروستات و مثانه است و بايد مرتب ادرار کند و همينطور برادر عقب افتادهاي دارد که مجبور است مدام با خودش اين طرف و آن طرف ببردش و پدرِ پنبهزني، که فقط در حال غُر زدن است ...
تمام اين آدمهاي ناجور و مورد دار که در ناکجاآبادي برفي براي خودشان ميچرخند توي چند کيلو خرما براي مراسم تدفين يکجا جمع شدهاند و نتيجهاش فيلمي شده که ارزش ديدن را دارد. فقط اين را درنظر بگيريد که نقش همان پستچي دماغدراز را محسن نامجو بازي ميکند که البته بازي محشر نامجو، فقط يکي از بيشمار نکات مثبت فيلم است. ديدن آدمهايي که عليرغم ناجور بودنشان، دردها و مشکلاتي به شدت انساني دارند، براي هر تماشاگري همدليبرانگيز است. سامان سالور -کارگردان فيلم- جهاني بهغايت باورپذير ساخته که اگر اِلِمانهاياش را جدا درنظر بگيريم، هيچکدامشان به ديگري مربوط نيست اما آنچه که مخلوطي از اين موقعيتهاي عجيب و ابسورد است، فيلمي شده که علاوه بر خنداندن، ذهن و روح مخاطب را هم همراه خودش به همان ناکجاآباد برفي ميبرد. براي خودتان ميگويم: لطفا چند کيلو خرما براي مراسم تدفين را از دست ندهيد!
پينوشت: حالا که بحث دنياي ابسورد و محسن نامجو شد، برايتان ويوئويي از نامجو گذاشتهام که ببنيد اين دماغگندهي مشهدي چهطور ميتواند مقدسترين چيزها را هجو کند و به سخره بگيرد. «صنم/معشوقه» که هميشه در ادبيات ايراني جايگاه والايي داشته و حتي جفاياش هم براي عاشق، شيرين بوده، در اين ويدئو هجو ميشود. جفاي معشوقه و رنجش که هميشه پابرجاست، اما ميشود براي کم کردن اين درد، ذرهاي با آن شوخي کرد و به آن نقد وارد کرد. اينطوري ميشود که دنيا، کمي، فقط کمي قابل تحملتر ميشود. و البته براي همين بود که من پيشتر گفتم «تو حنجرهي روزگار مايي». چون اعتقاد دارم اين روش که بياييم دنيا و مشکلاتش را مسخره کنيم و به نقد بکشيم و مثل قديم با آن برخورد نکنيم، تنها راه رستگاري در روزگار سختيست که در آن زندگي ميکنيم.
علاوه بر ويدئوي نامجو، موزيکي از عبدي بهروانفر هم براي داونلود گذاشتهام که او اينجا «غم» را هجو ميکند و انصافا استادانه هم هجوش ميکند. حتما ويدئوي نامجو و موزيک عبدي را ببينيد و بشنويد که جداي تمام اين فلسفهبازيهاي بيخود، بسيار لذتبخش هستند و موجب انبساط خاطر هم ميشوند.
براي داونلود ويدئوي «صنما، جفا رها کن» از مُحسن نامجو / حجم تقريبي هشت و نيم مگابايت به فرمت FLV
براي داونلود موزيک «غَمُم غم» از عبدي بهروانفر / حجم تقريبي دو مگابايت به فرمت MP3
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود...
تو را دوست دارم
در این باران
میخواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
میخواستم
میخواهم
تمام لغاتی را که میدانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.
پینوشت: تیتر این پُست، عنوان یکی از کتابهای احمدرضا احمدی- آقای اردیبهشت- است.