
1



سلام العیکم. خوبی؟ سلامتی؟ درس و دانشگاه چهطور؟ خوب هستند؟! در کل، اوضاع به کام است؟
راستاش را بخواهی خستهتر از آنم که بتوانم برایات نامه بنویسم ولی مگر ممکن است از من چیزی بخواهی و من نه بگویم. حال و احوالم بد نیست. میگذرانم. همان درگیریهای ذهنی همیشگی هستند و من هم بهشان عادت کردهام. درس و دانشگاه هم وقت زیادی نمیگیرند. اما این چند روزه برای سمینار انرژی زیادی گذاشتهام. راستی دوشنبه بعدازظهر پرزنتیشن دارم، اگر وقت داشتی و حوصله، خوشحال میشوم بیایی. زندگی شخصی هم اوضاعاش مثل همیشه است. این روزها خیلی بیشتر پیش میآید که قفسهی سینهام تیر میکشد. مصطفی مدام از من میخواهد دکتر بروم، ولی خستهتر از آنم که دکتر بروم.
چند تا آلبوم موزیک جدید گرفتهام که مُدام دارم بهشان گوش میدهم. یکیشان سهتقطیره از کیوسک است که موزیک عشق و مرگ در دنیای مجازیشان را تا حالا هزار بار گوش دادهام. آن دیگری آلبوم جدید رضا یزدانیست. همانی که اگر یادت باشد توی شمارهی اول نگاه، برایاش پرونده درآوردیم. آنوقتها که زیاد معروف نشده بود و راستاش از این لحاظ که یکجورهایی خودمان کشفاش کردهایم، حس غرور دارم. داشتم میگفتم، آلبوم جدیدش را خیلی دوست دارم. بهخصوص ترانهی میعادگاه. راجع به عاشقیست که در اوج هیجان و سرخوشی ناشی از عشق، از معشوقهاش میخواهد، مکانی را برای قرار انتخاب کند حتی اگر آنجا جزیره برمودا یا جاکارتای اندونزی باشد!
فیلم هم که طبق معمول میبینم. چند شب پیش یک فیلم آرژانتینی دیدم به اسم رازی در چشمانشان. همانی که اُسکار امسال را برد. فیلم خیلی به من چسبید. دو داستان عاشقانه را با یک ماجرای پلیسی ترکیب کرده بودند و نتیجهاش معجونی، خوش بَر و رو بود. برایات یک کپی ازش میزنم. سریال هم کم و بیش میبینم. بیگ بنگ تئوری و چگونه با مادرتان آشنا شدم. هر دو تایشان سیتکام هستند. هرچند به پای فرندز نمیرسند ولی توی این روزهای خستگی میچسبند.
خانهی جدید هم بد نیست. با همخانهایهای جدیدم، راحتتر از پارسال هستم. هرچند خانه کمی دورتر از پلیتکنیک است ولی اینیکی را بیشتر دوست دارم. اینترنت خانه هم که به راه افتاده و من مدام پشت لپتاپ نشستهام و توی گوگلریدر چرخ میخورم و گهگاه پستی مینویسم. انگار آنجا خانهی اصلیام شده ولی لامصب این وبلاگ چیز دیگریست. فضای آبیاش را دوست دارم. یکجورهایی آرامم میکند. حس میکنم بوی دریا را میدهد. البته میدانم؛ اینچند وقت خیلی کمکار شدهام. باید فکری بهحالش بکنم و بیشتر بنویسم. راستی اگر خواستی لینک گوگلریدرم را هم برایات مینویسم. اگر خواستی سری بزن. خوشحال میشوم. فیس.بوک هم که هست. به قول ابی: اون که هیچ!
با وجود اینکه امسال دوستان بیشتری در تهران دارم ولی همچنان این تنهایی لعنتی اذیتام میکنم. گاهی وقتها همینطور بیخود و باری بههر جهت توی خیابانها راه میافتم و قدم میزنم. معمولا از بلوار کشاورز شروع میکنم و بعدش توی ولیعصر، تا جایی که بتوانم بالا میروم. خسته هم که میشوم، برمیگردم چهارراه ولیعصر و توی کافه گندم، همانی که توی کوچه پشن، روبهروی تئاتر شهر است مینشینم و قهوه سفارش میدهم. سعی میکنم به سبک تو زیاد شیریناش نکنم و راستاش تازه یاد گرفتهام از مزهی تلخ قهوه لذت ببرم.
خسته شدی؟ من که شدم! خواستم شروع نامهام، مثل آن قبلی، شعری از مولانا برایات بنویسم ولی با خودم گفتم اینبار کمی پُستمدرناش کنم و از همان اول، مستقیم بپرم سر اصل مطلب. بگذریم. مثل قبلیها اینجا جاییست که ناگهان متوقف میشوم و نامه را تمام میکنم. همیشه شاد و سرزنده باشی.
پینوشت: راستی این هم لینک گوگلریدرم. داشت یادم میرفت ...
