همینکه
میشود از پس آن دو چشم ِ همیشه مراقب، که «نوزده، هشتاد و چاهار»وار میپایدت،
هنوز هم بود و نفس کشید و به جایی رفت، جایی که بر خلاف روزها، که همینطور بیخیال
به احوال و اوضاع دنیا میآیند و میروند و شتاب میگیرند و سرسام میآورند و پیری
و فرسودهگی و خستهگی بهجا میگذارند، دمی نشست زیر سایهای و به پیشواز کاهلی
تابستانانه رفت و کتابی دست گرفت و ورق زد و مزهمزهاش کرد و حظ برد از کلمات و
با طعم ِ ترش ِ گوجهسبز ِ نمکخوردهی توی دهان، ترکیب احساسات رنگوارنگ زیبا
پدید آورد و شاد شد و بعدتر، دربارهی این حس، این حسهای خوب، این لبخندی که روی
لبات نشسته با دوستی، او که کلامات را، نگاهات را، حتا پیش از سخن گفتن میفهمد،
به اشتراک گذاشت و از فیلمها، از کشفهای جدید سینمایی، از کلاسیکهای ناآشنا به
گوشات حرف زد، خیلیست...
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱
از مِسکوب...
از خانه بیرون آمدم. تاریک بود. اینجا همیشه صبحها
تاریک است. دو تا زن به ساعتهایشان نگاه میکردند و میدویدند. در تلاش معاش.
کبوتر سحرخیز و کامروایی دستپاچه و سمج به چیزی شبیه روده مرغ نوک میزد. صبحانه
در باران. آسمان مثل لاک روی زمین افتاده بود و آدمها زیر چتر مثل لاکپشتهای
پا دراز و قارچهای سایه بلند بودند. سرگردان، شتابزده، از نور خیسشان آب میچکید،
خیابان باریک، ساختمانها بلند و آسمان غایب. مثل این بود ته دریا راه میروم. در
تاریکی خیس اعماق...
از «مُسافرخانه»ی شاهرُخ ِ مِسکوب
۳۰ فروردین ۱۳۹۱
بار دیگر شهری که...
در غم ِ ما روزها بیگاه شُد،
روزها با سوزها همراه شُد،
روزها گر رفت، گو رو! باک نیست؛
تو بمان، اِی آنکه چون تو پاک نیست...
مولانا
دوباره، آن شهر دوست داشتنی ِ لعنتی، همان بوی همیشهگی، همان آدمها، همان فضاها و مکانها؛ همان جایی که هزاران خاطره داری. همان جایی که دَرَش، بهترین روزها و بدترین ساعاتات را گذراندهای. جایی که در آن عاشقیها کردهای و جایی که، تلخترین روزگار را گذراندهای؛ آن شهر، همان شهر دوست داشتنی ِ لعنتی: اهواز...
گوشه به گوشهی
شهر، و بعدتر، وجب به وجب دانشکده را گشتهای، هر مکان، هر کِنار، هر کلاس، پُشت
هر پرچین، عُمری را گذراندهای. یکیشان همان شمشاد غریب ِ گِرد بود که عکسی و داستانها
ازش داری و آن دیگری، دالان عشق بود که امروز، سوخته و دیگر نیست. دست او، همان که سفیدی درخشندهاش چشمها را
گرفته بود و روزی، مهرش بر دلات نشسته بود را گرفته بودی و قدم زده بودید آنجا
که بوی درختان کُنار، مستتان میکرد و آن زلف عنبریناش را نوازش کرده بودی و
پُشت آن ساختمان ِ سفید، روی نیمکتها نشسته بودید و دستهاش، آن دستهای خوشتراش
ِ ظریف را بوسیده بودی و میوههای پُخته شده خورده بودید و به هم، گُلهای رنگی
داده بودید و خندیده بودید و خندیده بودید و توی ایستگاه ِ قطار، قلبهایتان را
با هم میزان کرده بودید و برای هم، شعرها خوانده بودید و شهر را زیر پا گذاشته
بودید و با هم، کتابفروشیهای قدیمی و کوچههای جنگزده را دیده بودید و محض
خنده، اسکیتسواری کرده بودید و پُل سفید، آن پُل جادویی را رفته بودید و برگشته
بودید و باز هم رفته بودید و برگشته بودید و توی آن کارون ِ زخمخورده، قایقها
رانده بودید و از دیروز و امروز گفته بودید و برای فرداها، قصّه چیده بودید و چه
برنامهها که نداشتید و اِی روزگار، اِی روزگار که همهشان، همهی آن قصّهها را به
یکباره، دادی به باد و شهر را کردی، شهر مُردهگان و تلخیها که آمد و اَشک و آه و
روزهای بد...
روزهای بد، توی
همان شهر دوست داشتنی ِ لعنتی که بی او، دیگر شهر نبود و بوی خوش آن زلف و خندههای
مستانهاش، همه رفته بودند و انگار، اصلن نبودند از روز اوّل و اهواز، برایات
شُده بود شهر ِ درد؛ شهر دردی که گوشه گوشهاش ماجراها داشتی و آن ساحل کاروناش،
جایی شُده بود که بنشینی و روزهای خوش قدیم را با خودت مرور کنی و زیر زبانات،
مزهمزهشان کنی و بخواهی آن فضای غُبارگرفته را کمی، فقط کمی لطیفتر کنی و نه!
که نمیشُد و توی خلوتات، توی نبودنهاش، توی تنهاییها، شعرها گفتی و سپردی به
آن دفتر آبی و بعدتر، دفتر آبی را سپردی به کارون، که شاید، فقط شاید او بتواند آن
همه شیدایی را در خودش بپذیرد و با خروشاش آرامات کند و روزی، برساند آن دفتر
آبی را به معشوقهی از دست رفته، به آن زیبایی تحمل ناپذیر...
***
و حالا، باز هم
اهواز، بعد از سه-چهار سال، هنوز همانطور ایستاده، همانطور دردکشیده و خمیده،
همانطور غمگرفته و غُبارآلود، با آن نخلهای غمگیناش، سر جایاش نشسته و میدانی
که اگر، چهار سال، بشود چهل سال و باز هم بیایی این نقطهی خستهی افسردهی زمین و
توی شهر و آن دانشکدهی دلمُرده، قدم بزنی و مکانها را بگردی، آن خاطرات خوب
وبد، مینشینند بر دلات؛ انگار که، جایی، در آن تکّه صنوبر توی سینهات، ثبتشان
کردهای برای همیشه، برای هنوز...