آمد روبرویم ایستاد چشمهایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشمهایش از سفیدی برفها یکدستتر و سبکتر بود. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشتهام. گفت فقط و فقط من را دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ میگویی. گفتم راست میگویی.
آنوقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستادهام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مسالهی مهمی است که دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش میگوید دروغ میگویی، دروغ گفته باشد.
مینیمال ورودی: تقریبا دربارهی هر موضوعی که کسی تا به حال تجربهاش نکرده بود، میگفت "نصف عمرت بر فناست". یک روز، بعد از یکی دو ساعت حرف زدن با او، به این نتیجه رسیدم که تا به حال چندین عمر به روزگار (؟) بدهکارم.
یک: تنها چیزهایی که از دنبال کردن نتایج دو فصل اخیر لیگ انگلیس نصیبام شده، اعصابخردیهای مداوم و شکست و اگر بین خودمان بماند، تحقیر است. لیورپولِ این یکی-دو فصل به نفسنفس افتاده. در خانهاش مساوی میکند. پشتسر هم میبازد و فقط گاهی، همان لیورپولی میشود که میشناختم (منظورم بیست دقیقه از بازی چند روز پیش با شیطانهای اولدترافورد بود). این وسط یکی باید پیدا شود و همت کند (پول خرج کند؟) و نجاتمان بدهد. باور کنید اینجوری نمیشود.
دو: در راستای اینکه مدتهاست وظیفهی فیلمدیدن و کتابخواندن و موزیک گوشدادن را به من محول کردهاند و من هم مرتبا باید دربارهی مسایلِ موارد فوق حرف بزنم و احیانا قلمفرسایی کنم، در این قسمت میخواهم یک گروه موسیقی راک ایرانی را معرفی کنم. خانمها، آقایان این شما و این هم گروه The Ways. اسفند ماه سال پیش، گروه The Ways، آلبوم استرس را به صورت مجانی و البته کاملا زیرزمینی، در وبسایتشان برای داونلود قرار دادند و بعد از مدتها امکان شنیدن موسیقی راک، که هم اصالت راکاش را حفظ کرده و هم زباناش فارسی شده را برای دوستداران راک فراهم کردند. ویژگی مثبت این گروه، وُکالیست فوقالعادهی آن (کاوه آفاق) است. این اقا از همانهاییست که در صدایاش ذات موزیک راک را دارد. احتمالا توضیح و تفسیر بیشتر این جمله که باعث روشنتر شدن بحث بشود، غیرممکن است، پس به همهتان توصیه میکنم به سایتشان بروید و موزیکها و یا ویدئوهایشان را داونلود کنید و بشنوید. شنیدن آهنگهای تهران، بنبست و اتاق آبی بهشدت و در اسرع وقت توصیه میشود. اخیرا هم ویدئوی قصهی زیرزمین که مربوط به تیتراژ مستند Rock On هست، در سایتشان قرار گرفته و البته مرتبا هم از برخی شبکههای تلویزیونی پخش میشود. ویدئوی قصهی زیرزمین آنقدر عالیست که تقریبا به جرئت میتوانم بگویم یکی از بهترین موزیک-ویدئوهای ایرانی بوده که تا به حال دیدهام.
برای ورود به وبسایت اختصاصی گروه The Ways اینجا کلیک کنید!
مینیمال خروجی: از خانه بغلی سر و صدای عروسی بلند شده بود. با خودش گفت: "منی که واسه اونها که عاشق میشن دل میسوزونم، باید برای حال اونهایی که ازدواج میکنن چه غلطی بکنم...".
پینوشت: آنچه که احیانا آن بالا خواندید قرار بود با بکگراندی از موزیک و صدای بیاحساس خودم، بهصورت پادکست عرضه شود و دمویی از موزیکهای The Ways هم هنگام قرائت بخش مربوط به معرفیشان شنیده شود که واضح است، نشد!
و این ماجرای زنیست که در رقصگاه، با «کلمات» معشوقش زیبا میشود؛ و برای خودش داستان دیگری دارد که شنیدنیست...
شعری از «نِزار قبانی» با صدای جادویی «ماجدة الرومی».
تصورش برای خودم هم سخت بود که این ترانهی عربی، این روزها، زندگیام را دگرگون کند. در برابرش چیزی برای بیان ندارم و به زانو افتادهام. فقط میتوانم شنیدناش را توصیه کنم. البته همراه با خواندن متن عربی شعر و ترجمهی فارسیاش.
علاوه بر این، تا سبز شوم از عشق، کتاب بالینی این روزهایام شده. مجموعهای از اشعار نِزار قبانی که توسط «انتشارات سخن»، در سال 1384، به ترجمهی «موسی اسوار» منتشر شده. جدای شعرهای مسحور کنندهی نِزار قبانی که آنقدر فوقالعادهاند که نیازی به تعریف و تمجید من ندارند، این کتاب ویژگی دیگری هم دارد و آن اینکه متن عربی شعرها هم در کنار ترجمهی فارسی موجود است و میشود بیشتر در اشعار غرقه شد. متن عربی و ترجمهی فارسی شعر بالا از همین کتاب است.