اهواز، حوالی پنج عصر بیست و
ششاُم فروردیناش
پینوشت اوّل: شاید این هم باید
یکی از همان شخصینوشتهها میمانْد امّا چه باک؛ بگذار اینجا باشد، بگذار شاید، این دل را کمی
آرام کند...
پینوشت دوم: ... و چه حیف، که
دوربین همراهام نبود تا بعضی مکانها را، آنطور که دلام میخواست، ثبتشان
کنم.
۲۲ اسفند ۱۳۹۰
سرگذشت دانهی برف
در روز برفی
از خانه بیرون زدم؛
از برف ِ سپید و نرم
خواستم برقصد با من.
همچون دُخترکی شاداب،
چرخ خورد و رقصید و رقصید
تا به پایام آب شُد...
و آنگاه، زمستان گفت:
«چه جنایت بیشرمانهای!»
ویلیام بلیک
مترجم: مسعود ناسوتی
عکس بالا، قابی از فیلم «آفتاب ابدی یک ذهن بیآلایش» است.
تیتر، عُنوان داستانی از صمد بهرنگی است.
۱ اسفند ۱۳۹۰
نامه، کمی شخصیتر
... و بعدتر، نشستهای و گوش میدهی؛ میم نون، با تمام غمی که توی صداش جمع کرده، از نامهای میگوید که با خون ِ دل، برایاش نوشته و درد و رنجی، که از نبودش کشیده و احتمالن، آن سنگیندل، گُذاشته و رفته و جواب نامه را هم نداده. که غم از صداش، توی ِ صورت و بَرْ دلات میکوباند از قیامتی، که بدون او، گُذرانده و تو، فقط نشستهای و گوش میدهی و میبینی، اِی داد، اِی بیداد؛ اِی داد، اِی بیداد... حافظ است، میم نون است ولی تو هم آن وسط هستی و داری، از اشکهات یاد میکنی که نشانهی رفتناش، نشانهی نبودناش بود...
بعد، میبینی داری با خودت تکرار میکنی «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید» و فکر میکنی و فکر میکنی و یادت میآید، مُدّتهاست انگار، کار جهان سر آمده؛ میبینی هرچه میدانستی، هرچه بلد بودهای، آزمودهای؛ و بارها و بارها هم آزمودهای و دست آخر، فقط پشیمانی بوده که همراهات مانده. دیدی، حتا آن «ما هیچ، ما نگاه» را هم نداری و فقط، ندامت است و افسوس. از آن عاشقیها و عاشقیّتها یاد میکنی و خودت را سرزنش. میگویی من که میدانستم آخرش همینست، اصلن میدانستی آخر همهشان همینست و باز هم سرزنش میکنی خودت را و افسوس میخوری و آه میکشی؛ آه میکشی و جهانی را میسوزانی...
نه! انگار، نمیشود. رفته بالا و توی آن ذهن پریشانات جا خوش کرده؛ اینکه مُدام میگویی «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید» و هِی، تکرارش میکنی. تکرارش میکنی و میبینی، مُدّتهاست سر آمده کار ِ این لعنتی و این توئی، که وِل کُناش نیستی انگار... آن نقطهی ِ مثلن منطقیترت، توی آن ذهن ِ خرابشُده، سعی دارد حالیات کُند همینطور افسرده و بیمار، در دوریاش میمانی؛ میخواهد بهات بقبولاند، تنها راه نجاتات، اینکه دوباره بخندی و شاد باشی و سرزندهگی را تجربه کنی، در اینست که بجوریاش؛ بروی دُنبالاش و پیداش کنی امّا، امّا مگر خودت اینها را، از قبل نمیدانستی؟ مگر نمیدانستی اوضاع این لعنتی، این جهان کوفتی، بدون «او» دُرُست نمیشود؟ میدانستی، خوب هم میدانستی، امّا چه فایده...
بعد یادش، خیالاش، میآید توی ذهنات؛ به آن صورتاش فکر میکنی و زنانهگیاش، معصومیت توی نگاهاش و لباسهای رنگ و وارنگاش، اینکه چهقدر همهچیز تمام بود و رسیده؛ اینکه لبهاش، بالاتر از شیرینترین ِ میوهها بود و باز هم آن زنگ ِ لعنتی، آن زنگ ِ بیخود، پِیاش را میگیرد و باز هم «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید»... آن همه زیبایی که داشت و مَه و مَهرویان را، به هیچاش نبود. و بعدتر باز، آن ناز کردنهاش و آن خرامان راه رفتناش، آن گامهای شمردهاش، حتا آن وقت که بهات پُشت میکرد و میرفت، حتا آن وقت که گُذاشت و رفت و خرامان و زیبا رفت، مثل ِ شعر، امّا دلات را به درد آورد...
به اینجاش که میرسی، سرت تیر میکشد و درد آرامات را میبُرَد و بیشتر و بیشتر، غرق میشوی، فرو میروی در خودت و چراغهای شهر، همهگی مات میشود و اینبار، یک صدای دیگر، مُدام توی کَلّهات میچرخد و میچرخد و تکرار میکند:
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
و مُدام تکرار میشود و تکرار میشود و تکرار...
دوست داشتید، از اینجا هم بشنویدش.
۳ دی ۱۳۹۰
از دیدنیها
دیدنی بود هر آنچه با دستان ظریفاش میکرد. سیگار را جوری میگذاشت بین آن انگشتان ِ کشیدهاش که گویی، بهترین جایی بود که میشد برای آن سیگار تصور کرد و مجبورم میکرد به اقرار اینکه بگویام «حرکاتاش آئینی بود». توی همان جمعهای شلوغ، توی کافههای دودگرفتهی تهران، که من یک گوشهی میز نشسته بودم، بود و صُحبت میکرد و بهوقتاش که میشد، یه کمی مکث. آن انگشتان کشیده، روی میز جلو میرفتند و پاکت سیگار را پیدا میکردند. بعد، انگاری نیازی به نگاه کردن نداشته باشد، آن دستها، آن دستهای سفید و ظریف، سیگاری بیرون میکشیدند و میبُردند سمت لبهاش. حرف میزد؟ مکث کرده بود؟ نفهمیدم هیچوقت بس که شیفتهی آن دستهاش میشدم و هوش و حواس میرفت سمتشان و بعدترش، وقتی که سیگار بین لبهاش بود، آن یکی دستاش، با لوندی، فندک را بالا میبُرد و روشناش میکرد سیگار را. کام ِ اول، کام ِ تلختر را که میگرفت، دودش را توی هوا میفرستاد و پخش میشُد این دود و چشمانام مسیرش را دُنبال میکرد و پخش میشُد رشتهی نگاهام...
دوباره که میدیدماش، حرف زدن را از سر گرفته بود و دستهاش، آن دستهای سفید ظریف، انگار که میرقصیدند و با دود سیگاری که بین انگشتهاش بود، شکلها میساختند. حرف میزد و حرف میزد و بهوقتاش، مکثی میکرد و میمانْد و دوباره کامی میگرفت اما هیچ نمیفهمیدی که مکث کرده؛ بس که کلمات را بهوقت جلو میبُرد و بهوقت، استراحت میداد و بهوقت ِ راحتی ِ حرفهاش، از سیگارش کامی گرفته بود که من ِ مبهوت در حرکاتاش، در دستهاش، آن دستهای سفید ظریف، از آن گوشهی جمع، نفهمیده بودم کلام کُجا رفته و همینطور مبهوت، همینطور خیره...
حرف میزد و سیگار میکشید و گاهی که یک نفر ِ دیگر حرف میزد، آن دستی که سیگار را گرفته بود، میرفت زیر چانهاش و میشُد تکیهگاه آن حجم ِ عظیم ِ زیبایی؛ و آن دست، آن دست سفید ظریف، که سیگاری بین انگشتهاش بود، طاقت میآورد آن بار را و دود بود که اوج میگرفت از سیگار و صورتاش را میبُرد توی ابهام. و آن یکی دستاش، آن یکی دست سفید ظریف، روی میز، با موسیقی جَز، که پخش بود توی هوا، روی پاکت سیگار میرقصید و ضرب میگرفت جوری که باورم میشُد تمام آن موسیقی، با تاریخ غمبار پدیدآورندهگاناش، از ضرب پیانوی آن انگشتان کشیدهی دست ِ چپ ِ سفید ِ ظریفاش ساخته...
و میگذشت زمان و میگذشت زمان و من ِ مَنگ، از آن گوشهی جمع، آئیناش را دُنبال میکردم و گذر زمان را نمیفهمیدم بس که طولانی بود و آنجهانی، تا تمام میشد سیگار و غلت میخورد بین انگشتهاش و جلو میآمد و دُماش را میگرفت و توی زیرسیگاری روبهرو، خاموش میکرد و دودی که زیاد بود و کمتر میشد و بعد هم، خاموش. و من، و من ِ مبهوت که به خودم میآمدم و فضا را میفهمیدم و لبخند تحویل میدادم و از آن گوشه، عیشام را، اینبار ولی شکل ِ دیگر، ادامه میدادم و خیره میشدم به صورتاش، به آن حجم ِ عظیم ِ زیبایی و غرق میشدم و همینطور مبهوت، همینطور خیره...
که آن، خودش حکایت دیگریست...
۶ آذر ۱۳۹۰
دو سه چیزی که از زنها میدانم...
برای ر.ر
شعری بگو، تا امضایاش کُنم...
یک
در توانام نیست تغییرت دهم
یا حتا آنچه را که هستی شرح دهم.
هرگز باور نکن مَردی بتواند زنی را تغییر دهد؛
مردانی که اینطور ادعا میکنند
ریاکارانی هستند
که گُمان میبرند، زن را از دندهشان آفریدهاند!
زن، هرگز، هرگز، از دندهی مرد آفریده نشده
بلکه این مرد است که از زهدان زن پدید آمده،
همچو ماهی که از اعماق آب بیرون میجهد،
و یا شاید مثل برکهای کوچک، که از رودی بُزُرگ منشعب شده؛
این مرد است که به دور خورشید ِ زنانهگی میگردد و میگردد
و خوشست با این خیالْ که در جایاش، ثابت ایستاده...
دو
در توانام نیست چیزی یادت دهم،
آنگاه که پستانهایات دائرهالمعارفاند،
و لبهایات، خُلاصهای از تاریخ ِ شراب؛
تو، زنی هستی که وجودت بهتنهایی کافیست:
روغن از توست،
گندم از توست،
آتش از توست،
تابستان و زمستان از توست،
رعد و برق از توست،
باران و برف از توست،
موج و دریا از توست،
همه و همه، هر چه که هست، همهشان از توست...
حالا، تو بگو؛
چه میتوانام یادت بدهم ای زن؟
اصلن، مگر ممکنست کسی بتواند سنجابی را به مدرسه بفرستد؟
یا گُربهای را به نواختن پیانو وادارد؟
مگر میشود کسی بتواند، کوسهای را راضی کند
تا به راهبهای پاکدامن تبدیل شود؟
نه! آموختن به تو غیرممکنست!
سه
در توانام نیست رامات کنم،
آدابدان و شهریات کنم،
و یا حتا، غرایز اولیهات را تعدیل کنم؛
که این، ماموریتی غیرمُمکنست!
هر آنچه را که میدانستم، به تو، امتحان کردم
از حماقتام کُمک گرفتم
اما هیچکدام، بر تو اثر نکرد...
نه راهنمایی و ارشاد، و نه اغوا و وسوسه!
اصیل و بدوی بمان، همانطور که هستی!
وحشی و پُر شر و شور بمان، همانطور که هستی!
فکر کُن، اگر بَبر و ادویهجات را از آفریقا بگیرند،
چه باقی میماند ازشان؟!
یا اگرْ نفت و اسبسواری را
از جزیرةالعرب؛
چه باقی میماند برجا؟!
نه! همانطور که هستی، باش!
چهار
در توانام نیست عاداتات را تغییر دهم،
سیسال،
سیصد سال،
سههزار سالست که اینگونهای؛
طوفانی هستی که در یک بُطری محبوس شُدهای؛
بدنی داری که بوی مردان را، هرجا که باشند، حس میکند،
حمله میکند سمتشان،
و آنگاه، با غریزهاش، نابود میکند تمامشان را...