براي خودشان دنيايي دارند. يکيشان سابق بر اين پهلواني بوده که وقت معرکهگيري، دلش براي دختري از بين تماشاگران لرزيده و ماشيني را که بلند کرده، روي خودش انداخته و عليل شده. آن ديگري براي دختري که فقط يکبار ديدهاش، توسط يک پستچي دماغ دراز نامه ميفرستد و به نوعي وردست همان پهلوان عليل، در پمپبنزيني در ناکجاآباد است که البته هم، مرتب از پهلوان عليلشده کتک ميخورد. سوميشان همان پستچي دماغدراز است. نامهها را ميگيرد تا به معشوقهي دومي برساند اما خودش عاشقش ميشود. براي اينکه بيشتر بدانيد بايد خدمتتان عرض کنم پهلوان داستان ما، پنهاني، عاشق جسد زني ميشود که با ماشينش در زير برفها گير کرده. به خاطر همين، پهلوان قصهي ما، مرتب اخبار هواشناسي را پيگيري ميکند که بفهمد تا چهوقت و کِي برف ميبارد که احيانا راز مگوياش فاش نشود. آن وسطها، پيرمردِ ترياکي نعشکشي هم هست که رفيق پهلوانمان محسوب ميشود و با ماشين لکنتهاش، جسدها را از کورهدهاتهايي که به خاطر برف و بوران ارتباطي با جهان اطرافشان ندارند به شهر ميبرد و پولي به جيب ميزند. علاوه بر اينها، پستچي دماغدراز که بعد از مدتها از طرف اداره، موتورسيکلت قراضهاي گرفته، دچار مشکل پروستات و مثانه است و بايد مرتب ادرار کند و همينطور برادر عقب افتادهاي دارد که مجبور است مدام با خودش اين طرف و آن طرف ببردش و پدرِ پنبهزني، که فقط در حال غُر زدن است ...
تمام اين آدمهاي ناجور و مورد دار که در ناکجاآبادي برفي براي خودشان ميچرخند توي چند کيلو خرما براي مراسم تدفين يکجا جمع شدهاند و نتيجهاش فيلمي شده که ارزش ديدن را دارد. فقط اين را درنظر بگيريد که نقش همان پستچي دماغدراز را محسن نامجو بازي ميکند که البته بازي محشر نامجو، فقط يکي از بيشمار نکات مثبت فيلم است. ديدن آدمهايي که عليرغم ناجور بودنشان، دردها و مشکلاتي به شدت انساني دارند، براي هر تماشاگري همدليبرانگيز است. سامان سالور -کارگردان فيلم- جهاني بهغايت باورپذير ساخته که اگر اِلِمانهاياش را جدا درنظر بگيريم، هيچکدامشان به ديگري مربوط نيست اما آنچه که مخلوطي از اين موقعيتهاي عجيب و ابسورد است، فيلمي شده که علاوه بر خنداندن، ذهن و روح مخاطب را هم همراه خودش به همان ناکجاآباد برفي ميبرد. براي خودتان ميگويم: لطفا چند کيلو خرما براي مراسم تدفين را از دست ندهيد!
پينوشت: حالا که بحث دنياي ابسورد و محسن نامجو شد، برايتان ويوئويي از نامجو گذاشتهام که ببنيد اين دماغگندهي مشهدي چهطور ميتواند مقدسترين چيزها را هجو کند و به سخره بگيرد. «صنم/معشوقه» که هميشه در ادبيات ايراني جايگاه والايي داشته و حتي جفاياش هم براي عاشق، شيرين بوده، در اين ويدئو هجو ميشود. جفاي معشوقه و رنجش که هميشه پابرجاست، اما ميشود براي کم کردن اين درد، ذرهاي با آن شوخي کرد و به آن نقد وارد کرد. اينطوري ميشود که دنيا، کمي، فقط کمي قابل تحملتر ميشود. و البته براي همين بود که من پيشتر گفتم «تو حنجرهي روزگار مايي». چون اعتقاد دارم اين روش که بياييم دنيا و مشکلاتش را مسخره کنيم و به نقد بکشيم و مثل قديم با آن برخورد نکنيم، تنها راه رستگاري در روزگار سختيست که در آن زندگي ميکنيم.
علاوه بر ويدئوي نامجو، موزيکي از عبدي بهروانفر هم براي داونلود گذاشتهام که او اينجا «غم» را هجو ميکند و انصافا استادانه هم هجوش ميکند. حتما ويدئوي نامجو و موزيک عبدي را ببينيد و بشنويد که جداي تمام اين فلسفهبازيهاي بيخود، بسيار لذتبخش هستند و موجب انبساط خاطر هم ميشوند.
براي داونلود ويدئوي «صنما، جفا رها کن» از مُحسن نامجو / حجم تقريبي هشت و نيم مگابايت به فرمت FLV
براي داونلود موزيک «غَمُم غم» از عبدي بهروانفر / حجم تقريبي دو مگابايت به فرمت MP3