باور نکن آنچه را که یک مرد دربارهی خودش میگوید؛
اینکه اوست شعر میگوید
و بچه میسازد؛
این زنست که شعر را میسُراید
و مرد، فقط آن را به نام خودش امضا میکند؛
این زنست که بچه را میزاید
و مرد، فقط کاغذ زایشگاه را امضا میکند
تا اینطور، «پدر» نام بگیرد!
پنج
در توانام نیست طبیعتات را تغییر دهم
کتابهایام به کارَت نمیآیند،
حرفهایام متقاعدت نمیکنند
و نصیحتهای پدرانهام سودی برایات ندارند...
تو، ملکهی آشوبی!
ملکهی دیوانهگی!
که به هیچکس تعلق نداری...
باش؛ همانطور که هستی!
تو، درخت زنانهگی هستی
که بیخورشید و آب،
بالا میرود و رُشد میکند؛
تو، آن پری دریایی هستی
که تمام مردان را دوست میدارد
اما عاشق هیچکدامشان نیست،
با همهشان میخوابد
و با هیچکدامشان!
تو، آن زن بادیهنشینی
که با تمام قبایل میرود
و باکره برمیگردد...
باش!
باش، همانطور که هستی
که در توانام نیست تغییرت دهم...
نِزار قبّانی
مترجم: مسعود ناسوتی
۴ آذر ۱۳۹۰
زندهگی و دیگر هیچ
آیا «یه حبّه قند» بهخاطر نمایش رابطهی ِ افراد ِ یک خانواده، استفاده از خانهی قدیمی و جمع مهربان ساکن ِ خانه، قدیمی و کُهنهست؟ آیا چون سُنت را نقد نمیکند، واپسگرا و ارتجاعیست؟ آیا از بازگشت به خویشتن حرف میزند؟
قبل از هر چیز، در «نقد سینمایی» باید به این نُکته برسیم که آنچه را که محتوا مینامیم، در واقع جُزئی از فُرمِ اثر است (برای توضیح بیشتر، به مقالات دیوید بوردول مراجعه کنید). پس میبایست در تحلیل یک اثر سینمایی، بیشتر از هر چیز دیگری، به فُرم اثر توجه کنیم و اگر قصد داریم اینگونه احکامی، همچون «سنتی»، «کهنه» و «واپسگرا» را صادر کنیم، فقط بر اساس مضمون فیلم، قضاوت نکنیم. با این مقدمهی کوتاه، به اینجا میرسیم که بیاییم و فُرم فیلم«یه حبّه قند» را با دقت بیشتری واکاوی کنیم تا به جواب این سوال برسیم.
«یه حبّه قند»، از لحاظ فُرم، بسیار مُدرنست؛ با آنچه که در داستانهای چند پردهای فیلمهای سینمای کلاسیک دیدهایم، تفاوت بسیار دارد. قهرمان و ضدقهرمان به معنای عام و خاص ندارد. داستاناش، گرهافکنی و گرهگشایی ندارد. حتا فیلم به طرز هوشمندانهای از تمام موقعیتهایی که قابلیت دراماتیک دارند (مثل ورود قاسم که میشد داستان پُر از اشک و آه عاشقانهای ازش ساخت)، به سادهگی عبور میکند و سعی میکند از ساختارهای مرسوم و غالب، آشناییزدایی کند؛ پس به هیچ عنوان نمیتواند فیلمی «کهنه»، «سنتی» و یا «واپسگرا» باشد.
در مورد قسمت دوم سوال و نقد سنت باید این نکته را درنظر داشته باشیم که نقد نکردن سُنت، لزومن نشانهی طرفداری از آن نمیتواند باشد. اما، اتفاقن، اینجا، میشود گُفت با وجود بهرهجُستن از الهمانهای فراوان ِ زندگی سنتی ایرانی، «یه حبّه قند» فیلمیست که «فردیتطلبی» را تبلیغ میکند و همانطور که میدانیم، فردیتطلبی، یکی از مهمترین پایههای تفکر مُدرنست. در این فیلم، پسند، در ابتدا، بهخاطر خواست خانوادهاش، از عشقی که در دلاش نسبت به قاسم دارد میگذرد و حاضر میشود تا با پسر خانوادهی وزیری که وضعیت مالی خوبی دارند، ازدواج کند. فیلم، آشکارا در این مورد، بعد از مرگ خان دایی، و رفتن متاثرکنندهی قاسم، نشان میدهد که چه سمت و سویی دارد. پسند بعد از تمام این ماجراها و اتفاقها، به جایی میرسد که متوجه میشود تصمیم ِ شخص ِ خودش، بر آنچه که مادر و خانوادهاش برایاش درنظر دارند، مهمتر است و در نهایت، تصمیم میگیرد لباس سیاه بپوشد و تا چهلام دایی، در مورد ازدواجاش با پسر خانوادهی وزیری، صبر کند. تمام فیلم، مسیری را طی میکند تا پسند، از آن دختر بیش از حد ماخوذ به حیا، به زنی مستحکم تیدیل شود که بالای سفره (جای بزرگ خانواده) مینشیند و تصمیم خودش (بخوانید فردیتطلبیاش) را مهمتر از هر چیزی بداند.
میگویند «یه حبّه قند» از نظر فُرم ادای فیلمهای مدرن را در میآورد، اما در باطن سانتیمانتالست و شبیه به سریالهای تلویزیونی. میگویند «یه حبّه قند» چیزی جُز رنگ و لعاب نیست و ایدئولوژیاش عقبمانده و مبتذلست. این نظر را قبول دارید؟
مسلمن مخالفام! در سوال بالا از چند قید استفاده شُد که راجع به هر کدامشان میشود بحثهای طولانیای کرد. اولن این «ادا درآوردن» از آن حرفهاست که به سادهگی نمیشود آن را ثابت کرد. کسی که چنین اتهامی به فیلم وارد میکند، پیش از هر چیز، باید بتواند آنرا اثبات کند که خوشبختانه یا متاسفانه، تا بهحال، بُرهانی در اثبات این نظر نشنیدهام. مخالفان فیلم که تمام آن را ادا میدانند، نهایتن به این میرسند که فیلم زیباییست، کارگردانی خوبی دارد، ولی اینها فایدهای ندارند چون فیلم به نتیجهی خاصی نمیرسد. آشکار است که این حرفها، از جنس سینما نیستند و بیشتر به حرفهای کوچهبازاری شبیهاند. در سینما، میبایست برای هر الهمان، کارکردی پیدا کنیم و در چهارچوبِ کلیتی که فیلم قرار است بسازد، دربارهی آن بحث کنیم.
مسئلهی دوم استفاده از صفات «سانتیمانتال» و «تلویزیونی»ست. اینجا فرض شُده، تمام فیلمهای تلویزیونی، سانتیمانتال هستند؛ که خُب بهگمانام، رد این مسئله آنقدر ساده و واضحست که میشود به راحتی از آن گُذشت. وقتی از لفظ سانتیمانتال استفاده میکنیم، در حالت عمومی، منظورمان اینست که فیلم، در نهایت فقط به دنبال احساساتگراییست و از عمد، قصد دارد به نحوی، خود اثر، و متعاقب آن بینندهاش را، از چهارچوب عقلانیت خارج کند. صفت سانتیمانتال، چون بیش از حد قابل تفسیر است و حتا میشود با مجموعه دلایلی یکسان، همزمان، آن را رد یا اثبات کرد، اینجا هم در نهایت به یک نظر فردی و سلیقهای تقلیل پیدا میکند. نظر من اینست: فیلم، برای مثال، همانطور که قبلتر هم گفتم، با بازگشت قاسم، میتوانست وارد چرخهای شود که بیش از حد مخاطباش را احساساتی کند، ولی به عمد از آن میگذرد. با توجه به اینکه میتوان مثالهای دیگری هم پیدا کرد که فیلم، به عمد، از اینگونه احساساتگرایی رایج میگذرد، بههیچوجه سانتیمانتال نیست.
همانطور که در جواب سوال قبل هم گفتم، بهنظرم، «یه حبّه قند»، از همه لحاظ مُدرنست. فُرم روایی ساختارشکنانهای دارد و در مضمون هم، «فردیتخواهی» را ارئه میدهد، پس نه تنها ایدئولوژی عقبماندهای ندارد، بلکه به نسبت بسیاری از فیلمهای امروز سینمای ایران، نو، مُدرن و پیشرو است.
«یه حبّه قند» شُما را یاد سینمای زندهیاد علی حاتمی میاندازد؟ مثلن خاطرهی «مادر» را زنده میکند؟ اصلن «یه حبّه قند» شُما را یاد فیلمی میاندازد؟
فیلم از لحاظ تعدد شخصیتها، جمعشدن اعضای یک خانواده در خانهی پدریشان، دور یک شخصیت مُسنتر، شاید شباهتی با «مادر» علی حاتمی داشته باشد ولی این کُجا و آن کُجا! سینمای مرحوم حاتمی، از لحاظ مضمون بهخصوص، بهخاطر آنوجه پُررنگاش که هالهای از تقدس به دور گذشته میکشید، اصلاش را بر «نوستالژی» بنا کرده بود و شخصیتهایی داشت که همهشان از امروزشان، به خاطر مُدرن شُدن زندگی، مینالیدند، بسیار متفاوت از «یه حبّه قند»ی است که بههیچ وجه گذشتهگرایی را تقدیس نمیکند. همانطور که گفتم، فیلم، به نوعی، آن عمل سنتی که مثلن خانواده بهجای دخترشان، برای ازدواج تصمیم میگیرند را، بهکل، نفی میکند. برای عقلانیت فردی ارزش قائل میشود و نشان میدهد الهمانهای زندگی مدرن (برای مثال آن گوشی آیفون، السیدی و ...) چهقدر میتواند در زندگی تنیده شوند، بدون اینکه ایرادی داشته باشند. پس، این نگاه مدرن میرکریمی، با آن نگاه غمخوارانهی علی حاتمی به گذشته، از زمین تا آسمان فرق دارد.
علاوه بر این، شاید عدهای بگویند، فیلم به «مهمان مامان» مهرجوئی شبیهست. اینجا، باز هم شاید بتوان گفت از لحاظ موقعیت شباهتهایی وجود دارد ولی در فیلم مهرجوئی، ما با قصهای طرف بودیم که اوج و فرود داشت. گرهگشایی و گرهافکنی داشت و بیننده را با استفاده از قُلاب خط رواییاش به فیلم نگه میداشت ولی در فیلم میرکریمی، اصلن داستان فیلم، ابتدا و انتهای مرسوم را ندارد. اگر بیننده با فیلم همراه میشود، به خاطر حرکت در طول فیلم (روابط علی و معلولی) نیست، بلکه بهخاطر جُزئیات فیلمست، بهخاطر حسیست که تمام این خُردهروایتهای حتا شاید بیربط بهوجود میآورند، بهخاطر فضاییست که نهایت آن، آینهای از زندگی خود ماست؛ اینهاست که باعث میشود «یه حبّه قند» فیلم متفاوتی بهنظر برسد. علاوه بر این،«مهمان مامان» مهرجوئی (که اصولن فیلمساز شلختهایست و فیلمهایاش، با ایرادهای کارگردانی همراه هستند) از لحاظ کارگردانی، با فیلم مهندسیشدهی میرکریمی، که میزانسنهایاش همهگی با صرف وقت بسیار طراحی و اجرا شُدهاند، تفاوت بسیار دارد.
اگر بخواهم از فیلمی نام ببرم که شبیه به «یه حبّه قند» میرکریمیست، شاید اثر جاودانهی ابراهیم گلستان،«خشت و آینه» را مثال بزنم که البته شاید در ظاهر، مثال دوری بهنظر بیاید. هر دو فیلم، فُرم مدرن دارند، هر دو فیلم با وسواس بسیار (در «خشت و آینه»، گلستان بهخاطر شکستن یک لنز، حاضر میشود یکسال صبر کند و یا میرکریمی، برای ساختن دکور، میخواهد تا درختانی از شهر یزد برایاش بیاورند)، و با تاکید بر جُزئیات ساخته شُدهاند. هر دو فیلم، مفهوم کارگردانی را در سینمای ایران چند پلهای بالا بُردهاند و البته، هر دو فیلم، با نظرات منفی بیربط بسیاری مواجه شدهاند.
بهنظر شُما، «یه حبّه قند» درام ضعیفی دارد؟ آیا شخصیتها بیدلیل در فیلم پرسه میزنند و علت حضورشان معلوم نیست؟
اول باید بپذیریم که لزومن، تمام فیلمها، به یک اندازه قرار نیست از درام استفاده کنند. میشود از سینمای کلاسیک ِ جان فورد و یا هیچکاک مثال زد که درام در فیلمشان، حرف اول را میزند و همینطور میشود از سینمای مُدرن و یا تجربیِ فلینی و یا حتا کیارستمی مثال آورد که در فیلمهایشان، درام آن مفهوم مقدس را ندارد و قرار نیست فیلم، به آن مفهوم کلاسیکاش، قصهگو باشد. این مسئله که فیلم تا چه حد از درام استفاده میکند، تمامن به استراتژی فیلم بستهگی دارد.
در فیلم «یه حبّه قند»، مثل بسیاری از فیلمهای مدرن دیگر، با درام کلاسیکی مواجه نیستیم. اینجا، در سینمای مدرن، فضاسازیست که اهمیت بیشتری پیدا میکند. مفهوم کارگردانی پیچیدهتر میشود و مخاطب، از لحاظ فکری و ذهنی درگیر فیلم میشود. میرکریمی، تمام تلاشاش را کرده تا فیلمی بسازد که در وهلهی اول، بتواند حس زندهگی، چیزی که برای هر انسان زنده آشناست را در فیلماش جاری کند. برای این منظور، به سراغ تمام الهمانهایی رفته که ممکنست، برای رسیدن به این هدف، مفید باشند. در فیلماش، به جُزئیات، توجه فراوان شُده (یک نمونه از بیشمار نمونهی ممکن، شاید دقت فوقالعادهی کارگردان به آن درخت ِ خاصِ توی باغ باشد که زنبورها، فقط آنجا هستند و هرکس از آن قسمت میگذرد در معرض نیش زنبور قرار میگیرد، باشد)؛ جُزئیاتی که همهشان، در کنار هم، کلیتی را میسازند و ناخودآگاه (و شاید در مرحلهای بالاتر خودآگاه) مخاطب را بهکار میگیرند و او را به مفهوم سادهگی زندهگی، ملموس بودناش و تلخ و شیرین بودناش، نزدیک میکند.
این فضاسازی، بههیچ وجه ممکن نیست مگر کارگردان درک درستی از ابزار سینما داشته باشد. فیلمبرداری حیرتانگیز این فیلم، با پیشزمینه و پسزمینهی پُر از ریزهکاری (مفهوم عُمق میدان)، میزانسنهای شلوغ و عمیق و چندلایه، صدابرداری حرفهای، دکور فوقالعاده، استفاده از رنگ برای زندهبودن تصاویر و بازیهای خوب بازیگران همه و همه دست به دست هم دادهاند تا با فیلمی تخت روبه رو نباشیم. فیلمی را ببینیم که شادیهای کاراکترهایاش واقعیست، غمشان ما را هم محزون میکند و بهجایی میرسیم که انگار، خودمان در آن فضا نفس میکشیم.
با توجه به این مسائل، شاید بشود گفت راه داشت بعضی از شخصیتها را جابهجا کرد، حتا میشود بعضیها را حذف کرد، میشود پسر خواهر بزرگتر را با دختر خواهر کوچکتر جابهجا کرد و آب از آب هم تکان نخورَد؛ که البته، بهگمانام همهی اینها درست است؛ چون فیلم بر مبنای درام حداکثری شکل نگرفته، روابط علی و معلولی مرسوم ندارد. نکته در اینست که مجموع این شخصیتها، با فضایی که در آن هستند، آن حس خاص را بسازند و مخاطبشان را درگیر کنند که در این مورد میکنند. شاید بشود به ترکیبهای دیگری از بازیگران هم رسید، شاید میشد با تعداد کمتر و یا بیشتری همین فضا را درآورد ولی چون در این حالت موجود، فضا به درستی ساخته شده، نمیشود آن را ایراد دانست.
در یک مقایسهی کلی، سینمای میرکریمی از «زیر نور ماه» تا «یه حبّه قند» ایدئولوژیکتر و شعاریتر شدهست و بهدنیای مدرن پُشت کرده؟
به نظر من اینطور نیست. میرکریمی اتفاقن از شعارگوئی مستقیم در فیلمهایاش، به جایی رسیده که فهمیده باید همهچیز را در سادهگی زندگی دید. برای مثال شما را ارجاع میدهم به فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک»اش که از لحاظ کارگردانی اثری قابل توجه بود ولی در سکانس نهایی، دکتر درماندهی فیلم، در حالی که داشت توی بیابان تلف میشد، دستی، آن هم از بالا او را از فلاکت نجات میداد. این موقعیت، حتا برای من که دوست ندارم سینما را نمادین ببینم، بس که سمبلیک و گُلدرشتست، توی ذوق میزند؛ از طرف دیگر، نگاه کنید میرکریمی، آن شعارگویی مستقیم را، در دو فیلم اخیرش، با سینمایی عوض کرده که خود مخاطب، با آن درگیر میشود و چیزی را که دوست دارد، از فیلم بیرون میکشد.
نُقطهی ضعف فیلم کُجاست؟ چیزی در فیلم هست که آزارتان بدهد؟
در فیلم، چیزی نیست که من را آزار بدهد ولی هنوز، برای خودم، با توجه به استدلالهای مختلفی که سعی کردهام بکنم، هنوز به نتیجهای مستدل، برای وجود آن سه کلیپ همرا با موزیک، که ناگهان مخاطب را از فضای فیلم جُدا میکند، پیدا نکردهام. این سه کلیپ، حس بدی به من نمیدهند و حتا فضا را لطیفتر هم میکنند ولی بهنظرم، این نوع نقطهگذاری، با منطق فیلم جور نیست.
«یه حبّه قند» چه نسبتی با دنیای امروز دارد؟ اصلن فیلم بهروزی هست؟
در تمام فیلم، ما با مفهوم زندگی آشنا میشویم. سادهگی زندگی و حتا ابسورد بودناش (صحنهی مرگ دائی) را میبینیم. میبینیم که چهقدر ساده، شادی و عروسی، میتواند به خنده و عزا تبدیل شود. اینها چیزهایی هستند که هر انسان زندهای، در عمرش، با آن مواجه میشود. پس از این لحاظ، فیلم بهروزتری از«یه حبّه قند» نمیشود پیدا کرد!
بهنظرتان چرا عدهای «یه حبّه قند» را با «جُدایی نادر از سیمین» مقایسه میکنند؟ چرا این دو فیلم شبیه بههماند؟
هر دوتایشان فیلمهای ایرانیای هستند که امسال اکران شُدهاند و هر دو، کم و بیش موفق بودهاند و هر کدامشان، بهنحوی، آنچه را که سینمای اصیل مینامیم، به مخاطب نشان دادهاند، پس واضحست عدهای بخواهند این دو فیلم را با هم مقایسه کنند. ایراد اما آنجاست که وارد جُزئیات میشوند و روایت طولی (علی و معلولی) «جُدایی نادر از سیمین» را با روایت عرضی (استفاده از عُمق برای ایجاد فضا) «یه حبّه قند» مقایسه میکنند.
در فیلم فرهادی، نُکتهی حیرتانگیز، فیلمنامهی مهندسیشُدهی دقیقی بود که همهچیزش در امتداد هم بود. هر کدام از نماهای فیلم، حُکم حلقهی زنجیری را داشتند که باعث سرپا ماندن کُلیت استوار فیلم میشدند. برای مثال، آنجا، آن کیسه زبالهای که توی راهپله پاره میشد، باعث میشد پدربزرگ از خانه بیرون برود، راضیه برای یافتناش به خیابان برود (تصادف کند)، راهپله کثیف شود، راضیه آن را تمیز کند، راهپله لیز بشود، نادر بهخاطر نبود راضیه در خانه (چون تصادف کرده به دکتر میرود) او را هُل بدهد، راضیه بهخاطر لیز بودن راهپله سُر بخورد، بچهاش سقط شود و ...
دیدید؛ همهچیز در فیلم فرهادی جوری کنار هم چیده شده بود که در خدمت روابط علی و معلولی کلیت فیلم بود. هر اتفاقی، آنجا سببیت درست و بهجای خودش را داشت اما در فیلم میرکریمی، با این نوع روابط سببی روبهرو نیستیم. همانطور که گفتم، توی فیلم میرکریمی میشود شخصیتها را حتا کم و زیاد کرد. حتا جاهایی شاید راه داشته باشد بعضی از صحنهها را پس و پیش کرد و فیلم با خللی مواجه نشود. مخاطب حتا ممکنست بعضی از روابط بین شخصیتها و یا حتا دیالوگها را متوجه نشود ولی هیچکدام اینها، او را از لذت فیلم محروم نکند. توی «یه حبّه قند» ما با پیرنگی طرف هستیم که قرار است با توجه به فُرم ِ گریزان از داستانگوییاش، با شخصیتها همراه شویم، توی فضای فیلم غرق بشویم و بیشتر از هر چیزی، توسط تمام الهمانهایی که کلیت فیلم را میسازند (فیلمبرداری، ریزهکاری شخصیتها، خُرده روایتهای فرعی، رنگ و نور و دکور و ...) به فیلمْ قلاب شویم.
پس میشود گُفت که هر دو فیلم، بیشتر از هر چیزی، در فُرمشان با هم متفاوتاند؛ هرچند بعد از دیدن فیلم فرهادی، با غم و احساس آزار دیدن از سینما خارج میشویم ولی بعد از دیدن فیلم میرکریمی، همراهمان انبوهی حس خوب و دوستداشتنی خواهد بود.
توضیح: سوالهای بالا، از ماهنامهی «تجربه» بودند.
۲۹ آبان ۱۳۹۰
از سرگردانیها...
تاریخ دقیقاش خاطرم نیست. حتا اینکه چه شُد که اینطور شُدم را دقیق به یاد نمیآورم. حتا بهگمانم چیزی بود که کم کم شکل گرفت و بزرگ شُد و رفت آن بالا، توی ذهن ِ مغشوش و پریشانام. اینکه فهمیدم «زندگی کردن»، مهمترین هدفام از زندگیست. حتا مطمئن هم نیستم این ایدهام تا چهاندازه درستست فقط میدانم که میخواهم زندگی کنم. بعدترش یا شاید هم همزمان با این فکر، دیدم این جزئیات بهظاهر ساده و بیاهمیت چهقدر میتوانند مهم باشند. چیزهایی که شاید باقی مردم نبینندشان، یا حتا بهشان فکر هم نکند. حالا منی که دارم اینها را مینویسام آدمی هستام در بند جزئیات کوچک. سعی میکنم توی زندگی نهچندان پُراتفاقام، این جزئیات را ببینام و بهشان اهمیت بدهم. سعی میکنم به کارگر ِ ساختمان ِ نیمهکارهای که روبه روی ِ خانهمانْ میسازند نگاه کنم. بفهمم سیگاری که میکشد مگناست یا مونتانا. توی ذهنام خیالبافی میکنم برای آدمی در موقعیتاش، شبها، بعد از یک روز کاری سخت، شنیدن صدای هایده چهقدر میتواند لذتبخش باشد...
***
قبلتر از اینکه به دنیا بیایم، داییام رفته بود انگلیس. احتمالن چهار یا پنج ساله بودم که دایی، بعد از پانزده-بیست سالی ایران نبودن، برگشت ایران. با زن ِ فرنگی و دوتا دختربچهاش که همسن و سالام بودند. دنیایشان، برایام عجیب بود. نمیفهمیدم چه به هم میگویند ولی حس میکردم مثل من نیستند این بچهها. دنیایی که دارند زمین تا آسمان فرق میکند. عقل آن موقعهایام نمیتوانست تحلیل کند ماجرا را، ولی از دیدن این همه تفاوت در رفتار و گفتار تعجب میکرد.
بعدترش که دوباره برگشتند کشورشان، با آن توهمات بچهگانهام، فکر کردم همهچیز زیر سر ِ انگلیسست! جایی که هستند. جایی که زندگی میکنند. دوست داشتام بیشتر راجع به انگلیس بدانم. توی همان بچهگی کلاس زبان رفتم. کافی بود چیزی ببینم که به انگلیسی نوشته شُده تا مثل وهمزدهها، بدون آنکه ازش سر در بیارم، خیره نگاهاش کنم. جوری شُد که وقتی سریالهای انگلیسی را میدیدم، خودم را جای شخصیتها میگذاشتم. آن آدابدانی ِ انگلیسیها، توی فیلمهای کلاسیک، زندگی اشرافیشان، همه و همه برایام مهم شدند. شخصیتهای محبوبام شُدند خانم مارپل و شرلوک هولمز. حتا توی فوتبال هم، طرفدار تیم ملیشان شدم. پُل گاسکوئین و تونی آدامز و آلن شیرر و مایکل اوون و استیو مکمنهمن. اینها شدند بُتهای من توی فوتبال. وقتی توی جامجهانی نود و هشت، اوون یک نیمهی زمین را با توپ دوید و به آرژانتین گل زد، انگار دنیا را به من دادند. توی همان بازی، بعد از اخراج احمقانهی دیوید بکهام و باختشان توی پنالتی، بیشتر از حذف ایران توی همان تورنمنت، اشک ریختم. انگلیسْ تمام دنیای من شُده بود. آرزویام این بود توی لندن مهگرفته و روی آن سنگفرشهای پیادهروهاشان راه بروم. این اولین تصورم از مُهاجرت بود....
***
قانون معروفی توی فیزیک هست که میشود بنا بر موقعیت، تغییرش بدهی. مثلن اینجا، آن شکل تغییریافتهاش میشود چیزی شبیه به این: «بزرگتر که میشوی، آن آرزوهای بچهگانه از بین نمیروند؛ فقط از شکلی به شکل دیگر تغییر میکند». عاقلتر که شُدم، سعی کردم جوری زندگیام را بچینم تا این جزئیات بهظاهر بیربط، در جهت خوشیهایام باشند. مُدام که جلوتر میآمدم دیدم ایران برای زندگی جای خوبی نیست. مطمئنام آن اوهام و خیالات بچهگی چیزی بودند که مرا به این سمت کشاندند. تصمیمی که کمتر از روی آگاهی بود. چیزی بود که آن پایینها، توی ِ سرم، جایی تهنشین شُده بود. ناخواسته در جهتاش قدم میزدم و جوری زندگیام را میچرخاندم که برسم به آن آرزوهای کودکانه. دانشگاهی که رفتم و رشتهای که انتخاب کردم هم شاید توی همین مسیر بود. بعدترش چیزهایی دیدم که همهمان میدانیم. رسیدم بهجایی که فکر میکردم این آن زندگی نیست که من میخواهم. منْ آدم ِ خودم بودم و هستم ولی تعاملاتام با جامعه، شهر و مردمی که باهاش زندگی میکردم، کیلومترها دورتر از تصوراتام بود. توی ذهنام میگشتم و آنجایی را که دوست داشتم باشم را میساختم. نتیجهاش چیزی میشد از جنس همان خیالهای بچهگیها که حالا کمی شکیلتر شُده بودند. چیزی شبیه به نیویورک دهه هفتاد. مردمی که توی خیابانهایشان، انگار آرامترند. کت و شلوار تنگ میپوشند. توی کافهها مینشینند و حرف میزنند. شغل و کارشان دست خودشانست. فردیت دارند. هم پول درمیآورند و هم بلدند چهطور خرجاش کنند. خوشگذرانی دارند. شبنشینی دارند. زوری بالاسرشان نیست....
این تصویرها و فکرها نتیجه دادند. شُدند یک تجربهی زیستی بینابین. سعی کردم تا جایی که میشود از زندگیای که اینجا دارم لذت ببرم. جوری زندگی کنم که میخواهم. شاد باشم، بخندم، خوشگذاری کنم ولی امان از همان جزئیات ِ بیربط. یکدفعه چیزی از جایی میرسید که میزد و خراب میکرد همهی آنچیزهای خوب را. میخواست بخشنامهی ِ بیربط ِ آموزش ِ دانشگاه باشد و یا دربهدر ماندن برای خرید یک پاکت سیگار، ساعت دوی شب، توی پایتخت ایران، تهران. اینها میآمدند و اذیت میکردند و به آن دنیای خیالیای که از مهاجرت برای خودم ساختهام وزن بیشتر میدادند. جوری که جایی، تصمیمام را گرفتم. تصمیم گرفتم آروزیام را عملی کنم: «مُهاجرت به ینگهی دُنیا»...
***
اما چیزی که فکرش را نمیکردم پیش آمد. جوری شُد که دوباره آن وجه ِ جزئیاتطلبام، سانتیمانتال شُد. برای هرچیزی دلاش تنگ میشد. میگفت فرضن که رفتی، میدانی که لذت قدم زدن توی ولیعصر را از دست میدهی؟ میدانی دیگر نمیتوانی دست معشوقهات را بگیری و روی پل سفید اهواز قدم بزنی؟ میدانی دوستانات، بعد از رفتن تو، دوباره توی همان کافههای دور و بر تئاتر شهر مینشینند و حرف میزنند و آسمانریسمان میبافند؟ میدانی؟ اصلن میفهمی این چیزها را؟ من را میگویی، سختتر شُد اوضاعام. اینهمه آدم دوستداشتنی و موقعیتهای ناب اینجا هست که باید به همهشان پُشت ِ پا بزنی. بهجایی رسیدم که دستهام به رعشه اُفتادند. نه میشود ماند و نه میشود رفت. سخت است. خیلی سخت...
***
حالا اینها را که مینویسم دو مُدل امتحان ِ زبان دادهام. چندتایی رزومه نوشتهام. شروع کردهام به اینور و آنور ای-میل زدن؛ از تواناییهایام برایشان میگویم تا بگویند بیا دانشگاه ما. بیا اینجا دُکترایات را بگیر. بیا پیش ِ ما زندگی کن. بیا پیش ما آرزوهات را عملی کن. و منی که مثل یک ربات بیاحساس، یا شاید هم مثل یک انسان مسخ شُده، در شرایطی که میدانم دارم زندگیام را دو پاره میکنم، ای-میل میزنم و روزمه میفرستم. تا اینکه شاید، شاید، جایی باشم که برای دیدن ویدئوهای یوتیوب، مجبور نشوم به زمین و زمان بد و بیراه بگویم...
خندهدار است؟! باور کُنید خودم هم نمیدانم...
اشتراک در:
پستها (Atom)